عصر دوشنبه بود. از در که اومدم تو و کیسه پلاستیکی آبی رنگ رو دیدم چشم‌هام برقی زد «پس بالاخره پاشون به این جا هم باز شد». جفت کیسۀ آبی رنگ رو کف آشپزخونه با شکم اندکی باد کرده که دیدم دیگه ذوق مرگ شدم. مامان تعریف کرد که ساعت ده یازده یه خانمی اومده این کیسه‌ها رو برای جدا کردن زباله‌های خشک داده و گفته که دوشنبه به دوشنبه برای جمع کردنشون خواهند اومد. مامان هم وقت رو تلف نکرده بود و حلب خالی روغن و چند تا تیکه پلاستیک رو به خورد کیسۀ اول داده بود.

بعله، این همون مامان خانومی ای بود که پنج سال پیش توی پروژه فرهنگسازیم من رو همراهی کرده بود، چند ماه زباله‌هایی که یه گوشۀ خونه‌ش رو اشغال کرده بودن رو تحمل کرده بود و بعدش هم که به خاطر غفلت شهرداری همه چی نقش برآب شده بود هیچ به روم نیاورده بود.

 

واللا فکر می‌کنم حدود شش سال پیش در مورد این طرح شنیده بودم. کاری بود که لازم بود انجام بشه ولی به خاطر هزینه و حوصله‌ای که می‌برد و نیروی انسانی ای که لازم داشت بعیید می‌دونستم شهرداری بهش تن بده. آخه کلاً کم دیدم توی کشورمون کسی برای طرح‌هایی که هزینه بر هستن و در بلند مدت به سوددهی خواهند رسید حوصله بذاره!

طرح این بود که شهرداری هر محل افرادی رو به کار بگیره که با بروشورهای آموزشی و کیسه‌های ویژه زباله‌های خشک به درب خونه‌های مردم برن و بعد از توضیح اهمیت جدا کردن زباله‌ها و آموزش این کار، کیسه‌ها رو به مردم بدن و در بازه‌های مشخص برای جمع کردن کیسه‌های پر شده برگردن. بعد از فراگیر شدن این طرح و جا افتادن این کار بین مردم، شهرداری می‌تونست با خیال راحت سطل‌های مخصوص هر نوع زباله رو سر کوچه‌ها بذاره و مطمئن باشه که مردم (یا حداقل اون دسته شون که آدم می‌تونه به فهم و کمالاتشون اطمینان کنه) خودشون کار خودشون رو بلدن و می‌دونن چی رو باید کجا بندازن. اون دسته هم که جدا کردن رو کار لوس و بی‌مزه‌ای می‌دونستن، حداقل به این حد از اعتلای فرهنگی می‌رسیدن که اگر توی خونۀ خودشون تفالۀ چای و جعبه خالی دستمال کاغذی رو یک جا توی یک کیسه می‌ندازن، حداقل اون یک کیسه رو ساعت نه شب نیارن بندازن توی سطل آبی رنگ مخصوص کاغذ! به همون سطل سیاه ها رضایت بدن.

 

سال‌ها می‌گذشت و منِ پایتخت نشین خبری از اجرای این طرح نشنیده بودم تا چهار ماه پیش که با سحر حرف از دغدغه‌های محیط زیستی‌مون می‌زدیم و سحر بهم گفت که توی محل اون‌ها کیسه‌های مخصوص خونه به خونه پخش شده و دوشنبه به دوشنبه هم جمع میشه. من خیلی خوشحال شدم از شنیدن این خبر و سحر خیلی تعجب کرد از بی خبری من و از این که این طرح توی باقی محله‌های تهران در حال اجرا نیست.

اون دوشنبه‌ای که از سر کار خسته اومدم خونه و اون کیسۀ آبی رنگ نوید بخش رو دیدم یک دوشنبۀ خوب بود. و البته یک دوشنبۀ دور. دوشنبه‌ای که اگر اشتباه نکنم حداقل پنج تا دوشنبه از روش گذشته و توی این مدت هیچ کس سراغی از کیسه‌های زباله نگرفته. کیسه‌ها تا الان حسابی چاق شدن و شکم آوردن و هنوز همون جور با صبر و تمأنینه یک گوشه نشستن تا یکی بیاد دنبالشون. ما هم هر دوشنبه کارمون شده این که بنشینیم دست بزنیم زیر چونه و زل بزنیم به آیفون تصویری، تا این که ببینم کی قراره صفحه ش با عکس یه غریبه روشن بشه ...

 

پ.ن. خواهشمند است در حین خوندن پاراگراف آخر متن آهنگ چوچه لره سو سپمیشم، یار گلنده توز اولماسون رو هم برای خودتون بذارید.

 

در همین راستا:

درست یا درست‌تر

زباله‌های خشک - کم کاری

 


برچسب‌ها: زباله خشک، شهرداری

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:10 | لینک  |