ماهی یک بار حالتی نزدیک به افسردگی رو تجربه میکنم. کرختی و ناامیدی توام. انزوا طلبی و میل به گریه.

یاد همه ی کارهای نکرده می افتم. خسته میشوم از هر چه که بوده و هر چه که نیست. می ترسم از زندگی. از مشکلات. از اشباح غول پیکر کارهای کرده و نکرده که روی دوشم سنگینی میکنند.

بغض میکنم. میل به فرار دارم و نای رفتنم نیست. 

سخته تجربه ی این روزها. سخته نشستن و تماشا کردن روحت که کتک خورده و داغون کز کرده گوشه ی رینگ. سخته بلند شدن و کندن و دوباره شروع کردن. سخته خوب بودن و زیبا دیدن. سخته ... 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:10 | لینک  |