پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴
وسط اون همه شلوغی و کار، نسرین صدام زده، گوشی موبایل رو گرفته سمتم، میگه: بیا، با تو کار دارن.
من (متعجب): کیه؟
- خواهرت
گوشی رو بهم میده و دور میشه.
من (با احتیاط): بله، بفرمایید؟
صدا، که متوجه شده من خواهرش نیستم، با تاکید: آ... رضوانی
من، به نسرین: بیا، اون یکی آی باکلاه رو میخوان
- مگه چند تا آی باکلاه داریم اینجا؟
- دو تا
بچهها، به من: چی شد؟
من: هیچی. خواهر اون یکی آی باکلاه بود. من که خواهر ندارم
محسن (با مخلوطی از خنده و تعجب): تو که خواهر نداری واسه چی گوشی رو گرفتی؟!
بچهها، انفجار خنده.
من: شما جای من بودید، بعد بیست و هفت سال، شانستون رو امتحان نمیکردید؟ :دال
راستش اون لحظه ای که نسرین گفت "خواهرت" یاد ۱۵ مهر ۹۲ افتادم. در اون لحظه، بیشتر از این که فکر کنم «من که خواهر ندارم» داشتم فکر میکردم «چرا به خودم زنگ نزده؟»
نویسنده: آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:51 | لینک
|