بالاخره یکی از کارهایی که حدود یک ماهی بود که در پس ذهنم بود رو عملی کردم. آنچه در زیر می‌بینید یک نمای بسته از کیف دوشیِ مشکی رنگ اینجانب هست، به علاوه‌ی مقادیری آفتاب و دریا.

 

 

 

مدت‌هاست که از رنگ سیاه گریزونم و یک جورهایی هم در بندش اسیر. یه ماه بود به سرم زده بود که یه چیزی روی این کیفم که خیلی ساده ست و هیچ نوع تزئینی نداره بدوزم. بعد از کلنجارهای بسیار این از آب در اومد. راستش نمی‌دونستم چه چیز دیگه‌ای می‌تونم بدوزم. اولش تو فکر مقادیری دار و درخت بودم اما هر چی رو کاغذ طرح زدم اونی که حس می‌کردم مناسبه در نیومد. از طرفی ترجیح می‌دادم نسبتاً فانتزی باشه. بعد تو طرحام به یه شکلی هندسی خورشید مانند رسیدم و دوختمش. بعد دیدم با این که هشت پر هست ممکنه با ستاره شش پر اشتباه گرفته بشه و برامون عقبه داشته باشه. بالاخره نهایتاً شد این. می‌تونید بگید که طرح خوبی از آب در نیومده (هر چند خودم فعلاً ازش راضی هستم) اما به نظرم موافقید که ایده‌ش ایده‌ی خوبی بوده. سعی کردم از شادترین رنگ‌هایی که داشتم استفاده کنم ولی با وجود پس زمینه‌ی مشکلی بازم رنگ خودشون رو باختن و کدر به نظر میان. علاوه بر این کیف، یک کیف کوله‌پشتی مشکی هم دارم که اونم خیلی ساده و بی همه چیز هستش. روی یکی از جیب‌های بغل اون هم دو تا شکلک دوختم که خیلی بامزه از آب در اومدن. در فرصت‌های آتی این شکلک‌ها پاشون به سایر سطوح کوله‌پشتیم هم باز خواهد شد بی شک. :)

 


برچسب‌ها: کیف

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 20:51 | لینک  | 


 

همیشه از نقد کردن می‌ترسیدم و می‌ترسم. اظهار نظری اگر بکنم تأکیدم رو بر این می‌گذارم که بنا به نظر شخصی من فلان و بهمان. امروز بعد از این که از یکی از نمایش‌های جشنواره فجر بیرون اومدم و خونه رسیدم، شروع کردم بالا پایین کردن صفحه ی ف.ب نمایش و خوندن نقد و نظر افراد مختلف توی سایت‌ها یا روزنامه‌های مختلف. دیدم این‌ها که نقد نکردن! بیشترشون نه حرف علمی‌ای زده بودن، نه نظر کارشناسانه‌ای داشتن و نه هیچ. بیشتر بر اساس برداشت شخصی شون آنچه که به نظرشون اومده بود رو نوشته بودن. حتی برخی از حرف‌هایی که زده شده بود هم به نظر من بی اساس بود.

بگذریم. خواستم بگم طبق معمول شاید نباید خودم رو دست کم بگیرم و باید دست به قلم بشم و بنویسم اونچه که نظر من بوده.


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:7 | لینک  | 


 هیچ وقت دلم نمی‌خواسته مدیریت کنم یا در رأس امور باشم. مسئولیت داره و من از مسئولیت گریزونم. مسئولیت گریز بودن با مسئولیت پذیر نبودن فرق داره. مسئولیت گریز هستم من، به این معنا که اگر کاری رو بپذیرم تمام تلاشم رو برای بهتر انجام شدنش می‌کنم و کم نمی‌ذارم، اما دوست‌تر می‌دارم که زیر بار مسئولیت نباشم. فکر می‌کنم به عنوان نیروی کار با حوزه‌ی کار تخصصی و تعیین شده‌ی خودش مفیدتر باشم تا به عنوان عضو تصمیم گیرنده‌ای که قرار هست مهره‌ها رو بچینه و کارشون رو تعریف کنه.

با همه‌ی این‌ها، با حرف‌هایی که امروز شنیدم دلم خواست که کاش توی مدیریت هزار و یک ارگان ریز و درشت دست داشتم. مدیریت علاوه بر تخصص، مهارت، تجربه و ... دلسوزی و وجدان هم می‌خواد. من سه تای اول رو اگر به حد کافی نداشته باشم، دو تای آخر رو که دارم!

 زیرنویس:

نه فعال اجتماعی هستم، نه روحیه‌ی انقلابی دارم، و نه حتی توان این که یه سری تغییرات کوچیک رو توی زندگی خودم ایجاد کنم. اما دو تا چیز رو میدونم: یک این که، همه‌ی ایرادهایی که جامعه‌ام، کشورم، و حتی نوع بشر دارن دلیل نمی‌شه که براشون رویای روزهای خوش رو در سر نداشته باشم. دو این که، تا وقتی منتظر درست عمل کردن دیگران بشینم هیچ چی هیچ جا درست نمیشه!

شاید الان که جوونم و به عبارتی سرم باد داره این جوری فک میکنم. ولی شایدم درست همین الان که جوونم وقت این جور فکر کردن باشه.

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:6 | لینک  | 


 

دردناکترین جملاتی که تو چند وقت اخیر خوندم این خطوط هستن:

هنگامی که مشغول غلط‌گیری صفحات 408-393 بودم دوستی به دیدنم آمد و پس از اطلاع از نام کتابی که مشغول تصحیح آن بودم اظهار داشت که این کتاب قبلاً ترجمه شده است. من نه آن ترجمه را دیده‌ام و نه مترجم محترم آن را می‌شناسم. قطعاً ایشان در این راه زحمت بسیار کشیده و اثر نفیسی به وجود آورده‌اند. و من، اگر قبلاً از این امر اطلاعی داشتم به انجام این ترجمه مبادرت نمی‌ورزیدم که گفته‌اند: «الفضل للمتقدم».

محمود مصاحب

تیر ماه 1357

برگرفته از مقدمه کتاب زوربای یونانی، نوشته ی نیکوس کازانتزاکس، ترجمه محمود مصاحب

 

فکر کن نشسته باشی یه کتاب پونصد صفحه ای رو ترجمه کرده باشی، ویرایش کرده باشی، کارهای غلط گیریت هم به یک پنج م نهایی رسیده باشه، بعد ... اگر روزی روزگاری جای دوست محترم این مترجم عزیز قرار گرفتید و قرار شد همچین خبری به من بدید یادتون باشه که قبلش حتماً یه لیوان آب بدید دستم و با این جملات شروع کنید «چند دیقه بشین می‌خوام یه چیزی بهت بگم!»

 

دردناکترین جملاتی که پیش از این خونده بودم رو ایـنـجـا گفته بودم اگر یادتون باشه.

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 20:4 | لینک  | 


 

این عنوانی که می‌بینید موضوع انشایی هست که پگاه برای بیستم این ماه تعیین کرده و من هم دارم استثناً به موقع انشای ماه رو می‌نویسم. ولی باید بهتون بگم که من آدمی نیستم که به این راحتی‌ها گول بخورم و توی دام همچین دسیسه‌هایی بیوفتم، چرا که هر بچه مدرسه‌ای یی هم می‌دونه که «آدم باید خودش عاقل باشه» این که دیگه گفتن و نوشتن نداره.

حالا اگر می‌خواید بپرسید که «خب آدم چه جوری باید خودش عاقل باشه» مجبوم در جوابتون بگم «ای بابا!» ولی خب، صرفاً برای این که یه کوچولو راهنماییتون کرده باشم ارجاعتون میدم به نصِّ صریح امثال الحکم غنی فارسی. خب مثلاً باید بدونید که «چو دیوانه دیدید خوشتون نیاد» خب پشت سرتون حرف در میارن. یا هیچ وقت «عقلتون به چشم‌تون نباشه» اون عینکه که به چشم میشه، برای عقل می‌تونید از سایر اعضای بدن کمک بگیرید، مثلاً گوش، دست و غیره. «ادب رو همیشه از بی‌ادبان بیاموزید» از باادبان چیزی نصیبتون نمی‌شه، چون به رسم ادب هم که شده بی‌ادبی نمی‌کنن بیان به شما ادب یاد بدن. یادتون نره که «عقل به کوچیکی و بزرگی نیست.» این فسقله بچه‌ها رو جدی بگیرید چون ممکنه دودمانتون رو به باد بدن. هر چند بادمجان خوراک محبوب خودم به حساب میاد، ولی محض رضای خدا در ملاء عام از خوردنش بپرهیزید، این قدیمی‌ها حتماً یه چیزی می‌دونستن که گفتن «عاقل گوشت می‌خوره، بی عقل بادمجان!» حالا اگر خواستید بادمجون هم بخورید یه جوری بخورید که گوشت بشه به تنتون. کلاً حواستون به خودتون باشه، چرا که اخیراً می‌گن که «عقل سالم در بدن سالمه» و اون قدیم‌ترها هم می‌گفتن «عقل که نباشه جان در عذابه» یعنی یه جورایی این دو تا لازم و ملزوم همدیگه هستن.

خب تا همین‌جا بسه. لزومی نمی‌بینم که فهرست راهنمایی‌ها و اشاراتم رو بیش از این طولانی کنم چرا که سعدی علیه رحمه گفتند که «از این به نصیحت نگوید کست / اگر عاقلی یک اشارت بست».

 

 


برچسب‌ها: انشا، عقل

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:1 | لینک  | 


 

امروز (جمعه) رو تا جایی که می‌شد خوابیدم، یک کمی هم فیلم دیدم و چند صفحه‌ای هم کتاب خوندم. یک هفته‌ی تمام منتظر رسیدن این روز بودم. تعطیلات هفته‌ی گذشته رو نتونسته بودم استراحت کنم. کار خاصی نکرده بودم. این ور و اون ور بودم. با این که خوش هم گذشته بود بهم، ولی خب خستگی کار هم توی تنم مونده بود. دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه رو هم بعد از کار باز این ور اون ور بودم و هشت و نه شب رسیده بودم خونه. هر شب هم همین قدر تونسته بودم خودم رو بیدار نگه دارم که شام بخورم و بعد ... محو در عالم خواب ... خلاصه که بالاخره جمعه رسید و تا جایی که میشد خستگی در کردم. وقتی می‌گم «خستگی کار» خودم یک کم خجالت می‌کشم. کار دفتری اصولاً انقدرها خستگی نداره، به خصوص که این یک ماه اخیر کما بیش در رکود کاری هستیم. اما پیش‌تر هم گفتم، «کار کردن سخت نیست، سر کار رفتن سخته». همین رفتن و اومدن و تو ترافیک و گرما و غیره موندن آدم رو یک هو از حال میندازه.

الان ساعت ده شبه. یک سوزش خفیفی از ظهر ته گلوم خونه کرده؛ از بعد از مراسم ختم. غیر از دو تا از عمه‌ها با کسی روبوسی نکردم. احتمالاً یکی از همون‌ها ناقل بیماری بوده. باید ببینم خودش میره یا نه. جدیش نگرفتم، فعلاً حوصله‌ی سرما خوردن ندارم، اونم دم ماه رمضون.

کتاب، نامه، لغت، فیلم و شام توی برنامه کاری امشب هستن. شاید تا صبح بیدار بمونم، بازی والیبال رو ببینم و مستقیم برم سر کار. باید چند ساعتی بگذره و ببینم چشمهام همراهی میکنن یا نه. برای فردا یا پسفردا هم برنامه تئاتر دارم. تئاتری که برام نوستالژی داره: «خیر نبینی سعیده»

 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 11:45 | لینک  | 


My dream of becoming a writer is always associated with the image of a young woman in 1950s, sitting behind a typewriter, carefully hitting the keys while the words are getting printed on the paper.

 

به واقع همچین تصویری رو به یاد ندارم، ولی خب یکی از نوشته‌های قدیمم هست.


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:39 | لینک  | 


Unfolded Out of the Folds

By Walt Whitman

 

Unfolded out of the folds of the woman man comes unfolded, and is always to come unfolded,

Unfolded only out of the superbest woman of the earth is to come the superbest man of the earth,

Unfolded out of the friendliest woman is to come the friendliest man,

Unfolded only out of the perfect body of a woman can a man be form’d of perfect body,

Unfolded only out of the inimitable poems of woman can come the poems of man, (only thence have my poems come;)

Unfolded out of the strong and arrogant woman I love, only thence can appear the strong and arrogant man I love,

Unfolded by brawny embraces from the well-muscled woman I love, only thence come the brawny embraces of the man,

Unfolded out of the folds of the woman’s brain come all the folds of the man’s brain, duly obedient,

Unfolded out of the justice of the woman all justice is unfolded,

Unfolded out of the sympathy of the woman is all sympathy;

A man is a great thing upon the earth and through eternity, but every jot of the greatness of man is unfolded out of woman;

First the man is shaped in the woman, he can then be shaped in himself.

 


برچسب‌ها: انگلیسی، شعر

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 16:12 | لینک  | 


 

در این مدت که ننوشتم بسیار چیزها باید مینوشتم و حتی در اون مدتی هم که نوشتم بسیار چیزها غیر از اونها که نوشتم باید مینوشتم. باید از خودم مینوشتم، از این که دلم میخواد یه برنامه ی فشرده و خوشگل داشته باشم. از کلاس فرانسه م مینوشتم. دو تا پست جدید «از دست این فرانسوی ها» میزدم. پشت صحنه و تیکه های تا کنون پخش نشده ی انشاهای کلاغ رو به سمعتون میرسوندم. از درسهای زندگی که از گوگل و ف.ب گرفتم براتون میگفتم. از کفتر مینوشتم. از دوییدن به دنبال یه لقمه نون. از تئاتر. از جشنواره فجر. از نوشتن. از دوستی. از آدمهای خوبی که به زندگی معنا میدن. از کتابهای بسیار. از دکتری امسال. ...

اینا رو شاید نوشتم که سرفصلی باشن برای نوشته های آینده. شاید هم همون طور که این مدت توی مغزم مونده بودن و خاک میخوردن اینجا هم بمونن و به خاک خوردن و پیر شدن ادامه بدن. یه روزی یه جایی میخواستم بنویسم نوشته هایی که نوشته نمیشن مثل نوشابه گازدار میمونن. اول بار که به مغزت خطور میکنن خیلی خوب و هیجان انگیز هستن، هر چی نوشتنشون به تأخیر میوفته بیشتر و بیشتر کیفیتشون رو از دست میدن. از یه جایی به بعد دیگه گازشون کلهم میپره و به یه آب کمی شیرین خیلی مزخرف و بی مصرف تبدیل میشن که بهترین کاری که میشه در حقشون کرد اینه که بندازیشون دور. خیلی نوشته هام همین طوری گازشون پریده. نباید بذارم ایده ها شامل مرور زمان بشن.

 

پ.ن. این نوشته خودش شامل مرور زمان شده. حداقل دو ماه.


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:0 | لینک  | 


 

یادته اون شب رو که دردِ دندونِ عقل امانت رو بریده بود.

گفتم: داری بزرگ میشی. داری عاقل میشی!

گفتی: نه. هنوز کوچولو ام. تازه دارم دندون در میارم.

گفتم: مبارکا باشه. دندونی درست میکنم برات.

اومدی بخندی قیافه ت رفت توی هم.  

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:0 | لینک  | 


 

ü       قدیمترها رسم بر این بود که عاشق ها شاعر بشن. این روزها اما خستگی هم آدم رو شاعر میکنه!

ü       چشمهام تا نصفه بیشتر باز نمیشن، عینک میزنم شاید بهتر ببینم.

ü       گاهی فکر میکنم باید با لگد محکم زد زیر شکم بعضی دوستی ها! (من آدم خشنی نیستم)

ü       هر جور که جمع و تفریق میکنم، باز هم کم میارم، از حساب و کتاب زندگی!

ü       قدیمها پیرها احترام داشتن، این روزها چیزی که بیشتر از همه دارند فقره!

ü       مبارزه با گرمای ساعت‌های میانی روز به اندازه ی یه مسابقه ی کشتی آدم رو خسته میکنه.

ü       یکی از مزایای این که خوشی بزنه زیر دلت اینه که چنان دلدردی میگیری که دیگه به چیز دیگه نمیتونی فکر کنی!


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:0 | لینک  | 


 

شاید یک. گاهی یه جوری کتاب میخونم که خودم متوجه نمیشم که دارم کتاب میخونم. درست مثل وقتی که دارم نفس میکشم، دارم به سمت خونه برمیگردم، سر یخچال دنبال خوردنی میگردم ...

 

شاید دو. چند سال پیش یک ماه اینجا رو تعطیل کردم. یعنی پست زدم که اینجا تا آخر شهریور تعطیله. هفته پیش داشتم به همچین جرکتی فک میکردم نگاه کردم دیدم بین چند تا نوشته ی آخر انقدر فاصله افتاده که ناگفته حکم همین تعطیلی یک ماهه رو داره.

 

شاید سه. آدمها به آدمها زنده اند. این جمله همون قدر درسته که جمله ی: آدمها به خون هم تشنه اند.

 

شاید چهار. وقتی داری پای لپ تاپ و با هدفن فیلم میبینی اهمیتی نداره که فیلمش با کیفیت دی وی دی باشه یا نه. به هر حال تو امکانات لازم برای دیدن و درک اون کیفیت برتر رو نداری. اما فیلمهای با فرمت دی وی دی یه مزیتی دارن که من دوست میدارم (ولی فک میکنم خیلی از کسایی که فیلم میبینن ازش بهره نمیبرن) اونم توضیحات منتقدها یا کارگردان یا سایر عوامل فیلم روی همون فیلم هست. لذتش ده برابر از لذت دیدن پشت صحنه های این سریالهای نود شبی بیشتره!

 

گویا پنج. نگید نگفتی. از نمایشهایی که در حال حاضر روی صحنه هستن «مرد بالشی» رو دیدم و پسندیدم. اگر بخوام توضیحی بدم میگم، بازیها خوب بود، بازی پیام دهکردی خیلی خوب بود. استفاده از ویدوئو پروجکشن به جا و مناسب بود (معمولا تئاترها استفاده ی جالبی از این تکنولوژی مدرن نمیکنن). نمایشنامه کار به جد قوی بود. از نظر نور، دکور یا موسیقی چیز خاصی چشمم رو نگرفت. به هر حال، توصیه میکنم ببینیدش.

 

و شش. شاید مدرسه رفتن و درس خوندن رو همیشه وظیفه ی خودم دونسته باشم، شاید قبولی کنکور و نمره های نوزده و بیست امتحانها هم همه یک جورهایی از همین حس وظیفه شناسی سرچشمه گرفته باشه، اما بعد از بیست و اندی سال یه چیز رو خوب میدونم، من عاشق یادگرفتنم، عاشق چیزهای نو هستم، عاشق کشف کردنم (به روش خودم).


برچسب‌ها: پراکنده

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:54 | لینک  |