همکلاسیم بود. اسمش شادی بود و برای ما نماد شادی.
دختر شوخ و شنگی با چشمهای مشکی و پوست سبزه و موهای فرفری و دندانهای ردیف سفید که تقریبا همیشه به خنده باز بود، مگر وقتهایی که قرار بود از خودش بگه. که کم پیش میآمد تن به این گفت و گو بده. بیشتر دوست داشت از بقیه بگه و در مورد بقیه. به قول خودش تا دو نفر تیک میزدن، قبل از این که خودشون متوجه بشن، شادی شاخکهاش تیز شده بود. میگفت بیاید سفر بریم ترکیه. با اتوبوس. تو پارک چادر بزنیم. میگفت و کسی پایهش نبود. آخرش همین شکلی زمینی خودش رو به کنسرت کیهان کلهر تو عراق رسوند. با هم رفتیم به قول خودمون تور بهشت زهرا گردی. میخواست تو قبر خالی بخوابه. اما پیدا نکردیم. اما غسالخونه رو رفتیم. اون موقع هنوز ماشینی نشده بود.
میگفت دست خودم نیست، وقتی عصبی باشم پرخوری میکنم و من فکر میکردم چه روش عجیب و جالبی. پاتوقمون آش نیکو صفت بود و موزه هنرهای زیبا و کتابخانه ملی و گهگداری خانه هنرمندان.
این شعر مورد علاقهش بود. لبش میخندید اما الزاماً دلش نه. مشاوره میرفت و به مشاورش میگفت healer و براش شعر مینوشت.
معلوم بود اینجا بند نمیشه. باباش رو به اسم کوچک صدا میکرد و پرایدشون رو قرض میگرفت ما رو می برد تور تهران شناسی، محلهی قدیمشون و خونهشون که میراث فرهنگی گرفته بود رو نشونمون میداد. بعد هم مهمون مون میکرد به یک املت کارگری با رب سوخته تو تابه رویی.
فکر کنم 94 بود که رفت. فکر کنم آلمان. دیگه ارتباطم باهاش قطع شد. امیدوارم حالش خوب باشه.
شادی بود به معنای واقعی و گمشده و کمیاب
طفلی به نام شادی
دیریست گمشده ست
با چشمهای روشن براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هر کس ازو نشانی دارد ما را کند خبر
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر
محمدرضا شفیعی کدکنی
برچسبها: شادی