سال جدید با کار جدید شروع شد. مامان می‌گه آبی که یک جا بمونه می‌گنده. امیدوارم قدمی در راستای نگندیدن برداشته باشم.


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 16:38 | لینک  | 


هفتۀ اول نوروز به رفت و آمدها گذشت و همه چیز یک جور آرام و مرتبی پیش رفت. هفتۀ دوم نوروز در بستر، با درد سینه، تنگی نفس و سه روز تب و لرز و عرق ریختن‌های زیرِ لحاف. سه روز ناتوانی. سه روزی که کل زورم همین بود که بلند شوم توی رختخواب بنشینم و از قاب گوشی سرکی به دنیای بیرون بکشم. در بازه‌هایی که تب و لرز به عرق می‌نشست و تن خسته به خواب می‌رفت کابوس می‌دیدم. نه کابوس‌های هیجانی با موجودات خیالی ترسناک. هذیان‌های مدام و تب‌آلود مغز که همۀ بحث و جدل‌های چند روز گذشته را روی دور تند مرور می‌کرد و هر بار پیچ تازه‌ای بهشان می‌داد. تمام تلاشم بر این بود که توی طول تعطیلات ذهنم را از این چیزها دور نگه دارم و حالا که پا به عالم خواب گذاشته بودم دیگر کنترل چیزی دستِ من نبود. گاهی در میانۀ این هذیان‌ها چشم‌هام نیمه باز می‌شد و به مغز دستور می‌دادم تمام تمرکزش را بگذارد روی نزدیک ترین چیزی که می‌بیند. «الان به این جعبه دستمال کاغذی فکر کن و دیگر هیچ!» هر جا هم می‌خواست از زیر بار دستورات شانه خالی کنی، مچش را می‌گرفتم و برش می‌گرداندم سر جعبه دستمال کاغذی. موثر بود. هر چند افسار زدن به ناخودآگاهِ رمیده سخت‌تر از این حرف‌هاست.


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 8:22 | لینک  | 


بار اولی بود که این مسافت طولانی رو با تاکسی ون طی میکردم. ترکیب سرعت بالا، کمک فنرهای نامناسب و دست اندازهای گاه و بی گاه اتوبان شد حس دریازدگی!

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 19:56 | لینک  | 


عاشق بید مجنونم. به خصوص که رودی، نهری، برکه‌ای هم کنارش جای گرفته باشد. و نسیمی که مامور است قاصدکی را به مقصد برساند با دستِ بید خط موجی بر چهرۀ برکه نقش بزند. 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:12 | لینک  | 


دوباره زانوهایم شروع به لرزیدن کرد. یه زمین خوردم. به آرنج هایم تکیه دادم و سر بالا آوردم. پاهای گایتری در گالش سرخ در برابرم بود. خلخال نقره پای چپش تا قوزک پایین افتاده بود. تراش ساق ها ادامه پاهایش بود.

رود راوی، ابوتراب خسروی، ص ۴۹

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:15 | لینک  | 


قدیم‌ترها نامۀ رسیده از راه دور را بوسه می‌دادند، می‌بوییدند و بر چشم می‌گذاشتند.

من، صفحه گوشی را.


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:41 | لینک  | 


باز امشب دلم می‌خواهد با کسی حرف بزنم. خواستم چراغ را روشن کنم و بنشینم به نامه نوشتن، اما می‌دانم فایده‌ای ندارد. جریان افکار خیلی تندتر از سرعتِ قلم است. قلم که جا می‌ماند کلافه می‌شوم.


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 22:40 | لینک  | 


چند ماهی ست که موها را پسرانه کوتاه کرده و می‌گوید دیگر به این زودی ها نمی‌خواهد بلندشان کند. می‌گویم در تنوع طلبی ذهنم در رویاهایم روزی موهایم را کوتاه خواهم کرد فقط برای این که ببینم چه شکلی می‌شوم. وگرنه قلباً موی بلند رو دوست تر دارم و میترسم از این که اگر کوتاه‌شان کنم، رشد کند موها سالیان دراز از موهای بلند دور نگاهم دارد. 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:12 | لینک  | 


وسط اون همه شلوغی و کار، نسرین صدام زده، گوشی موبایل رو گرفته سمتم، میگه: بیا، با تو کار دارن.
من (متعجب): کیه؟
- خواهرت
گوشی رو بهم میده و دور میشه. 
من (با احتیاط): بله، بفرمایید؟
صدا، که متوجه شده من خواهرش نیستم، با تاکید: آ... رضوانی
من، به نسرین: بیا، اون یکی آی باکلاه رو میخوان
- مگه چند تا آی باکلاه داریم اینجا؟
- دو تا
بچه‌ها، به من: چی شد؟
من: هیچی. خواهر اون یکی آی باکلاه بود. من که خواهر ندارم
محسن (با مخلوطی از خنده و تعجب): تو که خواهر نداری واسه چی گوشی رو گرفتی؟!
بچه‌ها، انفجار خنده. 
من: شما جای من بودید، بعد بیست و هفت سال، شانستون رو امتحان نمیکردید؟ :دال


راستش اون لحظه ای که نسرین گفت "خواهرت" یاد ۱۵ مهر ۹۲ افتادم. در اون لحظه، بیشتر از این که فکر کنم «من که خواهر ندارم» داشتم فکر میکردم «چرا به خودم زنگ نزده؟»


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:51 | لینک  | 


سوم نوروز خانه عمو جان بودیم، شهرک غرب، برف می‌بارید. آرام و کش‌دار. گاهی هم تند و رقص‌کنان.
خانۀ خودمان، خشک و آفتابی! 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 18:28 | لینک  |