شنبه یازدهم خرداد ۱۳۸۷
میدونم که تکراریه. احتمالاً همهمون خیلی شنیدیمش. نشنیده باشیم هم همون یک بار توی کتاب ادبیات خوندش کافیه تا توی حافظهها هک بشه.
با همهی این حرفا، با این که احتمالاً همتون شعر رو از برید، میذارمش، چون خیلی دوستش دارم!
«به کجا چنین شتابان؟»
گون از نسیم پرسید
«دل من گرفته زینجا،
هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟»
«همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم،
به کجا چنین شتابان؟»
«به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم»
«سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را،
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را»
برچسبها: شعر
نویسنده: آیِ با کلاه | در ساعتِ 0:54 | لینک
|