I am torn apart. دقیقاً همین ولا غیر! خیلی فکر کردم ولی عبارت فارسی جایگزین مناسبی براش پیدا نکردم! میتونستم بگم «من تقسیم شدم» یا «بین دو تا چیز گیر کردم» ولی راستش رو بخواید هر جوری نگاه میکنم هیچ کدوم از این دو تا نیست. مخلوطی از هر دو هست و حتی کمی بیشتر. دقیقا همون torn apart . یه جور تقسیم شدن بین دو چیز که با خشونت و شدت تمام انجام شده و درد داره. نه این که دو طرف ماجرا در این جا از خودشون خشونتی به خرج دادن، اون هم نسبت من. شدت ماجرا از خودم و احساسات خودم نشأت میگیره. انگار که این torn apart شدن از درون انجام شده باشه. یه چیزی مثل انفجار. آره. یه جور انفجار احساسی.

 

دو حالت وجود داره که torn apart نشم. یک این که راست راست از وسط ماجرا رد بشم و برم یک گوشه واستم واسه ی خودم! به عیارت دیگه: بی تفاوت باشم. سوت بزنم. سر در گریبان بکنم. این، دقیقاً کاری هست که مدتهاست دارم میکنم، و خووووب میدونم که راه حل مسئله نیست. متأسفانه این راهی که من پیش گرفتم حتی معادل پاک کردن صورت مسئله هم نیست! چون پاک کردن صورت مسئله حداقل یک آرامش کاذب با خودش به همراه داره، ولی بدبختی این کاری که من میکنم اون رو هم نداره.

 

حالت دوم دقیقا حالی هست که الان دارم. ایستاده وسط ماجرا و کاملا torn apart. برای پایان دادن به زجرناکی این حالت فقط یک راه میبینم. اون هم این که انقدر دو طرف ماجرا رو به هم نزدیک کنم که با هم دیگه و با منی اون وسط بودم یکی بشن! یا اگر یکی نشدن، حداقل انقدر نزدیک به هم بایستن که تقسیم شدگی من اون وسط اینقدر دردناک نباشه.

 

الان لابد میپرسید: خب، تو که چاره ی کار رو میدونی، معطل چی هستی پس؟

ساده ست: نمیتونم. تواناییش رو ندارم. شایدم مهارتش رو. یا هر دو رو.

 

پی‌نوشت: این نوشته مالِ خیلی وقت پیشه ...

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 21:14 | لینک  |