اوضاع شرکت به سامان نیست. بخشی که کار می‌کنم در حال تغییر تحول است. هفتۀ پیش، خیلی بی‌مقدمه، چند نفر را جابه‌جا کردند. من در مرکز تحولات نیستم اما خواه‌نا‌خواه دورادور همه تحت شعاع خواهیم بود. نیرو کم می‌شود و حجم کار بیشتر. دوستانی که در راس امور هستند هم برنامه و راهکاری برای تحولات ندارند. و این یعنی نابه‌سامانی هر چه بیشتر.

دیشب خواب این‌جا را می‌دیدم. فکر می‌کنم آمادگی روحی برگشتن به این محیط ناآرام کاری، بعد از چند روز تعطیلات و بودن در آرامش خانه را نداشتم. می‌دیدم یک جور جلسه‌ای تشکیل شده که همه از بخش های دیگر شرکت جمع شده‌اند تا اگر گله‌گی از بخش ما دارند مطرح شود. می‌دیدم که من در این جلسه نماینده بخش خودمان هستم که بعد از مطرح شدن موارد از خودمان دفاع کنم. همه چیز خوب بود، چون مواردی که مطرح می‌شد سطحی و بی‌مورد بود و من نشسته بودم و گوش می‌کردم و با آرامش خاطر منتظر بودم تا نوبتم بشود و یک دفاع حسابی بکنم. مشکل از جایی شروع شد که یکهو نمی‌دانم چی شد، جلسه را تمام کردند یا قطع کردند یا چی، که نوبت به دفاع ما نرسید و من برآشفته و معترض به این نا‌عدالتی از خواب بیدار شدم. با تپش قلب! چرا؟ واقعاً چرا باید این‌شکلی تحت تأثیر محیط باشم؟ به شخصه به یاد ندارم از هیچ خوابی با تپش قلب بیدار شده باشم. اصلا کلا به یاد ندارم در زندگانی تپش قلب گرفته باشم!

 


برچسب‌ها: کار

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:56 | لینک  |