پنج سال پیش بود، خانواده رو متقاعد کردم که زبالههای خشک و تر باید جدا شن. حتی تا اینجا پیش رفتیم که انواع زباله رو هم جدا میکردیم: شیشه، کاغذ، پلاستیک و گاه گاهی فلز. جامون کوچیک بود، زبالههای انبار شده جاگیر، تازه، وقتی یادت میافتاد که اینها دور ریختنی هستند و فضای زندگیت رو اشغال کردن از دستشون حرص هم میخوردی. چند ماهی مداومت کردیم نزدیک عید شد. دیگه چیزهای دور ریختنی توی خونه جایی نداشتن. به خصوص که توی این چند ماه حجم همه انواع زباله هم قابل توجه شده بود. زنگ زدم ۱۳۷ و هماهنگ کردم که بیان برای جمع کردن زبالههای خشک. آدرس گرفتن و هماهنگی ها انجام شد و ما به انتظار نشستیم. دو هفته گذشت و خبری نشد. دوباره زنگ زدم. گفتند که گزارش شده که آمدیم و جمع کردیم. گفتم نیامدند و نکردند، اما حالا مهم نیست، لابد اشتباهی شده. یه درخواست دیگه گذاشتم. باز هم گذشت و خبری نشد. آخرهای اسفند بود. چند روزی تا تعطیلات باقی بود. من از ۱۳۷ قطع امید کرده بودم و به روی خودم نمیآوردم. مامان کلافه شده بود و به روی من نمیآورد. خانواده رو متقاعد کردم که قدم آخر رو هم خودمون برداریم. خودم و پدرم و مادرم نفری دو سه تا کیسه زدیم زیر بغلمون و راهی نزدیک ترین غرفه بازیافت که حدود یک چهارراهی باهامون فاصله داشت شدیم. رفتیم و رفتیم و رسیدیم و ... غرفه تعطیل بود. قیافه های ما دیدنی. ناچار کیسهها رو همون جا جلوی غرفه گذاشتیم و برگشتیم. بدون این که امیدی داشته باشیم که چند ساعت بعد یا چند روز بعد کسی اون ها رو به داخل غرفه منتقل خواهد کرد.
از اون روز به بعد توی خونه نتونستم کسی رو قانع کنم که این کار کار خوبیه. حرفش رو بزنم چپ چپ نگاهم میکنن و میگن: چه فایده؟! حق هم دارن. زنجیره ناقص بیشک بهرهوری نخواهد داشت.
در همین راستا:
زباله های خشک - امیدی که ناامید شد
برچسبها: زباله خشک، شهرداری