هفتۀ اول نوروز به رفت و آمدها گذشت و همه چیز یک جور آرام و مرتبی پیش رفت. هفتۀ دوم نوروز در بستر، با درد سینه، تنگی نفس و سه روز تب و لرز و عرق ریختن‌های زیرِ لحاف. سه روز ناتوانی. سه روزی که کل زورم همین بود که بلند شوم توی رختخواب بنشینم و از قاب گوشی سرکی به دنیای بیرون بکشم. در بازه‌هایی که تب و لرز به عرق می‌نشست و تن خسته به خواب می‌رفت کابوس می‌دیدم. نه کابوس‌های هیجانی با موجودات خیالی ترسناک. هذیان‌های مدام و تب‌آلود مغز که همۀ بحث و جدل‌های چند روز گذشته را روی دور تند مرور می‌کرد و هر بار پیچ تازه‌ای بهشان می‌داد. تمام تلاشم بر این بود که توی طول تعطیلات ذهنم را از این چیزها دور نگه دارم و حالا که پا به عالم خواب گذاشته بودم دیگر کنترل چیزی دستِ من نبود. گاهی در میانۀ این هذیان‌ها چشم‌هام نیمه باز می‌شد و به مغز دستور می‌دادم تمام تمرکزش را بگذارد روی نزدیک ترین چیزی که می‌بیند. «الان به این جعبه دستمال کاغذی فکر کن و دیگر هیچ!» هر جا هم می‌خواست از زیر بار دستورات شانه خالی کنی، مچش را می‌گرفتم و برش می‌گرداندم سر جعبه دستمال کاغذی. موثر بود. هر چند افسار زدن به ناخودآگاهِ رمیده سخت‌تر از این حرف‌هاست.


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 8:22 | لینک  |