یک ربع قرن پیش بود.
مهر کارش تمام شده بود،
بساطش جمع بود،
خورجینش روی دوشش.
راه افتاده بود برود که ناگاه پا سست کرد.
لحظهای ایستاد،
اندکی فکر کرد
و خورجین را زمین گذاشت.
به انگشت سری خاراند، چشم تنگ کرد و نگاهی داخل خورجین انداخت.
دستی چرخاند و با خود گفت:
«آخ! یکی جا مونده!»
و بعد ...
... من
آمدم!
پینوشت: لطفاً به هدیهی درخواستی تولدم هم توجه لازم رو مبذول بفرمایید.
دست بوس شما.
یک عدد آیِ با کلاه. :)
برچسبها: تولد
اگر تا به حال نامهای به دستتون نرسیده، به جرأت میتونم بگم که یکی از لذتهای زندگی رو از دست دادید. در مورد ایمیل و انواع و اقسام پیام های الکترونیک صحبت نمیکنم. این که بشینی تیک تیک تیک یه سری دکمه رو فشار بدی و آخرش هم یه دکمهی دیگه رو بزنی و در عرض سیم ثانیه (شما بخونید: یک چشم بر هم زدن) نامه برسه به دست گیرنده، هیچ هیجانی نداره.
نامه وقتی نامه ست که کاغذی باشه و دست نویس و نشانهی رسیدنش هم صدای گازِ موتور پستچی باشه که از پشت پنجره میگذره، بدون این که به روی خودش بیاره پاکتی از پاکتهای توی کیفش کم شده. کاغذ نامه خوبه که خط دار باشه، به یاد دفتر مشقهای بچهگی. کاهی هم باشه بد نیست، حال و هوای نامه عوض میشه. دست خط طرف خوبه که یک دست نباشه: گاهی خسته باشه، گاهی هیجان زده. خط خوردگی هم از لزوماتِ یک نامه راستکیـه. این که نامه تزئینات داخلی هم داشته باشه بستگی داره به سلیقه ی نگارنده، اما همیشه یکی دو تا شکلک و چند خط شعرِ دستچین شده و به جا بر هیجانات نامه کلی اضافه میکنه. گرفتن نامه کلی هیجان داره، اما فرستادنش هم همچین بی هیجان نیست. انتخاب این که پاکتت مستطیلی باشه یا مربع؟ نامه رو سه تا تا بزنی یا چهار تا؟ بعد هم که اون لیسی که باید به در پاکت بزنی و اون طعمِ گسِ چسب پشت تمبر ... آخر از همه هم سُر دادن پاکت از لای دریچهی صندوقِ زرد رنگِ کنار خیابون که کلی امید و آرزو و حس و محبت و دوستی رو همراه خودش وارد اون حفرهی سیاه میکنه.
ماها تو زمونهای زندگی کردیم که نامه نوشتن از مد افتاده بود (به عبارتی، با وجود تلفن و اینترنت دیگه کی میره تو غار؟!) اما خوشبختانه من انقدر بختم بلند بوده که دوستانِ خوش ذوقی داشته باشم که از این نعمت محرومم نکنند. از بهاره، پگاه، سعییده، سپیده، زهرا و فاطیما ممنونم.
همهی این مقدمه چینیها رو کردم که موضوع شیرینِ «هدیهی درخواستی تولد» رو مطرح کنم. قبل از همه بگم که بنده انقدر خوش به حالم بوده که هنوز به دنیا نیومده کلی کادو تولد رنگ و وارنگ و جور وا جور بگیرم! با این همه باید این رو هم بگم که اینجانب پر رو تر از این حرفها تشریف دارم و همچنان دارم این نوشته رو پست میکنم. خیلی رک و پوست کنده خدمتتون عارضم که: آقاجان، من دلم نامه میخواد! از اون نامههای «فدایت شوم» نه، از این نامههای «هر چه میخواهد دل تنگت بگو». از همین نامههای بلند که وسطش کلی غش و ریسه میری، بعد به تهش که میرسی غصّهت میگیره که چرا تموم شد. از همینها که گاهی دو سه دور خوندنش هم سیرت نمیکنه بعد دلت میخواد که همون دیقه دست به قلم بشی و یه جوابِ مفصل براش بنویسی. از همینها که شاعر این شعر هم دلش میخواد:
برایم نامههای طولانی بنویس
بنویس شیر آب هنوز چکه میکند یا نه؟
بنویس فنجان لبپر شده را دور انداختی
بنویس فیلم سیریانا را دیدی
سطل آشغال آبی خریدی
بنویس از پنجره که به بیرون نگاه میکنی
هنوز خطهای عابر پیاده سرجایشان هستند
برایم نامههای طولانی بنویس
بنویس درختی را که شاخههایش در باد شکسته بود
شبانه بریدند
بنویس همسایه بداخلاقت برایت یک سبد نارنگی آورده است
بنویس سر کوچهتان یک مغازه میوهفروشی باز شده
که میگذارد میوهها را سوا کنی
بنویس مجسمه ارسطو از روی تلویزیون افتاد و شکست
برایم نامههای طولانی بنویس
بنویس که حالا نامه را از توی پارک کنار خانه ادامه میدهی
نشان به آن نشان که رنگ خودکارت قرمزتر شده
بنویس جورابهای نارنجیات را پشت یخچال پیدا کردی
بنویس یک کلاغ زل زده به تو انگار تو را جایی دیده
برایم نامههای طولانی بنویس
بنویس باطری ساعت ته کشیده
و ساعت روی دوازده و بیست دقیقه خشکش زده
بنویس خیارشورهایی که با هم خریدیم تمام شدند
بنویس یک لاک سربی خریدی شبیه همان که قبلا داشتی
بنویس پالتو قهوهایم را فراموش کردهای از خشکشویی بگیری
برایم نامههای طولانی بنویس
بنویس دقت کردهای این آهنگ تازه ابی چقدرمزخرف است؟
بنویس الان یک نفر از اینجا رد شد
که شبیه بچگیهای تو بود
برایم نامههای طولانی بنویس
و آخرش مثل همیشه سمت راست امضا چیزی بنویس
شبیه این مثلاً که:
Time passes, I meet you
And my heart is afraid
You told me
That's life
به همین بیهودگی
«معصومه ناصری»
خلاصه که، خوشحال میشم امسال نامه مهمونم کنید.
زیرنویس:
یک. عنوان برگرفته از یه آهنگ هست که بعدا که سرعت اینترنتم درست شد لینک میکنم.
دو. متأسفانه مدتهاست که نامه ای رو داخل صندوق پست سُر ندادم. چون آخرین نامههایی که رفتن اون تو هیچ وقت به دست صاحبانشون نرسیدن! از دستِ این «پست جمهوری اسلامی ایران» و سهل انگاری هاش!
برچسبها: نامه، هدیه، تولد
وقتی یه کتاب خوب میخونم بهترین کاری که میتونم باهاش بکنم اینه که به یه دوست خوب هدیه ش بدم.
برچسبها: کتاب
But pleasures are like poppies spread,
You seize the flower, its bloom is shed;
Or like the snow falls in the river,
A moment white – then melts for ever;
Or like the borealis erase,
That flit ere you can point their place;
Or like the rainbow’s lovely form
Evanishing amid the storm.
From Tam o’ Shanter by Robert Burns
برچسبها: شعر، انگلیسی
یه استاد داشتیم که میگفت:
If politicians knew how to dance, there wouldn't be any wars!
خیلی قشنگ میگفت!
حالا گرفتن منظور استاد رو میذارم به عهدهی خوانندگان.
پینوشت: دلم برای استاد تنگ شد ... یهو ... زیاد ...
اون ضرب المثلی که میگه «پایان شب سیه سپید است» یه دروغ بزرگ بیشتر نیست. نه از این لحاظ که چیزی خلاف واقع گفته. نه. به این خاطر که تمام واقعیت رو رو نکرده. نگفته که بعد از اون سپیدی باز هم سیاهی میاد و نگفته که این توالی سیاهی و سپیدی یه توالی پر تکرار و بی پایانه!
اگر میگفت «وسط اون همه سیاهی، همیشه چند تا ستاره هم هست» به نظر من واقع بینانه تر بود.
این سایت پی.اچ.دی کامیکز خیلی خوبه. شما رو به دیدنش توصیهی اکید میکنم. من در دوران نگارش پایاننامهی محترم باهاش آشنا شدم، و به شدت حس همزادپنداری رو در من برانگیخت.
این عکس زیری به وضوح نماینگر وضعیت مقاله نوشتن (یا بهتره بگم مقاله ننوشتن) منه:
منبع عکس: http://www.phdcomics.com/comics.php?f=1523
قبل از پایاننامه که اصلاً کسی تو فکر این جنگولک بازیها نبود. دم پایاننامه نوشتن هم که وقت برا این کارها نبود. از بس که اینجانب دیقه نودی هستم. پایاننامه هم که تموم شد که گفتیم یه خورده استراحت کنیم مغزمون نفس بکشه. بیچاره اضافه کاری کرده بهش فشار اومده. بعد هم که شد عید. بعد هم گفتیم بذا این آزمون دکتری هم بگذره بعدش خدا بزرگه. بعد یه یه ماهی هم این وسط گذشت که نفهمیدم چی کار کردیم. بعد گفتیم بریم دنبال کارهای صحافی پایاننامه که دیگه وقتشه بچهمون رو آماده کنیم خوشگل کنیم ببریم تحویل از ما بهترون بدیم. کارهای صحافی هم که بزنم به تخته واسه خودش یه پا پروژه ست. همه میگن پایاننامه نوشتن سخته، درد سر داره. اما هیشکی راجع به دردسرهای صحافی شفافسازی نمیکنه. من از همین تریبون به همه ی پایاننامه داران محترم اعلام میکنم که این صحافی کردن یه کار دردسر داریه که نگو! از این کارهاست که الکی هی پیچیده میشه. خلاصه، اون صحافی هم انجام شد و شد تابستون. اول گفتیم گرمه، بعد گفتیم ماه رمضون، بعد گفتیم بشینیم برنامه ریزی کنیم بعد و ... بعدشم که الانه! فعلا هنوز نتونستم بهونهای جور کنم ولی قول میدم به محض این که جدیدترین بهانه م برای مقاله ننوشتن رو پیدا کردم خودم به شخصه بیام به سمع و نظرتون برسونمش!
این فرانکنشتاین هم تموم شد بالاخره! یعنی این «بالاخره» رو سعی کنید واقعاً به پررنگ ترین شکلی که میتونید بخونید. چندین هفته ای بود سر این کتاب گیر کرده بودم. پنجمین کتاب از کتابهای کلاس فانتزی بود که باید میخوندیم. در قطع کتاب یه چیز حدود سیصد صفحهای بود. من رو آ چهار پرینت گرفته بودم با فونت ریز و حاشیهی یک سانتی، شده بود حدود صد صفحه. بعد من خوش خیال با خودم میگفتم، خب صد صفحه زیاده ولی کاری هم نداره خوندنش. شروع که کردم، دیدم نــــه خیر. خوندن این کتاب مثل راه رفتن تو برف میمونه. یعنی اگر شما تونستید تو برف بدویید، منم میتونم این کتاب رو سریع و سیر بخونم.
اسم نویسندهش رو خب زیاد شنیده بودم. خودش، شوهرش، پدر و مادرش و اینا همه یه جورایی آدم معروف بودن یه زمانی برا خودشون. من البته بیشتر با حاشیههای زندگی اینا آشنا بودم تا با کارشون :دی فرانکنشتاین یکی از کارهایی بود که شنیده بودم در مورد داستانش، به نظر جذاب میاومد و خیلی پیش اومده بود که به خوندنش فک کنم، اما راستش الان میخوام به همگی بگم که نرید سراغش. ارزش خوندن نداره. همین قدر که کلیت ماجرا و ارزش ادبی کار رو بدونید کافیه به نظر من.
خب ایدهی کار مسلماً اون زمان ایدهی نابی بوده: هیولایی که به دست انسان ساخته میشه و بر علیهش طغیان میکنه؛ یکی از اولینها تو ژانر علمی تخیلی. اما پرورش داستان چنگی به دل نمیزنه. حتی اگر بشه ادعا کرد که طرح داستان خوبه، روایتش هیچ ذوقی در انسان بر نمیانگیزه. اولاً که نمیدونم این قدیمیها چرا انقدر علاقه داشتن که توصیفات اضافی بیارن توی کار و انقده زیادهگویی بکنن. بعدشم مثل این که مد بوده که داستانشون رو در قالب نامه بنویسن. اونم به طرز خیلی ساده و ابتدایی. تو این کتاب نگارندهی نامه کل ماجرایی رو که از زبان فرانکنشتاین شنیده برای خواهرش تعریف میکنه و ما میخونیم!
فقط دو تا چیز این کار برام جالب توجه بود. یکی نثر مری شلی که خیلی قلمبه سلمبه بود. یعنی من نصف لغتهای کلاس فرانسه مون رو تو متن این کار دوره کردم! حتی به یه کشف ریشه شناسی هم رسیدم که خودم رو بسی مشعوف کرد!
بعدیش هم حسی که خواننده نسبت به هیولایِ بینام داستان پیدا میکنه. مری خیلی سعی کرده که موجود کریه المنظرِ ترسناکی خلق کنه. هیولایی که تنفر هر کسی رو نسبت به خودش بر میانگیزه، اما کافیه برخورد نزدیکی باهاش داشته باشی تا بدونی که درک بالای انسانی داره و تشنهی اندکی محبته. توی قسمت اول کار به نظرم ناموفق بوده و توی قسمت دوم به شدت تأثیرگذار! یعنی با وجود تمام بدگوییهایی که دربارهی هیولا میشه، این موجود از لحظهی ظهورش در داستان موجی از حس مثبت رو با خودش میاره.
اینم یه تیکه از وصیت حضرت فرانکنشتاین (:دی)
Yet, when I am dead, if he should appear, if the ministers of vengeance should conduct him to you, swear that he shall not live - swear that he shall not triumph over my accumulated woes and survive to add to the list of his dark crimes. He is eloquent and persuasive, and once his words had even power over my heart; but trust him not. His soul is as hellish as his form, full of treachery and fiend-like malice. Hear him not; call on the names of William, Justine, Clerval, Elizabeth, my father, and of the wretched Victor, and thrust your sword into his hurt. I will hover near and direct the steel aright.
برچسبها: کتاب، انگلیسی
آخــــــِـــی :)
سرم درد میکنه خوابم هم نمیبره. نمیدونم چه اصراری بود که دیشب رو تا ساعت سه بیدار بشینم. یه کمش سر لج بازی با اینترنتم بود که سیگنال بالای پنجاه درصد میگرفت ولی رسما کار نمیکرد. یکم دیگهش هم نمیدوم چی بود. شب بدی نبود البته. چشام داشت در میومدها، ولی نشسته بودم پای کامپیوتر بیخیال هم نمیشدم. نتیجه ش این که «تماماً مخصوص» تموم شد. برای منی که ادعا میکنم روی مونیتور کتاب نمیخونم مگر مجبور باشم، کار قابل توجهی بود. سیصد و شصت و پنج صفحه در حدود چهار روز. اونم وقتی که کتاب کاغذی هم برای خوندن دم دستم بود. میدونید، فکر میکنم بیشتر دلم برای نثر عباس معروفی تنگ شده بود. خوبیه در قید حیات بودن نویسندهی مورد علاقهت همینه که هر چند وقت یه بار کار جدید میده بیرون و میتونی بدو بدو بری ببینی چیه. البته اینم بگم ها، مدعی نیستم که همه کارهای معروفی رو دوست دارم. ولی خب وقتی این آدم همون نویسندهای هست که کتاب مورد علاقهم رو نوشته خود به خود برچسب «نویسنده ی مورد علاقه» رو هم به نام خودش میزنه. البته این برچسب انحصاری نیست.
«تماماً مخصوص»، کتابی که گویا سالهاست منتظر مجوز چاپ مونده و نهایتاً همین تابستونی که گذشت قید مجوز رو زده، بازنویسی و برای انتشار آنلاین آماده شده، به نظر من کار متوسطی بود. داستانی بود از پریشان حالیهای یک نفر که تیکه تیکههای خودش رو جایی جا گذاشته و رفته: گذشته ش، عشقش، سرزمینش ... و الان بدون این که درکی درستی از حال خودش داشته باشه گیجه و سردرگم و حتی بیاراده.
کتاب قسمتهای جالب داشت، به خصوص اونجاش که فلسفهی «به سیم آخر زدن» رو توضیح داد، یا این فصلهای آخرش که وسط یک دنیا برف بود. اما راستش حوصله ی گزیده سوا کردن نداشتم. بیشتر داشتم میخوندم که ببینم داستان رو میخواد به کدامین سو ببره. مهمترین دلیلی که کتاب چندان به دلم ننشست شاید این بود که تو حال و هوای خوندن پریشان احوالیهای یکی دیگه نبودم. ذهن خودم این روزها به حد کافی پریشانی داره. هر چند باید بگم که این پریشان نوشتن سبک معروفی هست. توی کارهای قبلیش هم این فضا به شدت حاکم بود. نمیدونم، شاید هم توی کارهای قبلی این فضا فکر شده تر شکل گرفته بود و دلچسب تر بود.
برچسبها: کتاب، معروفی
چهارشنبه صبح:
امروز بهترم، خوب نیستم ولی. دیروز و پریروز بــد بودم. دو روز در بستر بیماری خوابیدن، نتیجه ش شد، دویست صفحه «تماماً مخصوص»، ده پونزده صفحه «فرانکنشتاین» و شاید ده پونزده صفحه ای هم «بیلی باتگیت». البته اون شب اولی که هنوز نمیدونستم مریض شدم هم یه هفت هشت تا درس از گرامر فرانسه م رو مرور کردم.
نفهمیدم کی و کجا این بلا سرم اومد. لابد همون پنجشنبه عصری که یک ساعت و نیم زیر باد مستقیم کولر نشستم و بی حس شدن نوک انگشت هام رو که به سختی زیر بغلم پنهانشون کرده بودم رو حس کردم. علائمش رو ولی شنبه عصر نشون داد. مینا لینک خبر برام فرستاد از نمایشنامه خوانی تو باغ هنر، اونم کار کی؟ جلال تهرانی! خودش نمیرفت. الهام هم کار داشت. منم گفتم «تنهایی حوصله ندارم برم. خوابم میاد. خسته ام.» عجیب بود که ساعت سه بعد از ظهر خوابم بیاد، اونم در حالی که شب قبلش رو درست و حسابی خوابیده بودم. حتی یه ساعت هم زودتر رفته بودم تو رخت خواب. دو روز بعد فهمیدم اون احساس ضعف جزو اولین علائم سرماخوردگی بوده که ناغافل دامنگیرم شده.
یکشنبه عصر گلو درد جدی تر خودش رو نشون داد. دوشنبه صبح که پا شدم با مامان برا کاری رفتم بیرون حال خوشی نداشتم، ولی قضیه رو جدی نگرفتم. یه ساعت بعد بود که دیدم سر پا بند نیستم. پیغام دادم به رئیس که من امروز حالم خوب نیست، نمیام کلاً. تو راه خونه تو اتوبوس نشسته بودم اون ته، روی موتور، کیفم رو بغل زده بودم و ترکیبی از بدن درد و گرما خمارم کرده بود.
گلودرد داشتم. شدید. انقدر که تو قورت دادن آب دهن خودم هم مونده بودم. بعد شاکی بودم که چرا انقدر بذاق تولید میشه!
بدن درد و تب با هم اومده بود سراغم، بعد یه جایی وسط خواب و بیداری داشتم برا خودم هذیون میگفتم. بلند بلند نه ها. تو فکرم. قسمت جالبش این بود که خودم به هذیون بودن افکارم کاملاً آگاه بودم. ولی هر چی ذهنم رو میگشتم منطقی برای این دردی که داشتم میکشیدم پیدا نمیکردم، این بود که دیدم همون هذیون گفتن خیلی هم خوبه! خیلی هم دلشون بخواد! این همه خلاقیت دارم به خرج میدم! این همه فضای ابزورد!
یه شب تا صبح هم که داشتم سر امر بدیهیِ نفس کشیدن کلنجار میرفتم. راه بینی بسته بود. راه گلو دردناک.
چهارشنبه عصر:
حالم رو به بهبوده گویا. در حال حاضر علاوه بر اون «ملالی نیست جز دوری شما» یک گیجی ملسی هم در سرم احساس میکنم. احساس غریبی که نمیشه دقیق روش دست گذاشت. کمی سر درد رو بردارید، مخلوطش کنید با یه سرگیجه ی خفیف و شیرین، در گوشه ی نا معلومی از جمجمه پنهانش کنید. بعد بیاید سراغ سینه. نفس تنگی ناشی از سرفه ها که هست، جایی همون پشت مشت ها ته مایه ای از احساس مبهم پیش از حالت تهوع رو اضافه کنید. خیلی خفیف. همین قدر که بدونید هست. روی هم دیگه میشه چیزی شبیه اینی که من الان احساس میکنم.
پنجشنبه عصر:
بهبودی تا حد زیادی حاصل شده. با سپاس از دوستانی که جویای احوالات شریف (!) بودن. :)
برچسبها: سرما خوردگی، بیماری