این عنوانی که میبینید موضوع انشایی هست که پگاه برای بیستم این ماه تعیین کرده و من هم دارم استثناً به موقع انشای ماه رو مینویسم. ولی باید بهتون بگم که من آدمی نیستم که به این راحتیها گول بخورم و توی دام همچین دسیسههایی بیوفتم، چرا که هر بچه مدرسهای یی هم میدونه که «آدم باید خودش عاقل باشه» این که دیگه گفتن و نوشتن نداره.
حالا اگر میخواید بپرسید که «خب آدم چه جوری باید خودش عاقل باشه» مجبوم در جوابتون بگم «ای بابا!» ولی خب، صرفاً برای این که یه کوچولو راهنماییتون کرده باشم ارجاعتون میدم به نصِّ صریح امثال الحکم غنی فارسی. خب مثلاً باید بدونید که «چو دیوانه دیدید خوشتون نیاد» خب پشت سرتون حرف در میارن. یا هیچ وقت «عقلتون به چشمتون نباشه» اون عینکه که به چشم میشه، برای عقل میتونید از سایر اعضای بدن کمک بگیرید، مثلاً گوش، دست و غیره. «ادب رو همیشه از بیادبان بیاموزید» از باادبان چیزی نصیبتون نمیشه، چون به رسم ادب هم که شده بیادبی نمیکنن بیان به شما ادب یاد بدن. یادتون نره که «عقل به کوچیکی و بزرگی نیست.» این فسقله بچهها رو جدی بگیرید چون ممکنه دودمانتون رو به باد بدن. هر چند بادمجان خوراک محبوب خودم به حساب میاد، ولی محض رضای خدا در ملاء عام از خوردنش بپرهیزید، این قدیمیها حتماً یه چیزی میدونستن که گفتن «عاقل گوشت میخوره، بی عقل بادمجان!» حالا اگر خواستید بادمجون هم بخورید یه جوری بخورید که گوشت بشه به تنتون. کلاً حواستون به خودتون باشه، چرا که اخیراً میگن که «عقل سالم در بدن سالمه» و اون قدیمترها هم میگفتن «عقل که نباشه جان در عذابه» یعنی یه جورایی این دو تا لازم و ملزوم همدیگه هستن.
خب تا همینجا بسه. لزومی نمیبینم که فهرست راهنماییها و اشاراتم رو بیش از این طولانی کنم چرا که سعدی علیه رحمه گفتند که «از این به نصیحت نگوید کست / اگر عاقلی یک اشارت بست».
برچسبها: انشا، عقل