یک. با آن روپوش‌های رنگی‌شان!

یک ساعت زودتر از باقی روزها راه افتاده‌ام بروم سر کار. قیافه‌ی خیابان هیچ شبیهِ صبحِ روزهای‌ قبل نیست. بچه مدرسه‌ای‌ها پُـرند توی خیابان‌ها، توی ماشین‌ها، اتوبوس‌ها. گویا من هر روز بخشی از جنب و جوش این شهر را از دست می‌دهم!

 

دو. هوس نوشتن

لینک وبلاگ داد. بلند می‌نوشت. بی‌تعارف و راحت ولی به سبک خودش. هوس نوشتن کردم. رها و بی‌وقفه. (هیچ یادم نیست کی؟ کدام وبلاگ؟ هر چه بوده خوب چیزی بوده! هنوز هم مرا به هوس می‌اندازد برای نوشتن)

 

سه. تراکم

این روزها پر تکرارترین جمله‌ای که پگاه از من می‌شنود این است: «این رو دیگه کجای دلم بگذارم!» آخر به این نتیجه رسیدم که باید تراکم بفروشم برای دلم، برج بسازم روی برج، جا باز کنم برای همه چیز!

 

چهار. جیگر

شما ما را خر فرض کنید، ما هم به شما صمیمانه احترام می‌گذاریم و توی صورتتان لبخندهای محبت‌آمیز می‌زنیم، مبادا که فرضیاتتان متخلخل/متزلزل بشوند! فامیلی به درد همین روزها می‌خورد دیگر!

 

پنج. عشق هیچ طرفه

نشانده بودمش رو به روی خودم و توی مغزم داشتم یک ویر برایش حرف می‌زدم. یک‌هو به خودم آمدم و دیدم نیم ساعت است که دارم مزخرفات سر هم می‌کنم! در مخیله‌ام هم این طور بود که او همین‌طور ساکت است و سراپا گوش! ... هِی! اصلاً او چرا باید به همه‌ی این‌ها گوش کند! ...

 

شش. چه تفاهمی!

بعد از چند سال وبلاگ نویسی به یک معضلی دچار شده‌ام. گاهی چیزی از ذهنم می‌گذرد، می‌خواهم بنویسمش، یادم می‌افتد جایی در گذشته‌ی این وبلاگ نوشته‌امش.

 

هفت. گمگشتگی

من را در میدان‌های بزرگ که ول کنید گم می‌شوم! جایی مثل میدان آزادی! همه چیز گرد است و شبیه به هم و تا چشم کار می‌کند ساختمان بلندی نیست که شرق و غرب و شمال و جنوب زندگی را از هم تفکیک کند! حسی به آدم دست می‌دهد در مایه‌های «از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود!» ... این جور وقت‌هاست که باید به آسمان متوسل شد و ستاره‌ای را راهنما کرد.

 

هشت. درس‌های زندگی

حالا هی بگویند اینترنت بد است، شبکه‌های اجتماعی جیززززززند! این روزها بزرگترین درس‌های زندگانی‌ام را گوگول و ف.ب. به من آموخته‌اند. گوگول با (خبرِ) بستن ریدر به خوبی بهم یاد داد که به هیچ چیز در دنیا دل نبندم. ف.ب. هم با همه‌ی خاله زنک بازی‌هایش بهم فهماند که دنیا خیلی کوچک‌تر از آنی است که فکر می‌کردم.

 

نه. اعتیاد

کسی که آرامش حاصل از نوشتن را تجربه کرده سخت می‌تواند کنار بگذاردش. حتی روزهایی که من به نوشتن بی‌اعتنا می‌شوم، مغزم برای خودش می‌نویسند و خط می‌زند و باز از نو می‌نویسد!

 

ده. چه ماسه؟

ما اگر حماسه نخواهیم کی را باید ببینیم؟! آخر مگر توقع ما از زندگی چه قدر زیاد است؟ مگر ما از این روزهایمان چه می‌خواهیم جز اندکی آرامش؟ بله. فقط اندکی آرامش. آرامشِ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، بین المللی و ... (این جمله‌ی آخر را یک نفس بخوانید) ... وسط آرامش هم کار خاصی نمی‌خواهیم بکنیم. همین قدر که لختی بخوابیم ما را بس!

 

ده. ذکر

بیایید همه با هم تکرار کنیم، زیر لب: بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم ... بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم ... بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم ... می‌شنوم ... می‌شنوم!

 


برچسب‌ها: پراکنده

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 15:11 | لینک  | 


 

بچه که بودم وقتی میپرسیدن که علم بهتر است یا ثروت، من که به هر دو راغب بودم و ترجیح دادن یکی به دگیری رو چندان خوش نداشتم، راه میانه ی این دو رو در پیش میگرفتم و میگفتم هر دو و برای این که شبه ی هم خدا و هم خرما رو خواستن پیش نیاد این جواب منطقی رو آماده داشتم که: علمی خوبه که به ثروت ختم بشه و ثروتی خوبه که زمینه  ساز کسب علم باشه. راه علم پیش گرفتن در فقر چندان ساده نیست، پس داشتن ثروت میتونه راه کسب علم رو هموار کنه و علمی خوبه که کارا باشه، به تولید بیانجامه یا به قول خودمون درآمدزا باشه و تهِ تهِش ثروت با خودش بیاره (یه چیزی تو مایه ی حماسه ی اقتصادی).

 

اما از وقتی که پگاه موضوع «علم بهتر است یا پراید» رو مطرح کرده رسماً آچمز شدم! از هر زاویه ای که به این موضوع نگاه میکنم (:چپ، راست، بالا، پایین، دراز کش از بغل، یک هشتم میانی، سر و ته و ...) هیچ راهی نمیبینم که این دو تا رو به هم گره بزنم، یا یه دستی دو تاش رو بلند کنم! شکی نیست که نه علم به پراید ختم میشه و نه پراید به علم! علم به پراید ختم نمیشه چرا که اگر قرار بود بشه اصلاً پراید به وجود نمیومد!!! به عبارت بهتر، علم به هر جایی ختم میشه غیر از پراید! برای شفافتر کردن این موضوع باید اضافه کنم که: علم حتی به بمب اتم هم ختم میشه ولی پراید؟ پراید؟ نه! آخه پراید؟! اصلاً شما روت میشه این دو تا رو کنار هم بنشونی و توی یه جمله به کار ببری؟ (با اشاره به موضوع انشا باید بگم: پگاه، واقعا که!)

 

پراید هم که والله تا جایی که ما دیدیم به علم ختم نمیشه به سه علت: یک، طبق آمار پراید اصولاً اگر بخواد به جایی ختم بشه که خب ختم میشه، بعدش هم که قاعدتا سوم و هفت و چهلم و خلاصه ش این که خدا بیامرزدتون، روحتون شاد، حیف جوونیتون نبود پراید سوار شدید؟1 دو این که، به فرض که بخواد به علم ختم بشه، دانشجو جماعت که ته جیبش عنکبوتها مسکن مهر میسازن مگه پولش رو داره که پراید بخره! به فرض هم که دانشجو جماعت پولِ بادآورده و ارث پدری و اختلاس شونصد میلیاردی داشت رفت باهاش پراید خرید، مگه جلو دانشگاه جا هست برا پارک کردن! پراید اگر میخواست به علم ختم بشه که با این فرهنگ تک سرنشینیِ ما دانشگاه ها باید پارکینگ طبقاتی میزدن! پارکینگ طبقاتی زدن هم که مفت نیست، خرج داره. اون وقت وزارت علوم مجبور بود هر چی بودجه ی ایجاد صندلی خالی در دانشگاه هست رو صرف پارکینگ کنه، تازه احتمالا کم میاورد مجبور میشد وام‌های دانشجویی رو هم قطع کنه، بالاخره خوبیت نداره که پراید دانشجو بمون گوشه خیابون زیر برف و بارون، حالا اگر بی.ام.و بود مثلاً، یه چیزی، ولی پراید، اصلاً حرفش رو هم نزن! تازه بعدش با همه ی این تواصیف بازم میرفت زیر بار قرض، کمرش اون زیر خم میشد، میشکست، میافتاد زمین، پودر میشد از بین میرفت! بعد اون وقت شما دلتون میاد؟ وزارت علوم که جیک و جیک میکنه برامون، بذاره بره؟ حالا این رو که گفتم نیاید یه موقع بسته‌ی پیشنهادی ارائه بدی که وزارت علوم بیاد پول پارکینگ رو از خود دانشجو بگیره ها! اولا که وزارت علوم وزارت راه نیست که جاده بسازه بعد وسطش عوارضی بکاره! این دو تا اصلا کلاس کارشون با هم فرق میکنه. دوما که، دانشجو که بازم پول نداره که! هر چی پول داشته رفته داده پراید خریده، قسطی، اونم با اقساط شصت ساله. تازه فک میکنید با توجه به قیمتها و بهره ها و اینا به چه امیدی رفته زیر بار اون اقساط شصت ساله؟ با این امید که نصفه ی دوم اقساط رو بیمه عمرش قراره تأمین کنه، وقتی که پراید ختم به ختم شد!2  با توجه به توضیحات بالا میبینید که پراید اگر خودش هم میخواست ختم به علم بشه ما خودمون بهش می‌گفتیم، قربون دستت، بیا و این یه مورد رو بیخیال شو! بالاخره دانشمندان هسته‌ای آینده مون رو از سر راه نیاوردیم که بذاریمشون تو پراید!

 

در پایان در جواب عنوان پست باید بگم که علم ذاتاً چیز خوبیه، ولی پای پراید که در میون باشه همین قدر که علم به این داشته باشی که دستت بهش نمیرسه کافیه! حتی زیادیه! چرا که اگر میزان افسردگیت، پس از درک این حقیقت و رسیدن به کنه این مطلب، انقدر نباشه که در جا خودکشی کنی، بدبخت میشی میره، باید هی پاشی بری پیش روان شناس/پزشک، اونم با پای پیاده یا به شکل آویزون داخل اتوبوس های شرکت واحد، بعد میدونی پول ویزوتشون چه قده؟! تازه اگه بهت قرص نده! پس به این نتیجه میرسیم که علم «بهتر» نیست و خب از اون جایی که این سوال دو تا گزینه بیشتر نداشت، با استفاده از روش حذفی و استدلال استقرایی و اعمال فرمول فیثاغورث بر جدول مندلیوف به این نتیجه میرسیم که: پراید بهتر است! و لاغیر.

 

انشای ما به سر رسید، کلاغه هم به خونه ش رسید!

(چه معنی داره هی کلاغها به خونه شون نرسن؟ مگه کلاغ دل نداره؟ اصلا شماها چرا دوست دارید کلاغ ها رو هی بیخانمان و در راه مانده به تصویر بکشید؟ آیا این از مصادیق ظلم به کلاغ و آزار حیوانات نیست؟ من از شما شکایت دارم!                امضا: عضو فعال انجمن حمایت از کلاغان)

 

پانوشت:

1. گربه دستش به گوشت نمیرسید میگفت پیف پیف.

البته من گربه را چه کار به گوشتهایی که با پ شروع میشن (پراید و پول) همه ش تقصیر پگاست (ه حذف به قرینه ی ضرورت) با این موضوع انشا دادنش!

2. به دانشجویان محترم پیشنهاد میشه که هنگام ختم به ختم شدن پنج تایی سوار یه پراید بشن که بعد از سانحه و پرداخت شدن اقساط پنج دستگاه پراید از محل بیمه عمر، حداقل چهار دستگاه سالم برای خانوادگان متوفیان باقی بمونه. باقی بقای عمرتان!

 

توضیح لازم:

آنچه خواندید ادامه‌ی سلسله انشا نویسی های دور همی ای هست که با عده ای از دوستان وبلاگ نویس انجام میدادیم (همون ها که من توشون رفته بودم در قالب کلاغ گیر کرده بودم بیرون نمیومدم). دوره ی اول شش موضوع بود که در شش روز متوالی نوشته شد (انشانویسی سرعت) توی دوره ی دوم به پیشنهاد پگاه بیستم هر ماه یک انشا مینویسیم (ماراتن انشانویسی) که البته من از زیر نوشتن انشای بیست اسفند در رفتم :دال ... همچنان از همه تون دعوت به عمل میارم که به ما بپوندید. صرفا به این دلیل که حال میده و خوش میگذره. J

امضا: ستاد برنامه ریزی، تهیه و تأمین تفریحات سالم


برچسب‌ها: انشا، علم، پراید

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 8:39 | لینک  | 


 

نهم و دهم نوروز هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی

 

پیاده‌روی

 

هفته‌ی دوم نوروز به شدت خلوته. نه کسی میاد نه کسی می‌ره. از سفر هم طبق معمول خبری نیست. منم و رخت‌خوابم و فیلم و کتاب و موزیک. اینترنت هم ندارم حتی. یک جورهایی حس می‌کنم دستم از دنیا کوتاهه. پنجره‌م به روی دنیای مجازی بسته شده، از خونه پام رو بیرون نمی‌ذارم، تماس با دوستان هم این روزها کمابیش بی‌معناست، روزها روزهای با خانواده بودنه.

بدیِ من اینه که اگر بهونه‌ای برای بیرون رفتن نداشته باشم، می‌شینم گوشه‌ی خونه و از جام تکون نمی‌خورم. برا همین هم همیشه معتقد بودم که باید در تمام طول زندگانی شاغل باشم وگرنه حتماً از خونه نشینی می‌پوسم. کارهای جذابی مثل پیاده گز کردن خیابونا تو روزهای تعطیل، دوچرخه سواری و عکاسی همیشه تنها در خیالاتم اتفاق میوفتن. نهم بالاخره از دست خودم کلافه شدم و زدم بیرون. در خیالاتم به پیاده‌روی سحرگاهی فکر می‌کردم، اما من اگر صبح قراری نداشته باشم هرگز قبل از نُه از خواب بیدار نمی‌شم. اینه که پیاده روی سحرگاهیِ آیِ با کلاه، در حالی که خورشید داره به زور خودش رو از افق شرقی بالا می‌کشه از محالاته!

پیاده‌روی نهم هم تقریباً عصر اتفاق افتاد. با جلو رفتن ساعت‌ها و طولانی شدن روز‌ها، عصرهای خنک بهار خوراک همین‌جور کارهاست. زدم بیرون. مونده بودم کجا برم. در بی‌هدف پیاده‌روی کردن هم بی‌استعدادم. اول فک کردم واستم اتوبوس بیاد برم ولی‌عصر نوردی، اما جمعه اون هم وسط نوروز خبری از ماشین نبود. راست خیابون خودمون رو گرفتم رفتم سمت غرب، همین جور بی‌هدف، تا این که یکی از خیابون‌های فرعی چشمم رو گرفت. درخت داشت! پیچیدم توش. بعد توی یه خیابون دیگه، بعد تو یکی دیگه و ... هر جا سبزی می‌دیدم می‌رفتم طرفش. انقدر رفتم که 45 دیقه از خونه دور شدم. دیدم دیگه بیشتر از این برم برا برگشتن جونی برام نمی‌مونه. سر خر رو کج کردم و ره خانه در پیش گرفتم.

دهم هم نهضت پیاده‌روی ادامه پیدا کرد. قرار گذاشته بودم یکی از بچه‌ها رو پارک دانشجو ببینم ساعت ده. هشت و نیم از خونه زدم بیرون که قبلش برم بانک با این حساب که لابد کارم توی بانک طول می‌کشه و ... اما خب مثل این که توی عید هیشکی کار بانکی نداره. از در که رفتم تو جلو باجه بودم و فرم‌ها در اندک زمانی پر شد و متصدی کارم رو راه انداخت و ده دیقه بعدش من تو خیابون بودم و مونده بودم چه جوری سر خودم رو تا ده گرم کنم! فرصت مناسبی بود برای ولی‌عصر نوردی ...

 

 

یازدهم نوروز هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی

 

یازده به در

 

سعییده گفته بود امسال مسافرت نمی‌رن یه روز قرار بذاریم تو عید هم رو ببینیم. موافقت کردم اما بعید میدونستم شدنی باشه. آدم عید رو در اختبار خانواده ست، سخته برنامه‌ی جدا از خانواده ترتیب دادن. چند وقت بود داشتم به یه سیزده به در زودهنگام فکر می‌کردم. بعد از دو روز پیاده روی انگیزه‌م قوی‌تر شد. نظر بچه‌ها رو پرسیدم و برای یازدهم هماهنگ شدیم. رفتیم پارک لاله، یه آلاچیق پیدا کردیم، از سبزی درخت‌ها و سیاهی کلاغ‌ها لذت بردیم، تخمه و ناهار و شیرینی خوردیم و چندین ساعت بی‌وقفه حرف زدیم! به ما خانم‌ها هر چه قدر هم وقت بدید باز حرف‌هامون نصفه می‌مونه! :)

قرار شده از این به بعد هر ماه یه «یه چیزی ده به در» ترتیب بدیم. شما هم بیاید. خوش می‌گذره!

 


برچسب‌ها: نوروز

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:46 | لینک  | 


 

رفته‌ام شهرِ کتاب، قفسه‌ی (کوچک) نمایشنامه‌هاشان را بالا و پایین می‌کنم، «خانمچه و مهتابی» (اکبر رادی) نیست. یکی از کتابداران کامپیوترشان را به دنیال کتابی که می‌خواهم جستجو می‌کند. خانم همکارش با شنیدن نام کتاب خطاب به من می‌گوید «توی مجموعه آثارش هست». به گفته‌ی خانم اعتنایی نمی‌کنم و منتظر می‌مانم که همکارش بگوید کتاب را دارند یا نه. لحظاتی بعد همکار اعلام می‌کند «تمام کرده‌ایم» و خانم کتابدار بار دیگر متذکر می‌شود «توی مجموعه آثارش هست» با مخلوطی از اخم و تعجب رو به خانم کتابدار می‌کنم و می‌گویم: «خب نمی‌خوام کتابِ به اون (دست‌هایم را از هم باز می‌کنم) گندگی رو بخرم!»

توضیح لازم: «خانمچه و مهتابی» یک نمایشنامه‌ی حدوداً صد صفحه‌ای و باریک است که قیمتش نهایتا پنج هزار تومان باشد، اما مجموعه آثار مرحوم رادی یک کتاب بسیار کت و کلفت چهار جلدی است که هر جلدش حدود پانزده، بیست تومان قیمت دارد! ... البته آن بنده خدا هم نیتش خیر بود.

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:29 | لینک  | 


 

ششم نوروز هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی

 

استند بای

 

بازدید های نوروزی این چند روزه فرصت هیچ کار دیگری برایم باقی نگذاشت. سه روز اول به خصوص خیلی فشرده بود. یا مهمان می‌آمد، یا مهمان می‌رفت و ما هم به دنبالش. دو روز بعد را هم اگر مهمانی نیامد و اگر مهمانی نرفتیم به حالت آماده باش بودیم. از همین آماده باش بودن عید بدم می‌آید. هر چند انسان مهمان دوستی نیستم اما تا وقتی آمدنی و رفتی هست اوضاع بد نیست. حداقل می‌دانی که کاری داری و سرگرم هستی، هر چند سرت به آنچه که دوست‌تر می‌داری گرم نیست. اما آماده باش بودن و به انتظار ماندن/نشستن مرا به پوچی می‌رساند. احساس بیهودگی میکنم. فکرش را بکن، لباس مهمانی‌هایت را به تن کرده ای و صاف و دست به سینه گوشه ای نشسته‌ای. چای دم است، ظرف میوه و شیرینی آماده، جای جای خانه برق می‌زند. ساعت‌ها به همین منوال می‌گذرد و زنگ خانه به صدا در نمی‌آید.

 

ششم نوروز هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی

 

در محضر استاد

 

گفته بودم که کامپوتر تکانی داشته‌ام و دنبال فرصتی هستم که به فایل‌های صوتی بی‌نامِ به یادگار مانده از دوران دانشجویی سر و سامانی بدهم ... فرصت حاصل شد و حال ما چه خوش گشت از غنائمی که یافتیم! همین قدر بگویم و دلتان را آب کنم که یکی‌شان یک فایل 15 دقیقه‌ای از صدای استادِ محبوم است در حالی که در دفترش بودیم و داشت بخشی از خاطرات کودکی‌اش را دنبال می‌کردم ... چه قدر دلم برای استاد تنگ شده!

 


برچسب‌ها: نوروز

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:57 | لینک  | 


 

یکم نوروز هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی

 

امروز خدا را دیدیم.

 

رسم بر این است که روز اول عید اقوام به دیدار«حضورلی» ها بروند. حضورلی را نمی‌دانم دقیقاً چه باید ترجمه کنم، شاید مناسب‌ترین برابر «صاحب عزا» باشد. در ترکی حضورلی کسانی هستند که در سالی که گذشت کسی از اقوام درجه یکشان را از دست داده‌اند و این نوروز اولین نوروزی‌ست که جای تازه در گذشته کنار سفره‌ی هفت‌سین‌شان خالی ست. به همین مناسبت هم روز اول عید را در خانه می‌مانند تا اقوام ضمن دیدار و شادباش عید جای تازه در گذشته را نیز خالی کنند و به این ترتیب این افراد حضورلی یا صاحب حضور می‌شوند.

 

پارسال مادرزنِ پسرعمه‌ام، که می‌شود جاریِ عمه‌ام یا به عبارتی زنِ برادرِ شوهرعمه‌ام به رحمت خدا رفت. ما هم امروز همین که کمی از رفت و آمد مهمان‌ها کم شد و فرصتی دست داد سری به خانواده‌ی متوفی زدیم که در خانه‌ی مادری جمع بودند. من که اطلاعات فامیل شناسانه‌ام در حد منفی دو است و باید اعتراف کنم که حتی چهره‌ی آن مرحوم را نیز به یاد ندارم با ورود به منزلشان با خیل عظیم میزبانان ناآشنا مواجه شدم که همه به گرمی سلام میکردند و تبریک عید می‌گفتند. ما هم کم نیاورده به همگی سلام کرده، دستشان را به گرمی فشردیم و سه ماچ آبدار – به صورت دو تا از راست و یکی از چپ- حواله‌شان نمودیم و در یکی از مبل‌ها جا خوش کرده منتظر ماندیم تا فرصت مناسب دست دهد و از مادرجان بپرسیم که «این همه کیستند؟» پذیرایی‌ها انجام شد و خانم‌ها نشستند و آقایون در سمت دیگر اتاق موضع گیری کردند و من در گوش مادرجان گفتم: «مامان، من بی‌بی‌اوغلی نن، کبری خانوم نان سُرا، بولاردان هِچ بیرین تانی‌مینم!» مادرجان که در این جور مواقع همیشه آبروی من را حفظ کرده سوالات درگوشی‌م را با صدای بلند و با اشاره به افراد پاسخ می‌گویند گفتند (ترجمه‌اش را می‌نویسم) «کبری خانم رو که می‌شناسی؟» «بعله» «ایشون خواهر بزرگه شونه، ایشون هم دخترعموشونه که میشه زن برادرشون، خواهر کوچیکشون هم خدیجه خانم بودن که چایی ها رو آوردن، اون‌ها هم دو تا از برادرهاشون هستن، مهدی و خدا» ... و به این ترتیب بود که ما «خدا» یا به عبارت دقیق‌تر «خودا» (به لهجه‌ی ترکی) را دیدیم.

 

ماجرا از این قرار است که همان‌ طور که در اسامی مرکبی چون امیرمهدی یا محمدجواد بخش اول اسم پرکاربردتر از حالت‌های دیگر است در این‌جا هم به مرور زمان از «خدا قلی» (خودا قولی) خدایش به جا مانده. در مورد «قلی» هم همین قدر بگویم که یعنی «خدمتکار». این را هم از ترکیب «گارون قولی» (شکمو) یاد گرفتم. قدیم‌ترها فکر می‌کردم گارون قولی را با غین می‌نویسند که مثلا یعنی کسی که مثل غول زیاد زیاد غذا می‌خورد، یا شاید هم شکمش مثل غول بزرگ است. همین یکی دو سال پیش بود که فهمیدم با ق نوشته می‌شود و وقتی که جویا شدم که یعنی چه، گفتند یعنی «خدمتکار شکم» کسی که همیشه در خدمت شکمش است.

 

پی‌نوشت: فرهنگ نظام برای قلی می‌نویسد:

۱. محرف غلی است ۲. غلام و بنده. مثل علی‌قلی به معنی بنده علی یا شاه‌قلی به معنی غلام شاه. در این معنی ترکی است لکن اصل لفظ قل است که در ترکی با واو زاید «قول» نوشته می‌شود. در عصر صفوی ایران لفظ قلی مرکب با نام شاهِ عصر از القاب بوده، چنانکه نادرشاه در ایام سرداریش طهماسب‌قلی لقب از شاه طهماسب داشته.

 


برچسب‌ها: نوروز، خدا، قلی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 13:55 | لینک  | 


 

سی‌ام اسفند هزار و سیصد و نود و یک خورشیدی

 

بیست و نهم و نیمه‌ی اول روز سی‌ام تنها روزهایی بودند که فرصت کردم قدمی در راستای تکانیدن خانه بردارم. مادرجان البته یک تنه بخش اعظم کارها رو کرده بودند. من همین قدر رسیدم که خودم رو به خرده کاری‌های دم آخری برسونم. در همین دو روز ولی یک حال اساسی به کامپیوتر جان دادم. هر چند اصولا حواسم به امورات کامپیوترم هست ولی به علت کوچیک بودن هارد و حجم بالای اطلاعات ذخیره شده هیچ وقت نمی‌شد یک گردگیری درست و حسابی راه بندازم. امسال اما کامپیوتر رو تا جایی که از دستم بر می‌اومد شستم. ... حالا از حجم مهمون‌های وارده کم که بشه باید بشینم یک عده اطلاعات شخصی، و به طور خاص فایلهای صوتی، اعم از موزیک یا اصوات ظبط شده در سالهای دانشجویی رو سر و سامان درست و حسابی بدم. ... در این کامپیوتر تکانی کلی خاطره هم زنده شد از سال‌های کارشناسی!

 

 

یکم نوروز هزار و سیصد و نود و دو خورشیدی

 

روز اول مادرجان گفتند: دخترم اگر هر روز خونه بود که من غمی نداشتم ... این رو نوشتم که قاب بگیرم بزنم سر در وبلاگ که به همه‌ی کسایی که بهشون گفتم من خونه داری و آشپزی بلد نیستم نشونش بدم :دی ... حرف مامانم سند نباشه پس حرف کی سند باشه! خلاصه که دارم فک می‌کنم برم استعفا بدم بشینم ور دل مادرجان موجبات شادی ارواح خانواده رو فراهم کنم ...

 


برچسب‌ها: نوروز

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 23:20 | لینک  | 


 

سی‌ام اسفند هزار و سیصد و نود و یک خورشیدی

 

هر چند که هنوز دختر خونه هستم و ته‌تقاری بودم و لاجرم خواهم ماند - البته همیشه گفتم، ما چون دو تا بیشتر نیستیم (آی با کلاه، و آی بی کلاه) سر و ته مون زیاد به چشم نمیاد - ولی خب چون دیگه سن و سالی ازم گذشته و دستم هم که توی جیب خودم هست و شاید فریضه‌ی عیدی دادن بر من هم واجب شده باشه. از چند وقت پیش فکر می‌کردم که شروع کنم به دستبند بافتن برای عیدی. فکر نمی‌کردم این فکر رو عملی کنم اما در عملی انتحاری از چند ساعت بعد از تحویل سال شروع کردم به بافتن و خب پیشرفتم هم بد نیست، البته اگر خیل مهمانان اجازه بدن.

البته بگم مردم خیلی از دستبند گرفتن ذوق نمی‌کنن. گفتم بدانید که اگر خواستید به خیل دستبند بافان بپیوندید بعداً سرخورده نشید. خب حقیقتش این که دستبنده کوچولو هست، ولی تا خودت نبافی که نمیدونی چند تا گره خورده تا دستبند به وجود بیاد!

 

بیست و هشتم اسفند هزار و سیصد و نود و یک خورشیدی

 

قبل از عید در یک روز خاص به طرز شگفت انگیزی کلی کتاب به دستم رسید! حالا یک طبقه پر از کتاب (اعم از هدیه یا امانتی) به کتاب‌های کتاب‌خانه‌ی کوچکم اضافه شده.  راستش هنوز فرصتی نشده که درست و حسابی سر هیچ کدوم بشینم، اما اون روز داشتم با خودم فک می‌کردم که کوچکترین تشکّری که می‌تونم از دوستانی که بهم کتاب دادند بکنم اینه که چند خطی در مورد کتابهاشون بنویسم ... باشد که بتوانم.

 


برچسب‌ها: نوروز

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 21:59 | لینک  |