به یاد نوشته هایی که درسیصد و شصت ثبت شد:

 

زمانی بین انسان‌هایی می‌نوشتم که می‌شناختمشون. هم زمان با ثبت اولین نوشته‌هام توی این وبلاگ، به موازات این‌جا توی سیصد و شصت هم می‌نوشتم. یادم نیست اول این‌جا شروع شد یا اون‌جا. اما یادمه تو اون‌جا نوشتن رو آی‌بی‌کلاه شروع کرد. آی‌بی‌کلاه من رو تحریک کرد به نوشتن، و من «سین» رو. «سین» پیش‌ترها وبلاگ داشت، اما دو سالی بود که توی دنیای مجازی نمی‌نوشت، تا این که من تحریکش کردم سیصد و شصت رو راه بندازه. و خوشحالم که این کار رو کردم. خیلی جالب بود. من حدود پنج سال بود که با این آدم دوست بودم، اما نمی‌دونستم که همچین قلمی داره. نوشته‌های وبلاگ قبلی‌ش رو خونده بودم، اما چندان قوی نبود. اما چیزهایی که این‌جا می‌نوشت خیلی فرق داشت.

 

جالبه که نویسنده یه متن رو بشناسی، و وقتی که متنش رو دست می‌گیری و می‌خونی با خودت فکر کنی که، آیا من واقعاً این آدم رو می‌شناسم؟!

 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 16:16 | لینک  | 


 

تصور کن که ساکن خانه‌ی شماره‌ی دهِ یک خیابانِ شرقی-غربیِ نه چندان پهن هستی. تو هر روز صبح، مثل خیلی دیگر از ساکنانِ شهرِ محل زندگی‌ات، خانه را به قصد محل کار ترک می‌کنی. محل کارت، هر جا که هست، دور یا نزدیک، نسبت به خانه در شرق شهر قرار می‌گیرد.  شهری که مثل هر جای دیگر روی کره‌ی زمین خورشید در آن از شرق طلوع می‌کند. و تو هر صبح که از خانه بیرون می‌روی باید پانزده دقیقه‌ی تمام خیابان را پیاده به سمت شرق طی کنی، آن هم چشم در چشم کره‌ی نورانی‌ای که دارد خود را به سختی از انتهایی‌ترین نقطه‌ی خیابان محل زندگی‌ات بالا می‌کشد.

چندین ساعت از آخرین باری که پا از خانه بیرون گذاشته‌ای گذشته است و تو در راه بازگشت به خانه هستی. خسته از کار روزانه و خیس از عرقی که گرمایِ عصرِ تابستانِ یک شهرِ گرم و خشک بر تن آدم می‌نشاند. و راهی برای رسیدن به خانه نداری، مگر طی کردن همان راهی که صبح از آن آمده بودی، آن هم در جهت عکس، این بار از شرق به غرب: چشم در چشم کره‌ی سرخ رنگی که دارد به آهستگی، خسته از سفر روزانه، در انتهایی‌ترین نقطه‌ی خیابان محل زندگی‌ات ناپدید می‌شود.


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 16:38 | لینک  | 


 

و این هم از دومین تور بهشت زهرا. قبلی سر چهلم حمید بود، به تشویق زهرا. گفت کی‌ها پایه‌ان بریم غسال‌خونه. پنج نفر سوار ماشین بودیم، که سه نفرمون وارد محل مذکور شدیم. این بار به اراده‌ی شادی، از همون جا سر درآوردیم. و این کجا و آن کجا. برای بار اول تأکید داشتم که دیدن بدنِ بدون روح خیلی روم تأثیر نگذاشته، چیزی که بیشتر تحت تأثیرم قرار داده بود، حال آشفته‌ی نزدیکان مرده بود. اما این بار دیدم که جسد با جسد خیلی فرق داره. دو نمونه‌ی قبلی که دیده بودم، هر دو بدن سالم بودند. بدن‌های جوون و شادابی که روحشون خیلی زودتر از اون چه که انتظار می‌رفت ترکشون کرده بود. اما این بار با یه بدن از کار افتاده روبه‌رو شدم، که خیلی شباهتی به اون‌چه که توی ذهنم بود نداشت.


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:37 | لینک  | 


 

این کوله پشتی هم بعضی وقت‌ها مصیبتی می‌شه ها! روزهایی که خیلی خسته‌ای، که داری بیهوش می‌شی، که پاهات نمی‌کشه، و درست همون موقع کیفت هم تا خرخره پره، اون موقع دیگه حس نمی‌کنی که با یه کوله پشتی روی پشتت داری راه می‌ری. حسش بیشتر شبیه این می‌مونه که یه آدمی پشت سرت واستاده و دو تا دستاش رو گذاشته روی شونه‌هات و داره با تمام قدرت تو رو به سمت پایین فشار می‌ده و می‌خواد انقدر بهت فشار وارد کنه که زانوهات بشکنه و به خاک بنشینی. و تو که نمی‌خوای تسلیمش بشی، راهی جز فرار نداری، و هی به جلو قدم برمی‌داری، بلکم از شرش خلاص بشی. اما امیدی به رهایی نیست. اون آدم سمج هنوز هم همون جاست، روی شونه‌هات، و تا تو رو به زانو در نیاره دست از فشار دادن برنمی‌داره!

 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 11:30 | لینک  | 


 

و این هم یک کار دیگر از ایتالو کالینو: بارون درخت نشین.

 

کوزیمو لاروس دو روندو

میان درختان زیست

همواره زین را دوست می‌داشت

به آسمان رفت.

 

از جذابیت ایده‌های کالوینو و این که معمولا به عقل جن هم نمی‌رسند توی گزیده‌ی قبلی گفته بودم. یه نمونه‌ دیگه از این خلاقیت‌های عجیب و غریب کالوینو در این رمانش هست که شخصت اول کتاب (کوزیمو لاروس دو روندو) رو طی چند صفحه‌ی اول کتاب می‌بره بالای درخت و تا آخر زندگیش همون بالا نگه‌ش می‌داره.

 

و این هم یک بخش دیگه:

 

در یک روز خوش آفتابی، کوزیمو کاسه‌ی کوچکی به دست گرفته بود و حباب‌هایی از کف صابون درست می‌کرد و آن‌ها را به سوی بستر مادر می‌پراند. مادر سرگرم تما‌شای آن حباب‌ها بود که اتاق را از رنگین‌کمان پر می‌کرد.

o        چه کار می‌کنید؟

این را با همان لحنی می‌گفت که در کودکی‌مان به کار می‌برد و از ما خرده می‌گرفت که چرا بازی‌هایی را می‌کردیم که به نظر او بیش از اندازه بچه‌گانه و بیهوده بود.

با این همه، چنین می‌نمود که شاید برای نخستین بار از بازی ما خوشش آمده است. حباب‌های صابون تا نزدیک چهره‌اش می‌رسید؛ آن‌ها را فوت می‌کرد و می‌ترکاند و لبخند می‌زد. حبابی میان دو لبش نشست و همان‌جا ماند، نترکید. زن‌ها و من روی بستر خم شدیم. کاسه از دست کوزیمو افتاد. مادر مرده بود.

 

لحظه‌ی مرگ رو در عین سادگی، خیلی تأثیرگذار از آب در آورده.

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 15:20 | لینک  |