می­دونم که تکراریه. احتمالاً همه­مون خیلی شنیدیمش. نشنیده باشیم هم همون یک بار توی کتاب ادبیات خوندش کافیه تا توی حافظه­ها هک بشه.

با همه­ی این حرفا، با این که احتمالاً همتون شعر رو از برید، می­ذارمش، چون خیلی دوستش دارم!

 

«به کجا چنین شتابان؟»

 گون از نسیم پرسید
«دل من گرفته زینجا،

هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟»
«همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم،

به کجا چنین شتابان؟»

«به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم»

«سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را،

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را»

 


برچسب‌ها: شعر

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 0:54 | لینک  |