حس پیچیده‌ای داره، شنیدن بوی یاس؛ اونم توی کوچه‌ای که تا چشم کار می‌کنه، یا شایدم، تا جایی که حصار سنگی خونه‌ها اجازه می‌ده که چشم کار کنه، توش اثری از هیچ درختی نیست!!!

 ساعت شش صبحه و تو درست مثل روزهای گذشته داری سر بالایی کوچه رو با گام‌های تند رد می‌کنی که ناگهان متوجه‌ش می‌شی. چشم‌هات توی چشم‌خونه، چند باری تند و تند از راست به چپ و از چپ به راست می‌دون، تا شاید اثری ازش پیدا کنن، اما ...

 آره. حس پیچیده‌ای داره، شنیدن بوی یاس، اونم توی کوچه‌ای که تا چشم کار می‌کنه توش اثری از هیچ درختی نیست. یک حسِ خوش‌آیند آمیخته به اندکی تعجب؛ به علاوه‌ی، یک حس دوگانه‌ای از رفتن و موندن!

 


برچسب‌ها: یاس، کوچه

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 1:24 | لینک  |