صدای تلق تلق ایرانتها بیخوابم کردهاند. چراغ مطالعه را روشن میکنم. عقربههای ساعت ژست اندکی بعد از نیمه شب را به خود گرفتهاند. باد از سر شب خودش را لای برگ درختان حیاط انداخته و جولان میدهد.
یک. این روزها فقط دلم میخواد از خودم بنویسم. پس اصولاً این چند روز هر چیزی رو که این دور و بر خوندید و بر حول محور خودم نمیچرخید، بدونید توی این یکی دو روز ننوشتم.
دو. دقت کردی چندین وقته که با هم صحبت نکردیم! یه دل سیر! چه وضعشه آخه؟ من سر کارم، تو خونه نیستی! یادش به خیر، یه روزهایی بود که یک ساعت متمادی فک میزدیم، آخ هم نمیگفتیم! خب دلم برای دیگه چه خبر گفتن های بعد از یه ساعت فک زدن تنگ شده! (مخاطب خاص دارد)
سه. عذاب وجدان دارم. نباید میزدم توی ذوقش. گناه داشت خب. ولی خب دیگه. نمیشد. یعنی میشد ولی سخت بود.
چهار. خیلی وقته میخوام بیام اینجا بگم این پست فانی رو بخونید!
پنج. یعنی روزی از راه میرسه که من به صبح زود بیدار شدن عادت کنم. نه، اصلا روزی میرسه که من به بیدار شدن عادت کنم؟ اصولا سخت ترین کار هر روزم همین بیدار شدنه. اون روز به رئیس میگم، اگه مامانم اینا نبودن من رو بیدار کنن من سر کار نمیومدم. چشماش گرد شد. فکر کنم به قابلیت های نیروی کارش افتخار کرد!
شش. مدتهاست که پیاده روی نکردم. از این مدلیش که برم تو خودم، راه بیوفتم وسط مردم، خسته بشم، از خونه سر در بیارم! این روزها هم که هوا انقده گرمه که به عرق کردنش نمیصرفه.
هفت. یه ساعت تمام بود سر درد داشتم. از سر کار برگشتنی، تو اتوبوس نشسته بودم که خانومه بهم نون قندی تعارف کرد. بعد از کلی که اصرار کرد یه کوچولو کندم خوردم، سرم بهتر شد! نمیدونم لبخند و محبتش وسط اون هوار گرم بود که حالم رو بهتر کرد، یا خوردن نون قندی.
هشت. تا حالا کاری رو به خاطر کسی نکردم، منظورم چیزهای بزرگ و اساسیه. شده که به خاطر یه نفر یه کار رو نکنم یا کنار بذارم، اما فک تا حالا پیش نیومده باشه که کاری رو که برام سخته و زحمت داره رو با درخواست یه نفر دیگه انجام یدم. حالا یه همچین درخواستی رو به رومه. در خوب بودن کلیت امر شکی نیست، اما شدنش زحمت داره. نمیدونم عملیش خواهم کرد یا نه!
نه. سکوت هام داره آزار دهنده میشه. بعضی وقت ها فکر میکنم همین طور پیش برم توان ارتباط برقرار کردن رو از دست خواهم داد. البته یه مزیتی هم داره، دارم به شنونده ی قهاری تبدیل میشم.
ده. هی با خودم فکر میکنم یه مدت منزوی بشم. یه زمانی بود که در خود فرو رفتن حالم رو خوب میکرد. از این که تنها باشم لذت میبردم. این که وقتم رو با خودم بگذرونم شادم میکرد. به معنای واقعی کلمه بهم خوش میگذشت. این چند روز ولی حس میکنم که نه در جمع بودن حالم رو خوب میکنه نه تنها بودن. الان موندم این وسط ویلون و سرگردون.
یازده. این چند هفته ای که از پایان کلاس فرانسه م میگذره، دریغ از یک کلمه ی فرانسوی که از جلوی دیدگانم گذشته باشه! تا قبلش فعال بودم ها! تمرین میکردم. کتاب داستان میخوندم. اما یه هو همه چی ول شد.
دوازده. قبول دارم یه مدته وبلاگم بی مزه شده. به بزرگی خودتون ببخشید. یه مدت دندون رو جیگر بذارید شاید درست شد.
برچسبها: پراکنده
پریروز فهمیدم یه اتفاق بدی توی زندگیم افتاده. خواب همیشه توی زندگی من حلال مشکلات بود. اعصابم خورد بود، سر درد داشتم، ناراحت بودم، نگران بودم، کلی فکر رو سرم ریخته بود و و و میگرفتم میخوابیدم، بیدار که میشدم همه چی آروم بود. انگار همه چیز حل شده . اثری از چیزی نبود. اشتباه نکنید. این کارم پاک کردن صورت مسئله نبود. خواب به مغزم فرصتی میداد که استراحت کنه و خودش رو جمع و جور کنه و با نیروی بیشتر و تازه نفس بره به جنگ مشکلات. اما ... پریروز این طور نشد. صبح که بیدار شدم حالم از شب قبلش هم بدتر بود و این بدحالی تا آخر روز ادامه داشت.
فکر میکنم برای روزهایی که حالم خوب نیست یه معذرت خواهی به همه ی آدمهای دور و برم بدهکارم. کاری به کار کسی ندارم ولی حالم که خوب نباشه به آدم گندی تبدیل میشم که حال و روزش از سه کیلومتری تابلوه! برای یه لبخند ساده هم مجبور میشم با خودم کلنجار برم و آخر سر هم از خیرش بگذرم. سر به زیر میشم، میرم توی خودم (بیشتر از همیشه) بی حوصله میشم. هیچ جوره هم زورم به خودم نمیرسه که تغییر در حال و هوام بدم. حداقل اون روز که این طور بود.
خواب که گره ای از کارم باز نکن یه راه برام میمونه. اونم خنده ست*. یه خنده ی کوچیک (ولی از ته دل) خیلی راحت می تونه من رو دگرگون کنه. از این رو به اون رو.** اما این روزها کسی نیست که بخندونتم. همه ی آدمهایی که این قابلیت رو داشتن این روزها انقدر زیر بار بدبختی های خودشون له شدند که خودشون لنگ یه خنده ی زورکی هستند، چه برسه که انرژی داشته باشند برای خندوندن یه کس دیگه.
خواب که بی اثر شده. از خنده هم که خبری نیست. میمونه کتاب، که پناهگاه خوبیه، اما موقتیه!
دوستان. یاران. همراهان. کتاب برسونید لطفاً!
* قبلا توی یکی از پستهای همین جا نوشته بودم که سه پایه ی زندگی من «خواب + خنده + کتاب» هست.
** یکی از خصوصیاتی که برای همسر آینده در نظر دارم شوخ طبعیه! باید کسی باشه که بتونه من رو بخندونه. با شناختی که از خودم دارم، فکر میکنم با همین یه خصوصیت بتونه نصف مشکلات زندگی رو حل کنه.
برچسبها: خواب
با تمام میوه دوست بودنم، سیب جزو اون دسته میوههایی هست که بی تفاوت میتونم از کنارش رد بشم. اما باید اعتراف کنم که سیبی که امروز خوردم بسیار خوش مزه بود. چیزی بود فرای سیب. اصلاً یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید! تمام مدتی که داشتم با چاقو تیکه تیکه میکردمش و تیکه تیکهها رو زیر دندونهام له میکردم و از مزهی فوق العادهش لذت میبردم توی این فکر بودم که سر و کلهی این سیب از کجا پیدا شده. به سرم زد که نکنه این همون میوهی ممنوعه باشه. همونی که دست حوا بود. همونی که آدم براش چیده بود. همونی که تا حوا بیاد و فرصت کنه یه نگاه درست و حسابی به سر و روش بندازه خدا صداش در اومده بود که «مگه من بهتون نگفته بودم ...». صداش از یه جای نامعلومی از اون بالا مالا ها میومد و شده بود عینهو این مامانهای بد اخلاق که بچه رو درست در حین ارتکاب جرم گیر انداختن! «مگه من بهتون نگفته بودم ...» رو جوری خشن گفته بود که حوا در جا هل کرده بود و سیب از دستش افتاده بود. بعد هم تا بیان بفهمن که چی شد، سیبه قِل خورده بود و قِل خورده بود و اومده بود تلپی افتاده بود روی زمین، سر یه کوهی، چیزی. بعد هم همین جور قل خوران طی الارض کرده و تمام طول تاریخ رو طی کرده بود و اومده بود و اومده بود تـــــــــــا از توی بشقاب من سر در آورده بود.
بعضی وقتها که تنم خسته ست دلم میخواد ذوب بشم برم لای دونه دونه فنرهای تخت!!!
خیلی پر رویی میخواد که چیزی رو بدونی اشتباهه و به کردنش ادامه بدی. نمونهی وضع و حال این روزهای من. بطالت که شاخ و دم نداره. این روزها هرز میرم. درست مثل پیچی که میچرخونیش ولی جایی رو نمیگیره، کارهام سودی در بر نداره. حتی سر کار هم که هستم هر چند وظایفم رو تمام و کمال انجام میدم اما این حس بیفایده بودن همراهمه. چیزی که این روزها رو با روزهای مشابه سال پیش متفاوت میکنه اینه که از بودن در این وضعیت عذاب وجدانی ندارم. هستم و خوشم از بودنم (البته همیشه جا برای خوشتر بودن باقیه). عذاب وجدان ننوشتن پایاننامه پارسال چنان داغونم کرد که امسال دارم از این بی مسئولیتی لذت میبرم.
هر چند وقت یک بار البته به خودم نهیب میزنم که پاشو خودت رو جمع کن به زندگیت سر و سامون بده، که خیلی وقتها در حد همون نهیب باقی میمونه و در بعضی موارد اوضاع رو چند ساعتی به وضعیت ایدهآل برمیگردونه.
پینوشت: این رو فکر کنم اوایل خرداد نوشته بودم. الان دیگه از هرز رفتنم احساس شادمانی نمیکنم.
فصل کابوس
بچه که بودم نمیدونم چرا فکر میکنم سه سالم بوده. یعنی خاطرات رو که میام مرور کنم هر چیزی رو که به پیش از دوران مدرسه مربوط میشه رو به سه سالگیم ارجاع میدم. یا عکسهام رو که نگاه میکنم با خودم میگم اینجا تو این عکس سه سالم بوده. به نظرم سه عدد قشنگتریه از چهار یا پنج. حالا شاید یک موقعهایی یه جاهایی پنج ساله بوده باشم، اما مطمئنم هیچ وقت چهار سالم نبوده. سه عدد رضایت بخش تریه. خلاصه که به طور خود خواستهای، تمام خاطرات دوران خردسالی رو، که با توجه به حافظهی معیوبم چیز زیادی ازشون باقی نمونده، جمع کردم گذاشتم توی پرونده ی سه سالگی.
برچسبها: کودکی