در این مدت که ننوشتم بسیار چیزها باید مینوشتم و حتی در اون مدتی هم که نوشتم بسیار چیزها غیر از اونها که نوشتم باید مینوشتم. باید از خودم مینوشتم، از این که دلم میخواد یه برنامه ی فشرده و خوشگل داشته باشم. از کلاس فرانسه م مینوشتم. دو تا پست جدید «از دست این فرانسوی ها» میزدم. پشت صحنه و تیکه های تا کنون پخش نشده ی انشاهای کلاغ رو به سمعتون میرسوندم. از درسهای زندگی که از گوگل و ف.ب گرفتم براتون میگفتم. از کفتر مینوشتم. از دوییدن به دنبال یه لقمه نون. از تئاتر. از جشنواره فجر. از نوشتن. از دوستی. از آدمهای خوبی که به زندگی معنا میدن. از کتابهای بسیار. از دکتری امسال. ...
اینا رو شاید نوشتم که سرفصلی باشن برای نوشته های آینده. شاید هم همون طور که این مدت توی مغزم مونده بودن و خاک میخوردن اینجا هم بمونن و به خاک خوردن و پیر شدن ادامه بدن. یه روزی یه جایی میخواستم بنویسم نوشته هایی که نوشته نمیشن مثل نوشابه گازدار میمونن. اول بار که به مغزت خطور میکنن خیلی خوب و هیجان انگیز هستن، هر چی نوشتنشون به تأخیر میوفته بیشتر و بیشتر کیفیتشون رو از دست میدن. از یه جایی به بعد دیگه گازشون کلهم میپره و به یه آب کمی شیرین خیلی مزخرف و بی مصرف تبدیل میشن که بهترین کاری که میشه در حقشون کرد اینه که بندازیشون دور. خیلی نوشته هام همین طوری گازشون پریده. نباید بذارم ایده ها شامل مرور زمان بشن.
پ.ن. این نوشته خودش شامل مرور زمان شده. حداقل دو ماه.