ده قدم به عقب

 و  . . .  سقوط

  

یا

سـ

  ـقـ

    ـو

      ط

 


برچسب‌ها: موقعیت

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 22:25 | لینک  | 


 

صبحی انقدر خوب رفتم و رسیدم که خودم هنوز باورم نمی‌شه! شب زنگ زده بودم آزانس گفت صبح ساعت شش، شش و ربع میایم دنبالت. گفتم آقاجان زوده، صبح جمعه ست، چرا آخه؟ گفت بچه‌های شیفت شبمون باید مقید بشن که بمونن. وگرنه نمی‌شه. ممکنه شیفت صبحی‌ها نیومده باشن. اول گفتم باشه. یه ساعت بعد زنگ زدم به هم زدم؛ گفتم نمی‌خوام، صبح زنگ می‌زنم. صبح یک ربع به هفت زنگ زدم که ماشین می‌خوام برای هفت. گفت ندارم. یه آژانس دیگه. اون هم نداشت. تاکسی بانوان، نداشت. 133 تمام خطوطش اشغال بود. چه کنم؟ چی کار کنم؟ پنج دیقه مونده به هفت از خونه زدم بیرون که با تاکسی برم. روی کارت‌ها مینویسن آزمون ساعت هشت برگزار و درب‌های حوزه نیم ساعت قبلش بسته می‌شود. داشتم خیابون رو رد می‌کردم که ماشینه روی خط کشی عابرپیاده بوق زد برام. گفتم مستقیم؟ با سر گفت بیا بالا. رفتم در رو باز کنم دیدم دو تا مردِ دیگه توی ماشین هستن. یه نگاه به قیافه راننده (که سبیل داشت)، بعد به قیافه ی هر کدوم از مردها، آخرش هم با کمی تردید دستم رو گرفتم به دستگیره و باز کردم در رو. نشستم توی ماشین و خودم رو سپردم به خدا. یا مرگ یا زندگی یا آزمون دکتری! یکی از مسافرها که پیاده شد خیالم راحت شد که کسی سر صبحی قصد دزدیدن من رو نداره. دومی که پیاده شد به راننده گفتم دربست من رو می‌بری تا میدون صنعت؟ گفت شرمنده، باید برم سر کار و نمی‌تونم. همین وسط‌ها مامان اینا هی زنگ می‌زدن که چی شد؟ ماشین گرفتی؟ و ... می‌گفتم تو تاکسی هستم. مسیر بعد رو از کجا تاکسی بگیرم و ... تلفن رو که قطع کردم راننده گفت نمی‌خواد پیاده بشی، خودم می‌برمت. نمی‌دونم سر صبحی دلش برام سوخت گفت اینم جای دختر خودم. یا این که دید دشت صبح جمعه‌ش جور شده، گفت بریم یه پولی هم گرفته باشیم. خلاصه هر چی که بود خوش به حال من شد. پاش رو گذاشت روی گاز انداخت توی اتوبان دِ برو که رفتیم. چنان رفت که من رو هفت و ربع دم میدون پیاده کرد! ساعت هفت و نیم باید خودش سر کار کارت می‌زد.

بهش گفتم خدا خیرت بده، کارم رو راه انداختی!

 


برچسب‌ها: دکتری، خاطره، تاکسی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:42 | لینک  | 


 

I am torn apart. دقیقاً همین ولا غیر! خیلی فکر کردم ولی عبارت فارسی جایگزین مناسبی براش پیدا نکردم! میتونستم بگم «من تقسیم شدم» یا «بین دو تا چیز گیر کردم» ولی راستش رو بخواید هر جوری نگاه میکنم هیچ کدوم از این دو تا نیست. مخلوطی از هر دو هست و حتی کمی بیشتر. دقیقا همون torn apart . یه جور تقسیم شدن بین دو چیز که با خشونت و شدت تمام انجام شده و درد داره. نه این که دو طرف ماجرا در این جا از خودشون خشونتی به خرج دادن، اون هم نسبت من. شدت ماجرا از خودم و احساسات خودم نشأت میگیره. انگار که این torn apart شدن از درون انجام شده باشه. یه چیزی مثل انفجار. آره. یه جور انفجار احساسی.

 

دو حالت وجود داره که torn apart نشم. یک این که راست راست از وسط ماجرا رد بشم و برم یک گوشه واستم واسه ی خودم! به عیارت دیگه: بی تفاوت باشم. سوت بزنم. سر در گریبان بکنم. این، دقیقاً کاری هست که مدتهاست دارم میکنم، و خووووب میدونم که راه حل مسئله نیست. متأسفانه این راهی که من پیش گرفتم حتی معادل پاک کردن صورت مسئله هم نیست! چون پاک کردن صورت مسئله حداقل یک آرامش کاذب با خودش به همراه داره، ولی بدبختی این کاری که من میکنم اون رو هم نداره.

 

حالت دوم دقیقا حالی هست که الان دارم. ایستاده وسط ماجرا و کاملا torn apart. برای پایان دادن به زجرناکی این حالت فقط یک راه میبینم. اون هم این که انقدر دو طرف ماجرا رو به هم نزدیک کنم که با هم دیگه و با منی اون وسط بودم یکی بشن! یا اگر یکی نشدن، حداقل انقدر نزدیک به هم بایستن که تقسیم شدگی من اون وسط اینقدر دردناک نباشه.

 

الان لابد میپرسید: خب، تو که چاره ی کار رو میدونی، معطل چی هستی پس؟

ساده ست: نمیتونم. تواناییش رو ندارم. شایدم مهارتش رو. یا هر دو رو.

 

پی‌نوشت: این نوشته مالِ خیلی وقت پیشه ...

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 21:14 | لینک  | 


 

درختان بی‌تفاوت ایستاده بودند

خیابان آهـسـتـه پیش می‌رفت

و نگاهِ خیره‌ی پشت پنجره، سنگینی خود را

به مشت‌های گره کرده‌ی زیر چانه سپرده بود

لحظه‌هایِ کـشدارِ انـتـظـار

 

 

پی‌نوشت: نظرات شما روی پست قبلی ناخودآگاه تشویقم کرد ادامه بدمش.

 


برچسب‌ها: موقعیت، شعر

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 20:5 | لینک  | 


   The very first paragraph of my thesis:

Literary writers are magicians. They commit the godly act of creation through a simple act of writing. Their tool is language, its material, words and the outcome will be characters, lively and believable in their fictional world. Fictional world characters are made up of language, as well as the real world individuals are. Writers use language to reproduce the reality and impersonate it in their fiction, but in this way language is only reproducing itself; because language is the reality; not the outside reality, but reality as we perceive it.

 


برچسب‌ها: پایان‌نامه، انگلیسی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 23:31 | لینک  | 


 

درختان

بی‌تفاوت

ایستاده بودند

 


برچسب‌ها: موقعیت

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 15:45 | لینک  | 


 
قبل از این که برم پست بعدی، بهتون یه خبر خوب بدم. اونم این که پگاه وعده داده مقادیر بیشتری از این افتخارات، به خصوص افتخار آفرینی های این‌جانب رو رونمایی کنه. :)

منتظرم ...


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 15:42 | لینک 


 

من به پگاه افتخار می‌کنم

و

پگاه به من افتخار می‌کنه.

من و پگاه متقابلا به هم افتخار می‌کنیم.

 

این رسم دیرینه‌ای هست که از هفده سالگی به این ور بین ما جاری بوده. همون موقعی که پگاه می‌تونست زیر رادیکال رو خالی بذاره و من قابلیت این رو داشتم که «امید» رو با «ع» بنویسم!

بعله. همه‌ی ما در جوانی قابلیت‌هایی داریم که با بالا رفتن سن ناکارآمد و دست نیافتنی می‌شن.

 

در طی سالیانی که بر ما گذشته افتخارات ما جوانب جدید و رنگ و وارنگی پیدا کردند: از مداومت در زمین خوردن گرفته (در هر نوع سطح شیب دار، غیر شیب دار، لیز، غیر لیز، با انواع کفش، و در حالت ها و ژست های مختلف) تا از دست دادن توانایی های محاسبتی، از عملیات پیچیده ای چون ضرب و تقسیم و جمع، تفریق گرفته تا کارهای ساده‌تری مثل شمردن کامل و صحیح پنج تا نارنگی.

 

خلاصه کنم. این لیست افتخارات ما که از اوان جوانی داره برامون کنتور می‌ندازه همچنان ادامه داره و ما داریم روز به روز و نو به نو افتخارات جدید رو به نام خودمون ثبت می‌کنیم و از آخرین این اتفاقات که جایی ثبت شده، دوست داشتم به ایـــــــــــــــــــــــن اشاره ای بکنم! :دی

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 17:40 | لینک  | 


 

بعضی وقت‌ها از جلوی آینه رد شدنی، بی‌هوا خوشگل می‌شم!

بعضی وقت‌ها دختری که راضی از پشتِ سر گذاشتنِ یه روز خوب داره از اون تو بهم لبخند می‌زنه برام دوست داشتنی می‌شه ... بعضی وقت‌ها، همون دختر، با چشم‌های پف کرده‌ی سر صبح ...

امشب، یکی از اون «بعضی وقت‌ها» ست!

 دوشنبه، هفت فروردین

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:23 | لینک  | 


 

باز هم پرده‌خانه بهرام بیضایی.

 

گلتن     چگونه بدانم فتح چیست؟ .... پیروزی چیست؟

ایلناز     پیروزی جایی است که گروهی نشسته در آتش ضجه می‌زنند. خون در جوی می‌رود.

سیاه چادر ماتم گرفته است؛ و زندگان به مردگان رشک می‌برند. کودکانِ یتیم شده هنوز نمی‌دانند یتیمی چه مزه دارد، و دست بستگان می‌روند اسیری را بشناسند. ناله یا شکوه یا پرخاش - کدام در این صداست که می‌بریدم، کجا می‌بریدم، مگر زرخریدم؟ آه، دخترانی که رخ از آفتاب پوشیده داشتند بی‌پرده در دست‌های ناسزاواری آلوده می‌شوند. آلودگان با آلودن آسوده می‌شوند. فاتحان - خندان - در انتظار نوبت خویش‌اند.

 


برچسب‌ها: کتاب، بیضایی، نمایشنامه

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 23:44 | لینک  | 


 

در اتاق بی پنجره با دیوارهای سبز روشن.

ساعت‌هایی که می‌گذرند بی حساب و کتاب.

و تو، که نمایی نداری جز سقف،

و هیچ نمی‌دانی که از روشنایی روز چیزی باقی مانده یا نه.

 


برچسب‌ها: موقعیت

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 16:20 | لینک  | 


 

بخشی از نمایشنامه‌ی پرده‌خانه نوشته‌ی بهرام بیضایی. این قسمت رو به خاطر حس و حال نمایشیش انتخاب کردم. توضیحات لازم این که، صحنه در حرمسرای پادشاهی اتفاق میوفته و زنان آوازه‌خان این‌جا زنان پادشاه (هوو های همدیگه) هستند.

 

[ناگهان نارگل با صدایی خفه شروع می‌کند به زمزمه ...]

نارگل                هوو هوو جانم هوو، دل بی امانم هوو

وقتی هوو نداشتم، چه روزگاری داشتم.

دل بی‌قراری داشتم؛ با غم چه کاری داشتم؟

                        [صدای خفه‌ی دیگری با او هم آواز می‌شود ...]

نارگل و عسل    هوو هوو جانم هوو، دل بی امانم هوو

وقتی هوو نداشتم، چه روزگاری داشتم.

[دست می‌افشانند] دست بلور همچین!

[آن را کج و کوج نشان می‌دهد] حالا شده همچین همچین!

[نارگل برخاسته است و حرکاتش رقصی شده که زیبایی آغاز و در هم شکستگی آینده را در آن می‌بینیم. دیگران نیز به حرکت درآمده‌اند. و چند تایی هم صدا می‌شوند.]

نارگل و عسل    هوو هوو جانم هوو، دل بی امانم هوو

و شادی            وقتی هوو نداشتم، چه روزگاری داشتم.

[همه وسمه می‌کشند] چشم خمار همچین!

[آن را کور نشان می‌دهند] حالا شده همچین همچین!

نارگل و دیگران  هوو هوو جانم هوو، دل بی امانم هوو

                        وقتی هوو نداشتم، چه روزگاری داشتم.

[همه گلرنگ به لب می‌مالند] غنچه‌ی دهان همچین!

[دندان ریخته به نظر می‌آیند] حالا شده همچین همچین!

[حالا همه به رقص در آمده‌اند و میان هر دو دم، یک بار کف می‌زنند.]

نارگل و دیگران  هوو هوو جانم هوو، دل بی امانم هوو

                        وقتی هوو نداشتم، چه روزگاری داشتم.

[همه به گردن برکشیده دست می‌کشند] گردن عاج همچین!

[آن را شکسته نشان می‌دهند] حالا شده همچین همچین!

[همه گریان به شور آمده‌اند ...]

نارگل و دیگران  [گیسو پریشان می‌کنند] گیسوی کمند همچین!

[آن را ریخته یا سپید نشان می‌دهند] حالا شده همچین همچین!

                        [همه قد برمی‌افرازند] قد خدنگ همچین!

[خود را خمیده و لنگ نشان می‌دهند] حالا شده همچین همچین!

[همه خود را زمین می‌اندازند]

نارگل                [به تنهایی] وقتی هوو نداشتم، چه روزگاری داشتم.

دل بی‌قراری داشتم؛ با غم چه کاری داشتم؟

[گویی خلسه و اندوه همه را گرفته. هر یک در خود خاموش می‌شود]

 


برچسب‌ها: بیضایی، کتاب، نمایشنامه

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 11:27 | لینک  | 


 

سه تا تقّه روی در و چرخشِ دستگیره‌ی سرد همزمان با صدای بفرماییدِ گنگی از داخل. چرخیدنِ در روی لولاها نقطه نقطه‌ی خالیِ اتاق رو از نظرم رد می‌کنه تا این که بالاخره در آخرین کنجِ قابل روئیت اتاق پیداش می‌شه؛ منبع صدا، پشت میزش، در انتظار یک ورود جدید.  

- سلام

- سلام

 


برچسب‌ها: موقعیت

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 0:56 | لینک  | 


 

امشب آسمون چه قدر خوب بود! دم در که بودم سرم رو بلند کردم یه نگاهکی بهش انداختم، با دیدن دو تا ستاره (جرم) خیلی روشن یهو شکه شدم! وا خدا، اینا دیگه چی هستن! بعد یه هو یاد عکس‌های مقارنه‌ی زهره و مشتری افتادم که چند روز پیشش دیده بودم!

 

 

منبع

 

منبع

 

باشکوه بودند! خیلی!

 

دیشب نصفه شبی هوس کردم پاشم برم آسمون نگاه کنم. می‌دونید چند وقته از این هوس‌‌ها به سرم نزده! بعد یادم افتاده که در خونه قفله. باز و بسته کردنش صدا ایجاد می‌کنه. مامان اینا نصفه شبی با چشمان گرد و متعجب بیدار می‌شن فکر می‌کنن دزدی چیزی اومده! بی خیال شدم.

 


برچسب‌ها: نجوم، شب

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 0:4 | لینک  | 


 

نگران وبلاگم. کم کاریم که مشهوده. کیفیت نوشته هام هم از نظر خودم پایین اومده. یه کمی توی نشستن و نوشتن تنبل شدم. ایده هایی که از مغزم گذر میکنند رو در هوا رها میکنم به امان خدا و وقتی میام سراغشون که دیگه بیات شدند. دوست داشتم که خودم رو مقید کنم که برای یه مدتی شبی یه دونه پست برای این جا داشته باشم تا دستم دوباره راه بیوفته، اما بعید میدونم از پسش بر بیام.

اینجا چهار سالگیش رو هم پشت سر گذاشت. روزی که بازش کردم هیچ فکر نمیکردم اینقدر باهاش وقت بگذرونم و تجربه های جدید به دست بیارم و زندگی کنم.

 

بگذریم.

تبریک سال نو.

همگی شاد باشید و سلامت ...

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 17:5 | لینک  |