پریروز فهمیدم یه اتفاق بدی توی زندگیم افتاده. خواب همیشه توی زندگی من حلال مشکلات بود. اعصابم خورد بود، سر درد داشتم، ناراحت بودم، نگران بودم، کلی فکر رو سرم ریخته بود و و و میگرفتم میخوابیدم، بیدار که میشدم همه چی آروم بود. انگار همه چیز حل شده . اثری از چیزی نبود. اشتباه نکنید. این کارم پاک کردن صورت مسئله نبود. خواب به مغزم فرصتی میداد که استراحت کنه و خودش رو جمع و جور کنه و با نیروی بیشتر و تازه نفس بره به جنگ مشکلات. اما ... پریروز این طور نشد. صبح که بیدار شدم حالم از شب قبلش هم بدتر بود و این بدحالی تا آخر روز ادامه داشت.
فکر میکنم برای روزهایی که حالم خوب نیست یه معذرت خواهی به همه ی آدمهای دور و برم بدهکارم. کاری به کار کسی ندارم ولی حالم که خوب نباشه به آدم گندی تبدیل میشم که حال و روزش از سه کیلومتری تابلوه! برای یه لبخند ساده هم مجبور میشم با خودم کلنجار برم و آخر سر هم از خیرش بگذرم. سر به زیر میشم، میرم توی خودم (بیشتر از همیشه) بی حوصله میشم. هیچ جوره هم زورم به خودم نمیرسه که تغییر در حال و هوام بدم. حداقل اون روز که این طور بود.
خواب که گره ای از کارم باز نکن یه راه برام میمونه. اونم خنده ست*. یه خنده ی کوچیک (ولی از ته دل) خیلی راحت می تونه من رو دگرگون کنه. از این رو به اون رو.** اما این روزها کسی نیست که بخندونتم. همه ی آدمهایی که این قابلیت رو داشتن این روزها انقدر زیر بار بدبختی های خودشون له شدند که خودشون لنگ یه خنده ی زورکی هستند، چه برسه که انرژی داشته باشند برای خندوندن یه کس دیگه.
خواب که بی اثر شده. از خنده هم که خبری نیست. میمونه کتاب، که پناهگاه خوبیه، اما موقتیه!
دوستان. یاران. همراهان. کتاب برسونید لطفاً!
* قبلا توی یکی از پستهای همین جا نوشته بودم که سه پایه ی زندگی من «خواب + خنده + کتاب» هست.
** یکی از خصوصیاتی که برای همسر آینده در نظر دارم شوخ طبعیه! باید کسی باشه که بتونه من رو بخندونه. با شناختی که از خودم دارم، فکر میکنم با همین یه خصوصیت بتونه نصف مشکلات زندگی رو حل کنه.
برچسبها: خواب