بعضی وقت‌ها برامون مهمه که بقیه تو چه حالی می‌بینندمون.

 

خنک‌های ختم خاطره رو دیدم. باهاش خندیدم و گریه کردم. گیج شدم و از حال خودم تعجب کردم. کار تموم شده. زده‌ام بیرون. خنکیِ هوای باغ تهران خنکم کرده. چند دیقه نشستن روی صندلی چوبی یکی از نگارخونه‌های خانه هنرمندان، میون تابلوهای خط، آرومم کرده. هر قدم پیاده رویِ از خانه هنرمندان تا متروی طالقانی هزار و یک حس و خاطره رو با خودش برده و آورده. شلوغی متروی تهران چنان درگیرم کرده که همه‌ی حس و حالی که دیدن اجرا با خودش به همراه آورده بود از سرم پریده! و حالا منم که توی یه اتوبوس خیلی خلوت، به مقصد خونه نشستم. درست روی آخرین صندلی، پشت سر راننده. و اتوبوس یه گوشه‌ای توی ترافیک تهران گیر کرده. یادم میوفته که فرصت خوبیه برای تشکر کردن. گوشی رو برمی‌دارم:

Salam aghaye M. Ejra ro umadam o didam. Kheili khub bud! Mamnun.

با تأخیر جواب میده:

Salam. Midunam. Didamet!

اول لبخند می‌زنم و به خودم می‌گم«باز تو من رو دیدی و من تو رو نه!» بعد یه هو یه چیزی روی خاطرم هوار می‌شه. مگه اون اون‌جا بود؟ از کجا من رو دیده؟! چه قدر چشم گردوندم که اگر هست ببینمش. نبود. نـبــود. حتی به تماشاچی‌ای که درست روبه‌روم نشسته بود زل زدم، بلکه بتونم از وسط حجم تاریکی، توی چهره‌ای که درست نمی‌دیدمش، چهره‌ی اون رو تشخیص بدم. اما اون نبود! کِی من رو دیده؟ قبل از ورود به سالن که نبوده! لابد موقع بیرون اومدن بوده. همون موقع که تو حال و هوای دیگه‌ای بودم. همون موقعی که خوشحال بودم که هیچ آشنایی دور و برم نیست و می‌تونم توی حال و هوای خودم باشم/بمونم. همون موقع که سرم رو پایین انداخته بودم و دلم می‌خواست هر چه زودتر از بین جمعیت بیرون برم. همون موقع که خیسیِ زیر چشم هام رو گرفته بودم، اما مطمئن نبودم که قرمزی‌شون هم رفته باشه! ...

درست همون موقعی که دلم نمی‌خواست کسی ببیندم!

  

دوازده و بیست و نه بهمن

 

پی‌نوشت: تاريخ اول مال روز نوشته شدنِ متن هست، و دومی مال ویرایشش!
برچسب‌ها: تئاتر، خنکای ختم خاطره

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:36 | لینک  |