برگرفته از کتاب «کلثوم ننه» یا «عقاید انساء» نوشته آقاجمال خوانساری با طراحی بیژن اسدی پور. البته به نقل از گوگل پلاس یکی از دوستان. من خودم هنوز کتاب رو نخوندم. دوست داشتید کتاب رو بخونید با یه جستجوی ساده میتونید نسخه پی.دی.اف ش رو بیابید.
باب ششم
در بیان احکام و اعمال زائیدن زنان وادعیه وارده درباره زائو
بدان که وقتی زن را درد گیرد و دیر زاید و دیر فرزند از او متولد شود طریقه معالجه آن است که ماما خطاب کند به طفل و اشاره به فرج زائو کند و بگوید: رخت برای تو دوختهاند و آب به جهت شستن تو گرم کردهاند، چیزی باقی نداری زود بیرون بیا؛ و این مجرب است. و وقتی که وضع حمل شود زائو را به رختخواب بخوابانند و طفل را نزد او بر زمین بگذارند و تا شش روز زائو را سفیداب به روی بمالند و میل کشند و خال بر ابرو گذارند و باید رختخواب زائو سرخ نباشد زیرا که آل ضرر میرساند و برای دفع ضرر آل، ماما باید شمشیر برهنه در دست گرفته چهار طرف اطاق را با سر شمشیر خط بکشد و در وقت خط کشیدن بگوید:
خش میکشم، خش میکشم
خشهای خش خش میکشم
و به زائو در رختخواب بگوید دورت را خش کشیدم و باید البته خش بگوید نه خط زیرا که آل ضرر میرساند. و دده بزمآرا گفته که شمشیر برهنه را بالای سر زائو بگذارند تا روز حمام رفتن، و این مجرب است به جهت دفع آل.
و در باب ترکیب آل علماء به اتفاق معتقدند که او به شکل زنی است ضعیف اندام و ضعیف صورت، و موی سرخ دراز دارد و بینی او از گل است چنانکه کلثوم ننه در وصف او گفته:
آل بشناختن بود مشگل
گیس او سرخ و بینیاش از گل
گر ببینی بگیر بینی او
تا ز زائو جگر ندزدد و دل
از آنجا که این ملعون میآید و جگر زائو را میدزدد و از آب میگذراند، اکثر علماء گفتهاند مادامی که از آب نگذشته باشد علاج آن ممکن است و این قسم میتوان کرد که اسبی بیاورند و در دامن زائو جو ریخته، اسب بخورد. و اگر به آب رسانیده باشد دیگر علاج پذیر نیست و طفل شش شب باید روی زمین بخوابد و مادرش شب هفتم باید او را به گهواره گذارد و آن شب را شب خیر گویند، و باید شیرینی و خشکبار حاضر کنند و ماما دست بچه را با دستمال بر پشت سرش ببندد و اشیاء مذکوره را که به اصطلاح توشه گویند به بچه بخوراند و این عبارت را به حضار بگوید:
بگیر بچه را!
و یکی بچه را از دست ماما گرفته به دیگری گوید:
بچه را بستان!
بعد از آن بگوید: خدا نگاه دارد و بچه را بگیرد، و به قول دده بزمآرا هر یک از زنان حاضر باید چیزی به ماما بدهند ولو یک سوزن و سنجاق هم باشد.
و خالهجان آقا گفته که باید ماما گردکانی را در بالای گهواره بشکند و در حین شکستن رو به طفل کرده و بگوید که اگر صدایی میشود، نترس. و اگر پدر و مادر نزاع کنند نترس و اگر سگ و کلاغ با هم صدا کنند نترس.
و دیگر زائو را وقتی که به حمام میبرند گردکانی را زائو باید خود بشکند و این خالی از قوه نیست و سه عدد پیاز یا پنج عدد در وقت زائیدن یا خوابانیدن نزد او بگذارند و باید پیازها را به میخ آهنی بکشند و در روز حمام رفتن باید زائو پیازها را را از سیخ برآورده به آب روان اندازد. و دده بزمآرا گفته که مغز آن گردکان را که زائو به پای خود شکسته بخورد برای دندان درد بسیار نافع است و بعد از آنکه به حمام بروند باید که در سر حمام سازنده حاضر نمایند و چراغان کنند و اکثر این را مستحب میدانند و بعضی واجب میدانند. باجی یاسمن گفته که قاووت نیز زائو باید بخورد و کلثوم ننه گفته که این قاووت باید از نخود و قند باشد و باجی یاسمن از چیز دیگر نیز تجویز کرده.
و بعد ار آنکه زائو را از حمام بیرون آوردند باید که سفیدی تخم مرغ را تمام برآرند و نبات و دارچین و هل را سائیده بر روی او پاشیده زائو از آن بخورد و بعضی هفت عدد گفتهاند و تا نه دانه هم گفتهاند، و آن کسانی که با زائو هستند مستحب است که هر کدام یک عدد یا بیشتر بخورند و و دده بزمآرا گفته که هر گاه از شمع عروسی چیزی باقی مانده باشد در سر حمام سوزانیدن مستحب است و جمعی گفتهاند واجب است.
خیلی جالب بود برام خوندن این متن. به خصوص که اون توصیفات «آل» و دماغش من رو یاد بختک افتاد که دو تا پست پایین تر صحبتش بود. حالا ببینم، به نظرتون سگ و کلاغ که با هم صدا کنند چه اتفاقی قراره بیوفته؟
اخلاقم عوض شده. دنبال این هستم که همه مشکلات رو با پول حل کنم. البته هدف غاییم همیشه رسیدن به آرامش بوده. الان هم تلاشم بر این هست که آرامش رو با پول بخرم. کم کم میتونم بشم شبیه این شوهرهایی که بعد از یه دعوای سخت با همسرشون سر شب خونه نیومدن های هفته ای چند شب، میرن براش گردنبند طلا میخرن. یا اون مردهایی که بعد از زدن بچه به خاطر بیاعصابی خودشون سر چکهای برگشتی، یه بستنی میدن دستش. البته من با کسی دعوا ندارم، کسی رو آزار نمیدم، یا به هر شکل آرامش کسی رو به هم نمیزنم، اما هر وقت که زندگی جلوم قد علم میکنه، فک میکنم که با انداختن یک سکه توی حلقومش میتونم ازش سواری بگیرم. میدونید، اگر همین طوری پیش برم کم کم میتونم با اون آدمهای توی فیلمها که فکر میکنند همیشه میشه همه چیر رو با پول خرید همزاد پنداری کنم.
برچسبها: پول
From Endgame by Samuel Beckett:
CLOV Why this farce, day after day?
HAMM Routin. One never knows. [Pause.] Last night I saw inside my breast. There was a big sore.
CLOV Pah! You saw your heart.
HAMM No, it was living. [Pause. Anguished.] Clov!
CLOV Yes.
HAMM What is happening?
CLOV Something is taking its course. [Pause.]
HAMM Clov!
CLOV [Impatiently.] What is it?
HAMM We’re not beginning to … to … mean something?
CLOV Mean something! You and I, mean something! [Brief laugh.] Ah, that’s a good one!
HAMM I wonder. [Pause.] Imagine if a rational being came back to earth, wouldn’t he be liable to get ideas into his head if he observed us long enough.
برچسبها: گزیده، کتاب، بکت
بختک رو تا به حال فقط دو بار تجربه کردم. بار اول به شدت وحشت کرده بودم. بار دوم چون میدونستم چیه در عین این که احساس ناخوشآیندی بود صبر کردم تا تموم بشه و در عین حال سعی کردم اون چیزهایی که در موردش خونده بودم رو امتحان کنم. به شما هم پیشنهاد میکنم اگر هنوز نمیدونید که بختک چیه، این کلمه یا کلمه ی «فلج خواب» رو جستجو کنید.
چند روز پیش داشتم بخش «موجودات افسانهای» ویکیپدیای فارسی رو میخوندم که سری هم به بختک زدم و این رو خوندم:
بختک یا فرنجک، به عقیده عوام، کنیز اسکندر بود. هنگامی که کلاغ به مشک محتوی آب حیات که اسکندر با خود از ظلمات آورده بود منقار زد و آن را درید و آب حیات بر زمین ریخت، این کنیز بی درنگ مشتی از آن آب را برداشته نوشید و اسکندر که سخت خشمگین شده بود به ضرب شمشیر بینی او را بینداخت، و فرنجک از گِل، و به قولی از خمیر، بینیئی برای خود ساخت. فرنجک که به سبب نوشیدن آن آب عمر جاودانه یافته است چون کسی را به پشت خفته ببیند بر سینه او میجهد. اگر در آن حال خفته بیدار شده چنگ در بینی او اندازد فرنجک از بیم آن که بینیش کنده شود گنجی از گنجهای اسکندر را که میشناسد رشوت خواهد داد تا دست از بینیش بردارد. بختک که به سبب همین افسانه بینی گلی، دماغ گلی و خمیری نیز خوانده میشود به عقیده عوام در تاریکی و بخصوص زیر درختها و در جنگلها و باغها میگردد. ... برخی افراد معتقدند، در صورتی که بتوان گلو یا دماغ بختک را گرفت، میتوان هر آرزویی کرد تا بختک آن را برآورده کند.
وضع اقتصادی که قصد بهبود نداره. در رأس نشستگان هم که فقط حواسشون به جیبهای خودشونه. در زیر نشستگان هم که غیر از ادامهی تولید و مصرف بهینه (تازه اگر زورشون به همون هم برسه) کاری از دستشون بر نمیاد. از کار کارمندی و نون حلال هم که این طوری که بوش میاد قرار نیست آدم به جایی برسه. امیدم به امدادهای غیبی هم که سالهاست دود شده رفته هوا! (همه حسابهای قرضالحسنهم رو بستهم، در هیچ کدوم از مسابقههای الله بختکی اس.ام.اسی هم شرکت نمیکنم). الان فقط شبها رو به امید از راه رسیدن بختک چشم رو هم میذارم. بلکم دستم به دماغش برسه و خدا رو چه دیدی ...
برچسبها: بختک
نمیدونم چرا نمیچسبم به یک کتاب درست بنشینم بخونم به نتیجه برسونمش. چندین کتاب رو دارم میخونم همه هم یک جورهایی در یه مرحلهای نصفه کاره موندن. هیچ التزامی هم مبنی بر تموم کردن یکی زودتر از دیگری در خودم حس نمیکنم. «خدای کشتار» رو که فارسیش رو خونده بودم، انگلیسش تا دو سوم پیشرفته و مونده. آخرین کتاب بیضایی تا نیمه پیش رفته. انگار اصلا این جوری که تموم نشه و من هر چند وقت یک بار سرکی به فضای قدیمیش بکشم بیشتر بهم خوش میگذره. هر از چند گاهی به یک جایی از نورتون پناه میبرم و یکی از آثاری که توش هست رو شروع میکنم. اونها هم موندن. «عافیتگاه» رو مدتهاست شروع کردم و مدتهاست که به ته نرسیده. چند وقت پیش هوس کردم «آونگ فوکو» رو شروع کنم اما توی همون صفحههای ابتدایی کار کم آوردم. خیابان نمیدونم چندم یوسف آباد رو شروع کردم، اما خیلی خوشم نیومد، یعنی حس کردم که دنیای که داره توصیف میکنه هیچ ربطی به من نداره، ولی خب قصد داشتم تمومش کنم که الان راستش رو بخواید اصلا نمیدونم کتاب رو کجا گذاشتم! دو تا از کتابهای کازانتیاس رو این و اون دادن بهم، «زوربای یونانی» رو جو گیر شدم شروع کنم، با این فکر که کتاب امانی هست و باید بالاخره همین روزها به صاحبش برگرده، اون رو هم فک کنم پنج صفحه خوندم و گذاشتم گوشهی کتابخونه. کتاب «سیذارتا» هم که درست از اونجایی که رسیدم به سر فصل دوم کتاب، یعنی درست وسطش، همینجور موند. داستان جذاب پیش نمیره، اینه که خوندنش رو کمی سخت میکنه. «شکر تلخ» هم با اون حجم زیاد و فونت ریزش مدتهاست در همون صفحات ابتدایی ایست کرده. این یکی رو گذاشته بودم توی کشوی میز کار که توی فرصتهای بیکاری بخونم اما کار مهلت نمیده! هیچ بعید نیست که کتابهای در قالب ای-بوک دیگه ای رو هم شروع کرده باشم و نصفه گذاشته باشم. راستش تخمین میزنم همه ی این اسم های بالا، به جز کتاب کازانتیاس که خیلی کت و کلفته، تا سی ام اردیبهشت تموم شده باشن. از لحاظ به سرانجام رسوندنشون هیچ جای نگرانی نیست. فقط حس میکنم مغزم به طرز عجیبی آشفته ست بدون این که خودش حس کنه. و همین «بدون این که خودش حس کنه» ی مطلب من رو به تعجب وا داشته!
برچسبها: کتاب
این عکسی که توی پست قبلی گذاشتم به واقع بخشی از نامۀ اسفند ماهم به پگاه بود که بدون اجازهش بخش مربوط به عکسش رو اینجا میگذارم. جالب این که کشیده شدن این نقاشی به بچّهدار شدن هیچ کدوم از دوستان و فک و فامیل، حتی خود پگاه، ربطی نداشت. تازه چند روز بعد از کشیده شدن این نقاشی بود که پگاه خبر نینیگولو رو داد.
با کلیک راست روی عکس و زدن view image میتونید عکس رو بزرگتر ببینید. از اون جایی که احتمالا خطم صد در صد خوانا نیست (بیچاره پگاه، چی میکشه!) متن نامه رو تایپ کردم این زیر!
آقای مشکی پوش با کت بلند که از کمیته امداد اومده بود، میتونست یک کلاه شاپو مانندی هم به سر داشته باشه و در رو که باز میکنی یک کارت شناسایی بگیره جلوی صورتت و بگه کاراگاه فلان هستم و توضیح بده که برای پرده برداشتن از راز قتلِ پیرزن مسنی که توی واحد سه زندگی میکرده اینجاست و ازت بپرسه که شب حادثه صدای عجیبی نشنیدی یا متوجه چیز غیر عادیای نشدی!
میدونی. چند روزیه که فکر میکنم که همهی ماها میتونستیم با جا به جا شدن یک مثبت و منفی یک چیز دیگه و یک آدم دیگهای از آب در بیایم! کافی بود اون لحظهای که لکلکی که ما رو به منقار داشت داشت خودش رو برای رها کردن محمولهش آماده میکرد، زمین یک لحظه تصمیم بگیره که پاش رو بذاره روی گاز و تندتر بچرخه! اون موقع بود که از یک جای دیگه سر در می آوردیم و یک آدم دیگه از آب در میومدیم! ..... البته لازم به ذکره که گزینههای موجود برای ما افغانستان، پاکستان، عراق و شاید ترکیه ست! چیه؟ چرا چپ چپ نگاهم میکنی؟ مگه زمین چه قدر میتونه گاز بده؟ اول و آخرش که ما تو همین خاورمیانه (الشرق الاوسط) به دنیا میومدیم! والله!
زندگی مجازی فعالی دارم، انقدر که دنیای مجاز به یه بخش خیلی واقعی از زندگیم تبدیل شده! انقدر که آدمهایی که از اینجا سر چشمه گرفتن سالهاست که جزو دوستان صمیمیم هستن و دوستان صمیمیم مدتهاست با هویت مجازیم آشنا شدن. حدوداً از پاییز هشتاد و شش شروع کردم به وبلاگ خوانی و اواخر همون سال بود که وبلاگ خودم رو راه انداختم و کم کم با وبلاگنویسهای دیگه آشنا شدم. وبلاگ نویسهایی که بیشترشون مثل خودم جوون بودند و وبلاگهاشون هم مثل مال خودم تازه پا گرفته بودن.
از شروع این وبلاگ پنج سال و حدوداً سه ماه میگذره. تو این مدت اتفاقهای زیادی توی زندگی همهمون افتاده. اتفاقهای تلخ و شیرینی که غم و شادیشون رو دورادور با هم شریک شدیم. از چیزهای سادهای مثل خرید خونه، سر کار رفتن، قبولی دانشگاه و فارغالتحصیلی بگیر، تا اتفاقهای بزرگتری مثل عروسی و عزا.
دو تا از بچّههایی که من میشناسم توی سالهایی که گذشت پدر/مادر شون رو از دست دادن. بعضیها با بیماریهای سخت (برای خودشون یا اعضای خانوادهشون) دسته و پنجه نرم کردند، بعضیها با مسائل خانوادگی یا مشکلات اقتصادی ... در عوض اتفاقهای خوب هم زیاد داشتیم. ترافیک، زابیل، و فانی ازدواج کردن! ترافیک بعد از ازدواج محو شد، زابیل به وبلاگ سابق و اسبق دچار شد، و فانی کلیماکولهایی رو که از ترافیک وعدهشون رو گرفته بود رو به فراموشی سپرد و سعی کرد اذهان عمومی رو از پدیدهای به نام «شامِ عروسی» منحرف کنه! (تاریخ نویسان متفقالقول هستن که همانا این تلاش برای منحرف کردن اذهان عمومی بزرگترین شکست زندگیِ فانی بوده :دال) . حسن (بدون تقریبا هر گونه اخطار قبلی) بابا شد، و ریحانه که یه زمانی میرفتیم وبلاگش که صدای قهقههای دوران نوزادیش رو بشنویم الان برای خودش خانومی شده! از موفقیتها بابای ریحانه همین قدر بگم که ایشون هر چی جایزۀ عکاسی و به خصوص وبسایت عکاسی بود رو به نام خودشون زدن! از موفقیت های خود ریحانه هم باید این رو بگم که به محض ورود تونست امیرحسین رو که تا قبلش نقشِ اول غالبِ عکسهای دایی جانش بود رو از توی قاب دوربین هل بده بیرون! این وسط یه کمی هم خودم رو تحویل بگیرم: من و فانی ارشد قبول شدیم! یعنی کنکور سوراخ شد ما دو تا افتادیم تو دانشگاه! حمیدرضا در همین مدت که ما سرمون رو کرده بودیم تو درس و مشقمون، رفت حاجی شد، برگشت و موفق شد در تمام طول این مدت مجرد باقی بمونه! قاصد که از همون اول در نقش مامانِ ملیکا (و البته مامانِ مجازی من) ظاهر شده بود حالا دختر خانومش انقدر بزرگ شده که گاهی مامانش هم تعجب میکنه! (امیدوارم کسی رو از این فهرست جا ننداخته باشم.)
همۀ اینها اومد و رفت و تو این مدت ماها با هم بودیم، گاهی دورتر و گاهی نزدیکتر! اولین جشن دور همیِ وبلاگی مون رو با اسم آینههای سبز گرفتیم، به بهونۀ تولد وبلاگ ترافیک. تو یه شب همه مون یه رنگ شدیم! یادتونه؟ ... حالا همه این مقدمه چینیها رو کردم که بگم بهونهی دومین جشن وبلاگیمون رو هم ترافیک بهمون داد! اومدم بگم:
«بچهها! خبر! خبر! یه نفر به جمعمون اضافه شده!»
نمیدونم خبر دارید یا نه، نی نیِ ترافیک به دنیا اومد!!! :)
به قول خودم، «جمعی از مجازیون خاله شدن!»
و به قول زابیل «بلاگفا باز نوه دار شد!»

در این لحظات که این خطوط بر جریدۀ در دوردستها ثبت میشن، حسام الدین که بیست و پنجم فروردین ماه نود و دو به دنیا اومده، دوازده روزشه! همیشه عاشق این جملۀ تاگور بودم که میگه: «هر کودکی که به دنیا میاد این نوید را میده که خداوند هنوز از بشر نا امید نشده!»
پینوشتها:
اول: پینوشتها به اندازۀ خود متن مهم هستن! هیچ وقت نادیده نگیریدشون!
دوم: امسال سال پر نینی ای هست! چه در اقوام و چه در دوستان! و این برای من به وضوح به این معناست که: «دهه شصتیها دست به کار شدند! منتظر یک انفجار جمعیتی باشیم!»
ســــوم (در ادامۀ پ.ن. دوم): دوستانی که وبلاگ پگاه رو هم میخونن بیخبر نیستن که پاییز امسال من برای بار دوم عمه میشم (بار اولش اینــجا بود). پگاه گفته بین «مهرگان» و «پرهون» برای اسم دختر بین تمامی دوستان آشنایان و وابستگان رأی گیری کنم! شماها که خودتون همهتون اون ور هم رفت و آمد دارید، خودتون پاشید با زبون خوش برید تو وبلاگ خودش نظرتون رو اعلام کنید و مادری رو از نگرانی در بیارید! در ضمن، وسیله ایاب و ذهاب هم فراهم نیست!
چـهـارم (همچنان در ادامۀ همون دوم): خب پگاه رو که میدونستید، ترافیک هم که شش ماه پیش وعدهش رو داده بود، آمّان (اما به ترکی) این یکی رو که میخوام بگم دیگه مطمئنم که نمیدونید! خبر دست اوله! داغِ داغ! جونم براتون بگه که «خبر آمده که یه خبر دیگهای هم در راه است!» بهله! حدوداً هشت ماه دیگه که میرسم خدمتتون خاله هم شدم!
پنجـــم (راستای خاصی نداره، همین جوری کلاً): از بقیه دوستان هم هر کسی که در حال ازدیاد جمعیت هست میتونه خودش بیاد همین زیر اعتراف کنه! محفل بی ریاست!
ششم: قابل توجه اون دسته از خالههای حسام که عروسی کردن و شیرینی و شام ندادن، وقتی چهارقلو بچّهدار شدید و مجبور شدید پنج تا شیرینی یه جا بدید حالتون رو میپرسم! من وظیفۀ خودم میدونستم که هشدار بدم، حالا خود دانید! :دال
هفتــم: عکس این پست یه ماجرای جدایی داره. یحتمل تو پست بعدی توضیح میدم.
هشتم: پ.ن. زدن، اون هم پر تعداد، سبک وبلاگ من نیست. این نوشته هم اصلاً قرار نبود که پ.ن. داشته باشه. پریروز با شنیدن خبر پ.ن. چهارم به صرافتش افتادم، ولی باز قرار بود که همهش یه دونه پ.ن. باشه! ولی در فاصلۀ دوازده ظهر پریروز تا الان هی همین جور زیاد شدن! پستم هشت قلو زایید!
برچسبها: نینی
تو عید بچهها قرار بود غیر مجردی دور هم جمع بشن، برای شام. پ گفت «تو هم بیا.» گفتم «نمیشه، آخه من که شوهر ندارم!» گفت «خوش میگذره ها!» گفتم «نمیشه با شوهر مقوایی بیام؟ وقتی از ما بزرگترهاش تونستن، شوهر من چرا نتونه؟» ... شوخی کردیم و خندیدیم و گذشت. امروز از هر دری سخنی بود و یادم نیست تهِ کدوم یکی از حرفهامون پ گفت «تو و شوهر مقواییت» گفتم «مگه چیه؟ خیلی هم خوبه! ببین چه قده باریکه! شوهر به این باریکی از کجا پیدا میکنی؟!» وسط خنده هاش گفت «آره ... ولی مواظب باش باهاش نری زیر بارون، خیس میشه طبله میکنه!» غش میرم، میگم «واقعا نکته خوبی بود! ... ولی خب عیب هم نداره، تبله میکنه یه ت هم میذاریم تهش میشه تبلت!» میگه «آره، خیلی هم شیکه فقط طبله احیاناً با اون یکی ت نبود؟» میگم «تو که میدونی من دیکته م ضعیفه!»