چهارشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰
صبح ساعت هشت و نیم، توی اتوبوسِ نشستم و سرم رو تکیه دادم به چارچوبِ* پنجره. ماشین که راه میفته، خورشید از پشت ساختمونهای چند طبقه فرصت سرک کشیدن پیدا میکنه و شروع میکنه به تیغ تیغ تیغ فرو کردنِ نورش توی چشمهام. منم که میبینم این جوریه، چشمهام رو میبندم و میذارم خورشید هر قدر که میخواد پشت پلکهام آفتاب مهتاب بازی کنه.
* چه مسخره ست که به چیزی که از آهنه و پلاستیک بگی چهار چوب! کسی لغت بهتری براش سراغ نداره؟ شاید باید میگفتم «قاب پنجره».
نویسنده: آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:33 | لینک
|