«تنهایی پر هیاهو» اثر «بهومیل هرابال»، فصل پنجم:

 

هر آن‌چه در این دنیا می‌بینیم حرکتی توأمان به پیش و پس دارد، مثل دم آهنگری، مثل دیواره‌های طبله‌ی من. همه چیز با فشار یک دکمه‌ی سبز یا سرخ در جهت مخالف مسیر قبلی خود به حرکت درمی‌آیند، و این است آن‌چه چرخ این جهان را به حرکت وامی‌دارد.

سی و پنج سال است که دارم کاغذ باطله روی هم می‌کوبم، کاری که نه فقط معلومات کافی کلاسیک، ارجحاً در سطح دانشگاهی، که دیپلمی در الهیات را اقتضا می‌کند، چون که در حرفه‌ی من، دایره و مارپیچ تطابق دارند و پیشرفت به آینده و پسرفت به مبدأ در جایی با هم تلاقی می‌کنند، و این همه را من ملموس و دست اول، تجربه کرده‌ام. من، با دانش ناخواسته اندوخته‌ام، اندوهگنانه شاد، به پیشرفت به آینده می‌اندیشم که در جایی با پسرفت به مبدأ به هم می‌رسند، و این برای من شیوه‌ای برای تفنّن و رفع خستگی است، جوری که بعضی از آدم‌ها روزنامه‌ی عصر را می‌خوانند.

 

 تنهایی پر هیاهو - نوشته‌ی بهومیل هرابال

 

 

خوندن کل این کتاب برای من، درست مثل خوندن همین یک تیکه‌ی بالا عجیب بود! قشنگ بود، خیلی، این رو وقتی که به ته‌ش رسیدم فهمیدم؛ اما فکر کنم برام زود بود که حرف‌هاش رو بفهمم. شاید باید یادم نگه دارم که چند سال بعد یک بار دیگه بیام سراغش. شاید اون موقع، دنیای عجیب‌ش رو به‌تر بفهمم.

 

 


برچسب‌ها: کتاب، بهومیل هرابال، تنهایی پر هیاهو

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 0:33 | لینک  | 


 

کلاً برید ادامه ی مطلب

 

کلاً هم من الان عصبانی ام


برچسب‌ها: خاطره، عصبانی، پلیس، اجتماعی
دنباله

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 18:5 | لینک  | 


 
حس پیچیده‌ای داره، شنیدن بوی یاس؛ اونم توی کوچه‌ای که تا چشم کار می‌کنه، یا شایدم، تا جایی که حصار سنگی خونه‌ها اجازه می‌ده که چشم کار کنه، توش اثری از هیچ درختی نیست!!!

 ساعت شش صبحه و تو درست مثل روزهای گذشته داری سر بالایی کوچه رو با گام‌های تند رد می‌کنی که ناگهان متوجه‌ش می‌شی. چشم‌هات توی چشم‌خونه، چند باری تند و تند از راست به چپ و از چپ به راست می‌دون، تا شاید اثری ازش پیدا کنن، اما ...

 آره. حس پیچیده‌ای داره، شنیدن بوی یاس، اونم توی کوچه‌ای که تا چشم کار می‌کنه توش اثری از هیچ درختی نیست. یک حسِ خوش‌آیند آمیخته به اندکی تعجب؛ به علاوه‌ی، یک حس دوگانه‌ای از رفتن و موندن!

 


برچسب‌ها: یاس، کوچه

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 1:24 | لینک  | 


 

یعنی:

«مردی که سوار بر مادیان گریسته‌اش می‌گذرد و از سال‌های گریستنش با مادیان گریسته‌اش دور می‌شود.»

دوباره از همان خیابان‌ها – بیژن نجدی

 

جالبه. این من رو یاد یه نفر می‌ندازه!!!

 

 


برچسب‌ها: کتاب، نجدی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 23:34 | لینک  | 


 

پشتم رو می‌کنم به اون‌ها و روی تخته شروع می‌کنم به نقاشی کشیدن.

 

...

مهدی:   اِ ... داره نقاشی می‌کشه ...

حسین: کودک درونشه ...

-         [صدای خنده]

...

حسین: نـــــــه! ... نقاشی‌تون تعریفی نداره! ... به پایِ زبان‌تون نمی‌رسه!

-         [صدای خنده]

مینا:   نه اتفاقاً ... استاد، خیلی هم قشنگ شده!

من: Thank you very much, Mina.  

...

 

همین‌طور پشتم به اون‌ها و روم به تخته‌ست، و از حرف‌ها و تیکه انداختن‌هاشون کلی خنده‌م گرفته! منتها تا نقاشی کشیدنم تموم نشده، روم رو برنمی‌گردونم که خنده‌م رو نبینن!

 

 


برچسب‌ها: خاطره، تدریس

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 0:5 | لینک  | 


  
یـک. چند روزیه که احساس مفید بودن به زندگیم برگشته. امیدوارم که خودم رو با این احساس خفه نکنم!

 دو. اون چیزی که توی پراکنده‌گویی پیشین گفته بودم که «یه چیزی داره می‌شه، امیدوارم به بهترین شکل ممکن بشه» . . . شد! و به نظر من تا این‌جاش «خوب» هم شده. منتها این که ببینیم بهترین شکل ممکنه‌ش بوده یا نه، یه بازه بلند مدت می‌خواد.

 

سـه. کاش بودید و می‌دید که چه بلایی سر کی‌بوردم آوردم!!! شدیداً به یک عدد دوربین نیازمندم که یه عکس یادگاری ازش بگیرم. به قول یکی از دوستان یک حرکت کاملاً مازوخیستی انجام دادم! :دی

 

چهار. تازه الان دارم مزیت کلاس‌های گروهی رو به خصوصی می‌فهمم.

 

پـنـج. به نظرم دارم وارد یه چرخه می‌شم. چیزهایی، از حدود دو سال پیش، دارن خودشون رو به شکلی جدید تکرار می‌کنن. (شاید در این مورد بعداً حسم گرفت و یه چیزی هم نوشتم.)

 

شـش. چه قدر بعضی وقت‌ها آدم دلش می‌خواد که یه حرفی رو به یه نفر بزنه. خیلی وقت‌ها مهم نیست کی باشه! فقط باشه!

 

هفـت. بعضی وقت‌ها خاطراتی به یادم میان که هر چند ظاهراً بی‌اهمیتن اما هنوز هم که هنوزه برام شیرین هستن! بعضی‌ها رو هزار بار برای هزار نفر گفتم، اما هنوز هم برای خودم جذابن. یه سری‌ش هستن که اخیراً هیچ آدم جدیدی توی زندگیم نبوده که براش تعریف‌شون کنم، و اینه که کم کم دارن به فراموشی سپرده می‌شن. داشتم فکر می‌کردم که چه قدر دلم می‌خواد بعضی‌هاشون رو، هر قدر هم که مسخره به نظر بیان، یه جا بنویسم. اما کجا؟

 

هشت. یادتونه قرار بود برای یکی از نوشته‌ها یه توضیحاتی بدم؟ من یادمه. اما بی‌خیال. نه حسش هست و نه وقتش!

 

نــــــه. به نظرتون دیگه چی می‌خواستم بگم؟! .................

 

ده. دلم برای پشت بوم خونه‌مون تنگ شده و برای ...

 

یــازده. دستم داره دوباره درد می‌گیره. :(

 

دوازدهم. مدتیه دچار کم نظری شدم. آثارش رو وبلاگ‌دارانِ در و همسایه شاهدن!

 

سیـزده. چه قدر از پراکنده‌گویی پیشین گذشته بود!!! فکر می‌کردم همین نردیکی‌ها یکی گفتم!

 

چهارده: ار.اس.اس را دوست می‌داریم ...

 

پانــزده. دیگه چیزی یادم نمیاد. :دی

 


برچسب‌ها: پراکنده، کیبورد

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 0:41 | لینک  | 


 

Having dru.nk a pi.nt of be.er at luncheon-be.er is a sedative to the brain, and my afternoons are the least intelectual portion of my life- I would go out for a walk of two or three hours. As I went along thinking of nothing in particular, only looking at things around me and following the progress of seasons, there would flow into my mind, with sudden and unaccountable emotion, sometimes a line or two of verse, sometimes a whole stanza at once. L

 

این رو تو صقحه‌ی سوم مقاله‌ی هشت صفحه‌ای که دارم برای کلاس هشت صبح نقد فردا می‌خونم پیدا می‌کنم ...

 

 


برچسب‌ها: انگلیسی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 1:24 | لینک  | 


 

کتاب عصر پنجشنبه به دستم می‌رسه. مجموعه‌ی سوالات شبکه‌ی س‍.ـوم سیـ.ـما پیرامون انق‍.‍لاب اسلامی ایران. یه چیزی حدود هشتصد تا سوال سه گزینه‌ای، همه در مورد انقلاب و تاریخ انقلاب۱! دقیقاً مبحثی که من هیچچی در موردش نمی‌دونم. حالا چه کنیم؟

 

از عصر، تا نه، دهِ شب، کتابِ تاریخِ ادبیات دستمه و هر از چندگاهی یه نیم نگاهی به این کتابه هم می‌ندازم (می‌خوام ببینم سوال‌ها توی چه مایه‌هاییه) و هر بار که لای این کتاب رو باز می‌کنم، با نگاه‌هایِ چپ چپِ مامان (که البته اندکی هم ملتمسانه‌ست) روبه‌رو می‌شم که به زبونِ بی‌زبونی بهم می‌گه: حالا این یه شبه رو هم بشین دَرسـت رو بخون، از فردا که کنکورت رو دادی هر کار خواستی بکنی بکن!

 

تا قبلِ شام تسلیمِ مامانم! اما بعدش بی‌خیال همه چیز می‌شم و می‌شینم سینما یک۲ تماشا می‌کنم! صبح ساعت هفت توی حوزه هستم و تا ساعت هشت‌و‌نیم دستم رو گذاشتم زیرِ چونه‌ام و دارم از دستِ خودم حرص می‌خورم که چرا زود رسیدم سرِ جلسه! بالاخره بعد از کلی حرص خوردن با سوالات دفترچه‌ی اول دست به گریبان می‌شم و ته‌ش وقت کم میارم!!! بعد از اون نوبت دفترچه‌ی سوال‌های تخصصیه. با این یکی درگیر نمی‌شم. خیلی با آرامش دونه دونه‌ی سوال‌ها رو می‌خونم و با خوندن هر سوال، لبخندی می‌زنم و می‌رم سراغِ سوالِ بعدی!!! خوب وقتی جواب سوال‌ها رو نمی‌دونی، بهتره که بهشون لبخند بزنی تا این‌که از دستشون حرص بخوری! کلاً سوال‌های تخصصیمون بسیار جذاب بود. در بعضی موارد با اسم شاعرها یا نویسنده‌هایی روبه‌رو می‌شدم که اصلاً نمی‌شناختمشون. در موارد دیگه، اسم طرف به نظرم آشنا بود، اما هیچ‌چی در موردش نمی‌دونستم که حالا بخوام یه سوالِ کنکور رو در موردش جواب بدم! البته بماند که بعضی از سوال‌ها هم واقعاً نامردی بود۳! سر جلسه که نشستم، جای این که به جوابِ سوال‌ها فکر کنم، بیشتر به این فکر می‌کنم که اگر بخوام بشینم و برای کنکور سالِ آینده بخونم، چه مدلی باید درس بخونم که بتونم همچین سوال‌هایی رو جواب بدم؟!!!

 

خلاصه، این‌قدر سرِ جلسه وقت هست که سوال‌ها رو دو دور از اول تا آخر بخونم و اون جواب‌هایی که فکر می‌کنم شاید درست باشن رو تا جا داره توی پاسخ‌نامه سیاه بکنم. و بعدش برای وقت تلف کردن هم که شده، بشینم سوال‌های تخصصی رشته‌های آموزش و مترجمی۴ رو هم بخونم و جواب بدم (و با خودم فکر کنم که: چرا سوال‌های این دو تا رشته آسون‌تره؟۵) و تازه بعد از همه‌ی این‌ها باز هم وقت اضافه بیارم و یک ربع زودتر پاسخ‌نامه رو تحویل بدم و از جلسه بزنم بیرون!

 

 

ادامه داره ...

 

 

زیرنویس:

 

۱.       پنجاه درصد سوال‌ها قرار بود در مورد انقلاب باشه. بیست یا سی درصدش سوال‌های تخصصی باشه. و بیست یا سی درصد باقی هم اطلاعات عمومی.

۲.       فکرش رو بکن! من، بعد از مدت‌ها نشستم فیلم دیدم! فیلمِ خونم اومده بود پایین.    منی که شاید هفته‌ای نهایتاً سه ساعت وقت بذارم پای تلویزیون، اونم تک و توک برای بعضی از سریال‌ها، حالا شبِ کنکوری نشستم به فیلم نگاه کردن. ولی خودمونیم. چسبید!

۳.       سوال‌هایی مثل: کتاب تریسترم شندیِ استرن، با کدام یک از جمله‌های زیر شروع می‌شود؟ ... یا ... فلان بیت، بیتِ آغازینِ کدام شعر است؟

۴.       دفترچه‌ی سوالات تخصصی سه تا رشته‌ی ادبیات، آموزش و مترجمی، یکی هست.

۵.       البته خودم جوابِ سوالم رو می‌دونم. خوندنی برایِ ادبیات این‌قدر زیاد هست که هر قدر هم بخونی، آخرشم یه چیزی هست که تو ندونی! و هیچ تضمینی هم نیست که دقیقاً چی‌ها رو باید برای چیزی مثل کنکور بدونی!!! کلاً باید بدونی! :دی (تو پرانتز لازم به ذکر است که، اینا کم کاریه من رو توجیه نمی‌کنه!)

 

 

 

پی‌نوشت: این نوشته، تقریباً جز چند خط اولش، بقیه‌ش ربط چندانی به سیصد و خورده‌ای نداشت! فقط خواستم خاطرات روز کنکور رو هم این وسط یه جایی ثبت کرده باشم.

 

 

قسمت‌های پیشین: پیش‌نویس ... یک ... دو ... سه

 


برچسب‌ها: خاطره، مسابقه

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 19:4 | لینک  |