سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۸۷
یک زمانی همیشه همراهم بودی. یک زمانی قدمهات رو برام آهسته کردی تا من هم بتونم پا به پات پیش بیام. اما حالا فرق کرده؛ من پیش افتادم؛ و هر قدر هم که میخوام قدمهام رو آهسته کنم تا تو رو کنارم داشته باشم، نمیشه! من میخوام با خودم بکشونمت ... بکشونمت و ببرمت به تموم دنیاهای خودم، امـا نمیشه. تو خستهتر از این حرفهایی.
هر چی که من بزرگتر شدم، انگار تو کوچکتر شدی.
جلوی چشمهام آب شدی. ولی من دیگه یادم نمیاد که تو یک زمانی چهقدر بزرگ بودی. من همیشه حافظهم خراب بود. حالا میترسم. میترسم از اون روزی که جلوی همین چشمها تموم بشی ... و بیشتر از اون روزی میترسم که حتی بودنت رو به یاد نیارم!
نویسنده: آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:19 | لینک
|