ده صبح بهش خبر رسید که «دردهاش شروع شده. دعا کنید خیلی اذیت نشه» گوشی رو برداشت شماره‌ی خونه رو گرفت: «دردهاش شروع شده مامان! دعا کن براش. من دعاهای تو رو قبول دارم» ... روز کاریه شلوغی بود. همین طور که حواسش جمع کارش بود، یه گوشه‌ای، ته ته‌های ذهنش جای دیگه‌ای سیر می‌کرد؛ اون سر تهران، جایی که یک دوست داشت دست و پنجه نرم می‌کرد با ...

 

ساعت پنج، پایان ساعت کاری. هنوز خبر جدیدی بهش نرسیده بود. بنا به رسم پنجشنبه‌ها که پیاده‌روی می‌کرد انداخت توی کوچه و پس کوچه‌های تهران. دلش آروم نداشت! ذوق زدگی و نگرانی یکجا توش خونه کرده بودند. شادی.شادی.درد.ترس.نگرانی.شادی. می‌دونست به محض این که خبری بشه گوشیش زنگ می‌خوره. پس چرا نمی‌خورد، نمی‌خورد ... از دلش گذشت که «نذر کن». کرد: «خدایا اگر تا ساعت شش خبرش رو بهم بدن ...»

 

هنوز کوچه رو به ته نرسونده بود که گوشی زنگ خورد «مژده بده ... عمه شدی! منم خاله شدم!» ...

 

در راستای شادسازی!

نوشته‌های مرتبط: + +  

 

 


برچسب‌ها: خاطره

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:20 | لینک  |