دیدی ماه چه جوری میگیره؟
یواش ... یواش ... یواش ...
میره تو تاریکی و بعد همون جا میمونه!
.
.
.
حالا دلِ من هم گرفته ...
دلِ من هم درست همینجوری گرفته!
شده سیاهِ سیاه
تاریکِ تاریک
یه چیزی اومده واستاده جلوش نمیذاره روشنی بهش برسه!!!
پی نوشت: میخواستم این عکس رو بزارم، اما زیادی دراز بود!
برچسبها: ماه، دل
Extractss from “A Portrait of an Artist as a Young Man”: l
l “… He still tried to find the right answer. Was it right to kiss his mother or was it wrong to kiss his mother? What did that mean, to kiss? You put your face up like that to say goodnight and then his mother puts her face down. That was to kiss. Her mother puts her lips on his cheek: her lips were soft and they wetted his cheek; and they made a tiny little noise: kiss. Why did people do that with their two faces.” l
l “What was after the universe? Nothing. But was it anything round the universe to show where it stopped before the nothing place began?” l
l “He tried to think about … but he could think only of God. God was God’s name just as his name was Stephen. Dieu was the French for God, and that is God’s name too; and when anyone prayed to God and said Dieu then God knew at once that it was a French person that was praying. But though there was different names for God in all different languages, still God remained always the same God, and God’s real name was God.” l
l “It would be lovely to sleep for one night in that cottage before the fire of smoking turf, in the dark lit by the fire, in the warm dark, breathing the smell of the peasants, air and rain and turf and corduroy.” L
These were some selections from the episodical novel “A Portrait of an Artist as a Young Man” by James Joyce. All the sentences selected are from the first chapter of the book, my favorite chapter, in which we have the childhood of Stephen, the protagonist of the novel. L
برچسبها: کتاب، انگلیسی
یک زمانی همیشه همراهم بودی. یک زمانی قدمهات رو برام آهسته کردی تا من هم بتونم پا به پات پیش بیام. اما حالا فرق کرده؛ من پیش افتادم؛ و هر قدر هم که میخوام قدمهام رو آهسته کنم تا تو رو کنارم داشته باشم، نمیشه! من میخوام با خودم بکشونمت ... بکشونمت و ببرمت به تموم دنیاهای خودم، امـا نمیشه. تو خستهتر از این حرفهایی.
هر چی که من بزرگتر شدم، انگار تو کوچکتر شدی.
جلوی چشمهام آب شدی. ولی من دیگه یادم نمیاد که تو یک زمانی چهقدر بزرگ بودی. من همیشه حافظهم خراب بود. حالا میترسم. میترسم از اون روزی که جلوی همین چشمها تموم بشی ... و بیشتر از اون روزی میترسم که حتی بودنت رو به یاد نیارم!
الان یک ساعت مونده به افطار، و من سک سکم گرفته! اون هم شدید.
شدم یعنهو Mr Hiccups. با هر بار سک سکه، سه متر میپرم هوا!!!
برچسبها: سک سکه
موندم که اگر صندوقهای صدقات نبودن، با وجود این همه تعارفات ایرانی، تکلیف پول بلیطهایی که تو اتوبوس رد و بدل میشن، چه طور میخواست مشخص بشه!
تو این ماه مبارک که بارون رحمت داره دلهامون رو سیراب میکنه،
یادمون باشه که برای بارش بارون هم دعا کنیم،
که زمینهای تشنهی ایران هم سیراب بشن!
برچسبها: باران

نه اشتباه نکنید. اینجا بیابان نیست. گون و نسیمی هم در کار نیست.
این منم که خطاب به عقربههایِ ثانیه شمارِ ساعت این جمله را فریاد میکنم.
برچسبها: زمان
خیلی چیزها به سرِ آدم میزنه؛ یکیش هم بیخوابی!
پریشب سراغم اومد. یک و نیم از جام پا شدم. تنها منبع نوری که میتونستم روشن کنم مانیتور بود؛ این شد که نشستم پایِ کامپیوتر.
چند خطی نوشتم، که حوصلهم سر رفت، اومدم سراغِ دنیایِ مجازی که به سوت و کوری خانهی ارواح بود!
پوشهی ای-بوکها رو باز کردم و یکی از کتابهایی رو که هفتهی پیش یه دوست برام فرستاده بود باز کردم ...
سه ساعت و نیم مشغول خوندن بودم.
پنج صبح که سرم رو روی بالش گذاشتم، نه فقط چشمهام که تمام بدنم خسته بود. انگار کوه کنده بودم!!!
پیشترها جایی خواندم که:
«بهترین مترجم کسی است که بتواند سکوت را ترجمه کند.»
و همین چند وقت پیش جای دیگری نوشته بودند:
«همهی مردم دنیا به یک زبان سکوت میکنند.»
برچسبها: سکوت
هیچ وقت نشده بود که صداهایِ دور و اطراف تا این حد برام آزاردهنده باشن!
خواب بودم؛ خواب که نه، تویِ خواب و بیداری. یک چیزهایی که میدیدم از خواب بودن و خیلی از چیزهایی که میشنیدم، از بیداری.
پسر بچهای که یه بچه گربه پیدا کرده بود و پا به پاش میـو میـو میکرد! --- یکی که نمیدونم چرا ویرش گرفته بود که یک بند سوت بزنه! --- دزدگیرِ ماشینِ همسایه که راه به راه صداش در مییومد! --- یکی که تویِ کوچه اسم من رو صدا میزد و با لهجهی شمالی میپرسید که «چرا دمپاییهـات رو نپوشیدی؟» و بچهای جوابـش رو میداد. --- صدایِ رادیوی بابا با برنامههای عصرگاهیش؛ اون هم عصر یک روزِ تعطیل! --- صدایِ مامان که تلفنی داره با خاله صحبت میکنه! ...
همه و همه خوابهایِ آشفتهام رو آشفتهتر میکرد.
و بین همهی این آشفتگیها منی بودم که نه میخواستم تن به خواب بدم و نه تحمل بیداری رو داشتم!
۲۵ مرداد هشتاد و هفت
برچسبها: خواب