میام که بیرون داغم. یه جورایی از تو.        باغِ هنر رو دوست دارم. نمایِ شب‌ش هم قشنگه. ساعت یک ربع به هفته. خنکی روزهای پاییزی به دلِ آدم می‌شینه. پله‌های تماشاخونه رو آروم آروم و یکی یکی پایین میام. یه نگاه به اطراف می‌ندازم و چهره‌ی آشنایی نمی‌بینم. نرم‌ترین و آهسته‌ترین پیاده‌روی عمرم شروع میشه. اگه نمی‌دونستم کجا می‌رم، شاید می‌گفتم حتی بی‌هدف‌ترین.        دلم سنگینه. سنگین.

آرامش گالریِ نمایشگاهِ خطِ خانه هنرمندان برام خوبه. جلوی کار چهارم وای میستم و زل می‌زنم. فقط محضِ این که ایستاده باشم. نیمکتِ وسطِ سالن خالیه. همه‌ی سالن خالیه. منم و من. می‌شینم. سکون. شاید این جوری یه کمی از بار دلم رو با نیمکت چوبی تقسیم کنم.

 

بیرون که میومدم از خونه دست کردم و یه مشت از دستمال کاغذی‌های تا شده‌ی توی کوله پشتی رو گذاشتم توی کیف. با خنده شروع کردیم، پرده‌ی اول که تموم شد اثری از خنده‌ی دو دیقه‌ی پیش روی صورتم نبود. باز خنده و این بار با تاریک شدنِ پرده‌ی دومِ کار، چشم‌هام مرطوب بود. آخر پرده‌ی سوم از حس کردن خنکیِ قطره‌ای که تا روی چونه راه رفته بود و محو شده بود لذت بردم. گذاشتم بمونه تا همچنان خنکیش رو حس کنم، هر چند گرمای ِخنده‌های پرده‌ی بعد اثری ازش نذاشت. آخر این پرده دستم رو به صورتم کشیدم تا خیسی زیر چشم‌هام رو بگیرم. وسط‌های پرده‌ی بعد، به تقلید از کنار دستیم، دست کردم توی کیفم و یه دستمال کاغذی پیدا کردم ... پرده‌ی یکی مونده به آخر هنوز شروع نشده بود که دیگه دلم نمی‌خواست بخندم. فقط می‌خواستم گریه کنم. به خودم قول دادم هر چه قدر هم خنده‌دار باشه نخندم. سر قولم هم موندم. نشستم و واسه خودم گریه کردم. مگه حواس‌پرتی‌های یک پیرمرد خنده داره؟ اشک ریختم. ریز ریز. بی صدا. آخرِ این پرده به پهنای صورت اشک می‌ریختم. ساعتم بهم می‌گفت چیزی به آخر کار نمونده. شاید نهایتاً یک پرده‌ی دیگه. و من توی دلم خدا خدا می‌کردم که کارگردان با چشم‌های قرمز از سالن بیرون نفرستتم. نفرستتمون. صحنه‌ی آخر نه خنده داشت و نه گریه. یه پایان در آرامش. پایانی که فرصت کافی بهم می‌داد که اشک‌ها رو پاک کنم. دستمالِ مچاله رو توی یکی از جیب‌های کیف جا بدم. خودم رو مرتب کنم. کیف رو روی دوشم بندازم. و درست در سرِ وقت، از جام بلند شم و کفِ دست‌هام رو به هم بزنم، بزنم، بزنم، بزنم ... و این قدر این زدن – این کف زدن – رو ادامه بدم، که دو گروه بازیگرها به تماشاچی‌های راست و چپ تعظیم کنن، دور هم جمع بشن، عوامل رو معرفی کنن و ... درهای سالن رو باز کنن.

 

سنگینم.   سنگینه، دلم.   غمگینم، انگار.

چرا؟

کار بدجوری روم اثر گذاشته. اما این غم از کار نیست. از دلِ خودمه. کجا بود این همه بارِ غم، تویِ دلِ من که ازش خبر نداشتم. مگه من تو زندگی غصه هم دارم؟ مگه من دلم از چی می‌گیره، غیر از، از نبودِ دل خوش‌کنک‌‌‌‌های هر روزه، که آدمِ بی‌فلسفه‌ای مثل من رو دچار یأسِ فلسفی می‌کنه؟ مگه من، جز بهونه‌های بچه‌گونه، برای ناراحت شدن، چیز دیگه‌ای هم دارم؟

عجب!

اما سنگینم. بدجور.

یه دلِ سیر گریه می‌خوام. از همون‌ها که خودم رو زیر لاحاف پنهان می‌کنم، توی بالش فرو می‌رم، تا وقتی که روی خیسیِ گرمِ بالش خوابم ببره. اما این‌جا نه جایی برای پنهان شدن هست، نه جایی برای فرو رفتن. این‌جا منم و پاهام، روی سنگ‌فرش‌های باغِ هنر. این‌جا منم و خنکی شبِ پاییزی روی صورتم.

 

پی‌نوشت: یکی از بچه‌ها توی نوشته‌ی قبلی که به این نام نوشته بودم، پرسیده بود که چرا کلمه‌ی «روئیت» رو به تهِ اسم نمایش اضافه کردم. راستش، پست‌های مربوط به این نمایش بیشتر از یکی هستند. و من  نمی‌دونستم چه اسمی غیر از «خنکای ختم خاطره» می‌تونم براشون انتخاب کنم. از طرفی باید یه جوری از هم تفکیکشون می‌کردم. اینه که به تهِ اسم هر کدوم (غیر از این یکی که اصلیه ست) یه چیزی اضافه کردم. این پست‌ها توی زمان‌های مختلف نوشته شدند.

 

 


برچسب‌ها: تئاتر، خنکای ختم خاطره، خانه هنرمندان، باغ هنر

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 7:48 | لینک  |