این کوله پشتی هم بعضی وقت‌ها مصیبتی می‌شه ها! روزهایی که خیلی خسته‌ای، که داری بیهوش می‌شی، که پاهات نمی‌کشه، و درست همون موقع کیفت هم تا خرخره پره، اون موقع دیگه حس نمی‌کنی که با یه کوله پشتی روی پشتت داری راه می‌ری. حسش بیشتر شبیه این می‌مونه که یه آدمی پشت سرت واستاده و دو تا دستاش رو گذاشته روی شونه‌هات و داره با تمام قدرت تو رو به سمت پایین فشار می‌ده و می‌خواد انقدر بهت فشار وارد کنه که زانوهات بشکنه و به خاک بنشینی. و تو که نمی‌خوای تسلیمش بشی، راهی جز فرار نداری، و هی به جلو قدم برمی‌داری، بلکم از شرش خلاص بشی. اما امیدی به رهایی نیست. اون آدم سمج هنوز هم همون جاست، روی شونه‌هات، و تا تو رو به زانو در نیاره دست از فشار دادن برنمی‌داره!

 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 11:30 | لینک  |