چهارشنبه صبح:

 

امروز بهترم، خوب نیستم ولی. دیروز و پریروز بــد بودم. دو روز در بستر بیماری خوابیدن، نتیجه ش شد، دویست صفحه «تماماً مخصوص»، ده پونزده صفحه «فرانکنشتاین» و شاید ده پونزده صفحه ای هم «بیلی باتگیت». البته اون شب اولی که هنوز نمیدونستم مریض شدم هم یه هفت هشت تا درس از گرامر فرانسه م رو مرور کردم.

 

نفهمیدم کی و کجا این بلا سرم اومد. لابد همون پنجشنبه عصری که یک ساعت و نیم زیر باد مستقیم کولر نشستم و بی حس شدن نوک انگشت هام رو که به سختی زیر بغلم پنهانشون کرده بودم رو حس کردم. علائمش رو ولی شنبه عصر نشون داد. مینا لینک خبر برام فرستاد از نمایشنامه خوانی تو باغ هنر، اونم کار کی؟ جلال تهرانی! خودش نمیرفت. الهام هم کار داشت. منم گفتم «تنهایی حوصله ندارم برم. خوابم میاد. خسته ام.» عجیب بود که ساعت سه بعد از ظهر خوابم بیاد، اونم در حالی که شب قبلش رو درست و حسابی خوابیده بودم. حتی یه ساعت هم زودتر رفته بودم تو رخت خواب. دو روز بعد فهمیدم اون احساس ضعف جزو اولین علائم سرماخوردگی بوده که ناغافل دامنگیرم شده.

 

یکشنبه عصر گلو درد جدی تر خودش رو نشون داد. دوشنبه صبح که پا شدم با مامان برا کاری رفتم بیرون حال خوشی نداشتم، ولی قضیه رو جدی نگرفتم. یه ساعت بعد بود که دیدم سر پا بند نیستم. پیغام دادم به رئیس که من امروز حالم خوب نیست، نمیام کلاً. تو راه خونه تو اتوبوس نشسته بودم اون ته، روی موتور، کیفم رو بغل زده بودم و ترکیبی از بدن درد و گرما خمارم کرده بود.

 

گلودرد داشتم. شدید. انقدر که تو قورت دادن آب دهن خودم هم مونده بودم. بعد شاکی بودم که چرا انقدر بذاق تولید میشه!

بدن درد و تب با هم اومده بود سراغم، بعد یه جایی وسط خواب و بیداری داشتم برا خودم هذیون میگفتم. بلند بلند نه ها. تو فکرم. قسمت جالبش این بود که خودم به هذیون بودن افکارم کاملاً آگاه بودم. ولی هر چی ذهنم رو میگشتم منطقی برای این دردی که داشتم میکشیدم پیدا نمیکردم، این بود که دیدم همون هذیون گفتن خیلی هم خوبه! خیلی هم دلشون بخواد! این همه خلاقیت دارم به خرج میدم! این همه فضای ابزورد!

یه شب تا صبح هم که داشتم سر امر بدیهیِ نفس کشیدن کلنجار میرفتم. راه بینی بسته بود. راه گلو دردناک.

 

چهارشنبه عصر:

 

حالم رو به بهبوده گویا. در حال حاضر علاوه بر اون «ملالی نیست جز دوری شما» یک گیجی ملسی هم در سرم احساس میکنم. احساس غریبی که نمیشه دقیق روش دست گذاشت. کمی سر درد رو بردارید، مخلوطش کنید با یه سرگیجه ی خفیف و شیرین، در گوشه ی نا معلومی از جمجمه پنهانش کنید. بعد بیاید سراغ سینه. نفس تنگی ناشی از سرفه ها که هست، جایی همون پشت مشت ها ته مایه ای از احساس مبهم پیش از حالت تهوع رو اضافه کنید. خیلی خفیف. همین قدر که بدونید هست. روی هم دیگه میشه چیزی شبیه اینی که من الان احساس میکنم.

 

پنجشنبه عصر:

 

بهبودی تا حد زیادی حاصل شده. با سپاس از دوستانی که جویای احوالات شریف (!) بودن. :)

 

 


برچسب‌ها: سرما خوردگی، بیماری

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 20:17 | لینک  |