یک. این روزها فقط دلم میخواد از خودم بنویسم. پس اصولاً این چند روز هر چیزی رو که این دور و بر خوندید و بر حول محور خودم نمیچرخید، بدونید توی این یکی دو روز ننوشتم.

 

دو. دقت کردی چندین وقته که با هم صحبت نکردیم! یه دل سیر! چه وضعشه آخه؟ من سر کارم، تو خونه نیستی! یادش به خیر، یه روزهایی بود که یک ساعت متمادی فک میزدیم، آخ هم نمیگفتیم! خب دلم برای دیگه چه خبر گفتن های بعد از یه ساعت فک زدن تنگ شده! (مخاطب خاص دارد)

 

سه. عذاب وجدان دارم. نباید میزدم توی ذوقش. گناه داشت خب. ولی خب دیگه. نمیشد. یعنی میشد ولی سخت بود.

 

چهار. خیلی وقته میخوام بیام اینجا بگم این پست فانی رو بخونید!

 

پنج. یعنی روزی از راه میرسه که من به صبح زود بیدار شدن عادت کنم. نه، اصلا روزی میرسه که من به بیدار شدن عادت کنم؟ اصولا سخت ترین کار هر روزم همین بیدار شدنه. اون روز به رئیس میگم، اگه مامانم اینا نبودن من رو بیدار کنن من سر کار نمیومدم. چشماش گرد شد. فکر کنم به قابلیت های نیروی کارش افتخار کرد!

 

شش. مدتهاست که پیاده روی نکردم. از این مدلیش که برم تو خودم، راه بیوفتم وسط مردم، خسته بشم، از خونه سر در بیارم! این روزها هم که هوا انقده گرمه که به عرق کردنش نمیصرفه.

 

هفت. یه ساعت تمام بود سر درد داشتم. از سر کار برگشتنی، تو اتوبوس نشسته بودم که خانومه بهم نون قندی تعارف کرد. بعد از کلی که اصرار کرد یه کوچولو کندم خوردم، سرم بهتر شد! نمیدونم لبخند و محبتش وسط اون هوار گرم بود که حالم رو بهتر کرد، یا خوردن نون قندی.

 

هشت. تا حالا کاری رو به خاطر کسی نکردم، منظورم چیزهای بزرگ و اساسیه. شده که به خاطر یه نفر یه کار رو نکنم یا کنار بذارم، اما فک تا حالا پیش نیومده باشه که کاری رو که برام سخته و زحمت داره رو با درخواست یه نفر دیگه انجام یدم. حالا یه همچین درخواستی رو به رومه. در خوب بودن کلیت امر شکی نیست، اما شدنش زحمت داره. نمیدونم عملیش خواهم کرد یا نه!

 

نه. سکوت هام داره آزار دهنده میشه. بعضی وقت ها فکر میکنم همین طور پیش برم توان ارتباط برقرار کردن رو از دست خواهم داد. البته یه مزیتی هم داره، دارم به شنونده ی قهاری تبدیل میشم.

 

ده. هی با خودم فکر میکنم یه مدت منزوی بشم. یه زمانی بود که در خود فرو رفتن حالم رو خوب میکرد. از این که تنها باشم لذت میبردم. این که وقتم رو با خودم بگذرونم شادم میکرد. به معنای واقعی کلمه بهم خوش میگذشت. این چند روز ولی حس میکنم که نه در جمع بودن حالم رو خوب میکنه نه تنها بودن. الان موندم این وسط ویلون و سرگردون.

 

یازده. این چند هفته ای که از پایان کلاس فرانسه م میگذره، دریغ از یک کلمه ی فرانسوی که از جلوی دیدگانم گذشته باشه! تا قبلش فعال بودم ها! تمرین میکردم. کتاب داستان میخوندم. اما یه هو همه چی ول شد.

 

دوازده. قبول دارم یه مدته وبلاگم بی مزه شده. به بزرگی خودتون ببخشید. یه مدت دندون رو جیگر بذارید شاید درست شد.

 


برچسب‌ها: پراکنده

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 21:34 | لینک  |