این فرانکنشتاین هم تموم شد بالاخره! یعنی این «بالاخره» رو سعی کنید واقعاً به پررنگ ترین شکلی که میتونید بخونید. چندین هفته ای بود سر این کتاب گیر کرده بودم. پنجمین کتاب از کتابهای کلاس فانتزی بود که باید میخوندیم. در قطع کتاب یه چیز حدود سیصد صفحهای بود. من رو آ چهار پرینت گرفته بودم با فونت ریز و حاشیهی یک سانتی، شده بود حدود صد صفحه. بعد من خوش خیال با خودم میگفتم، خب صد صفحه زیاده ولی کاری هم نداره خوندنش. شروع که کردم، دیدم نــــه خیر. خوندن این کتاب مثل راه رفتن تو برف میمونه. یعنی اگر شما تونستید تو برف بدویید، منم میتونم این کتاب رو سریع و سیر بخونم.
اسم نویسندهش رو خب زیاد شنیده بودم. خودش، شوهرش، پدر و مادرش و اینا همه یه جورایی آدم معروف بودن یه زمانی برا خودشون. من البته بیشتر با حاشیههای زندگی اینا آشنا بودم تا با کارشون :دی فرانکنشتاین یکی از کارهایی بود که شنیده بودم در مورد داستانش، به نظر جذاب میاومد و خیلی پیش اومده بود که به خوندنش فک کنم، اما راستش الان میخوام به همگی بگم که نرید سراغش. ارزش خوندن نداره. همین قدر که کلیت ماجرا و ارزش ادبی کار رو بدونید کافیه به نظر من.
خب ایدهی کار مسلماً اون زمان ایدهی نابی بوده: هیولایی که به دست انسان ساخته میشه و بر علیهش طغیان میکنه؛ یکی از اولینها تو ژانر علمی تخیلی. اما پرورش داستان چنگی به دل نمیزنه. حتی اگر بشه ادعا کرد که طرح داستان خوبه، روایتش هیچ ذوقی در انسان بر نمیانگیزه. اولاً که نمیدونم این قدیمیها چرا انقدر علاقه داشتن که توصیفات اضافی بیارن توی کار و انقده زیادهگویی بکنن. بعدشم مثل این که مد بوده که داستانشون رو در قالب نامه بنویسن. اونم به طرز خیلی ساده و ابتدایی. تو این کتاب نگارندهی نامه کل ماجرایی رو که از زبان فرانکنشتاین شنیده برای خواهرش تعریف میکنه و ما میخونیم!
فقط دو تا چیز این کار برام جالب توجه بود. یکی نثر مری شلی که خیلی قلمبه سلمبه بود. یعنی من نصف لغتهای کلاس فرانسه مون رو تو متن این کار دوره کردم! حتی به یه کشف ریشه شناسی هم رسیدم که خودم رو بسی مشعوف کرد!
بعدیش هم حسی که خواننده نسبت به هیولایِ بینام داستان پیدا میکنه. مری خیلی سعی کرده که موجود کریه المنظرِ ترسناکی خلق کنه. هیولایی که تنفر هر کسی رو نسبت به خودش بر میانگیزه، اما کافیه برخورد نزدیکی باهاش داشته باشی تا بدونی که درک بالای انسانی داره و تشنهی اندکی محبته. توی قسمت اول کار به نظرم ناموفق بوده و توی قسمت دوم به شدت تأثیرگذار! یعنی با وجود تمام بدگوییهایی که دربارهی هیولا میشه، این موجود از لحظهی ظهورش در داستان موجی از حس مثبت رو با خودش میاره.
اینم یه تیکه از وصیت حضرت فرانکنشتاین (:دی)
Yet, when I am dead, if he should appear, if the ministers of vengeance should conduct him to you, swear that he shall not live - swear that he shall not triumph over my accumulated woes and survive to add to the list of his dark crimes. He is eloquent and persuasive, and once his words had even power over my heart; but trust him not. His soul is as hellish as his form, full of treachery and fiend-like malice. Hear him not; call on the names of William, Justine, Clerval, Elizabeth, my father, and of the wretched Victor, and thrust your sword into his hurt. I will hover near and direct the steel aright.
برچسبها: کتاب، انگلیسی