سلام

 ده. چه‌قدر به یه پراکنده‌گویی نیاز داشتم.

 نه. در لحظه که دارم این رو تایپ می‌کنم به یه جور بی‌حوصله‌گی مفرط و تنفر شدید از همه چیز رسیدم!

 هشت. بوی عید داره میاد. و همه مشغولن به خونه تکونی. به نظرم گوشه و کنار این دنیای مجازی هم یه کم تکوندن می‌خواد.

 هفــت. می‌ریم پایین، تا ببینیم به کجا می‌رسیم.

 شـش. امسال بیشتر از هر سال دارم کارایی رو می‌کنم که مردم دمِ عید می‌کنن، اما امسال کمتر از هر سال تو حال و هوای عید هستم! عجیبه نه؟ همه‌ی این کارها دلیلی غیر از اومدن عید داره. دارم خودم رو برای یه چیز دیگه آماده می‌کنم.

وااااای، یعنی می‌شه؟!!! چه قدر ذوق دارم!
شدنش که احتمالاً می‌شه. امیدوارم که به بهترین شکل ممکن بشه! شما هم دعا کنید.
(اگر بشه، خبرش توی چند ماه آینده بهتون می‌رسه. عجله نکنید!)

 پـنـج. این ترم آخری بودن هم بد چیزیه ها! اولاً که هیچ جوره حس درس خوندن نیست! دوماً که آدم به هر چیزی که نگاه می‌کنه، با یه تلخی خاصی نگاه می‌کنه. تلخیِ آخرین نگاه. تلخیِ این که می‌دونی تا چند ماه دیگه، دیگه هیچ کدوم از این‌ها رو نمی‌بینی و تجربه نمی‌کنی!

 چهار. دو تا پست بلند دارم می‌نویسم، انرژی مثبت بفرستید که زودتر تموم بشه! اگر تموم شه، پا به پای سریال‌هایِ سیزده روزه‌ی نوروزی، سیزده روز تعطیلات رو این تو هم پست‌های سریالی خواهیم داشت! :دی

 سـه. این‌روزها گاهی چنان دچارِ بی‌میلی می‌شم که دیدنِ یه اسپم جدید هم برام خوش‌آیند می‌شه!

 دو. نمی‌دونم هر کدومتون عید رو چی‌کاره‌اید. اون‌هایی که می‌رن مسافرت، حسابی بهشون خوش بگذره. اون‌هایی هم که مثل من می‌شینن خونه که از مهمون‌ها پذیرایی کنن، خدا صبرشون بده. :دی

 یک. پراکنده گفتم، اما انگار اون چیزهایی که نیاز داشتم نگفتم!

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 23:42 | لینک  |