گوشی که زنگ خورد با تعجب نگاه کردم. اسمش رو که دیدم کلی ذوق کردم. فوری گوشی رو برداشتم نذاشتم به زنگ دوم برسه. با ذوق گفتم: «سلااام،خوبی؟» آماده بودم سلام کنه که پشت بندش بگم «چرا خونه رو نگرفتی» یا بگم «خونه ای؟ قطع کن بگیرمت» ... اما اون ور کسی منتظر شنیدن سلامم نبود.

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 13:9 | لینک  | 


ده بیست سه پونزده، هزار و شصت و شونزده!

 

عجیب‌ترین چیزی که از این فرانسوی‌ها دیدم این عددهاشون هست! واللا از اون جایی که شمارش در اقصی نقاط جهان با سیستم ده دهی انجام می‌شه من فک می‌کردم دیگه همه سر مدل شمردن متفق القول باشن. اما گویا این طور نیست! این فرانسوی‌ها با این سیستم شمارششون کاری کردن که ما زبان آموزان فلک زده، بعد از چندین ترم زبان آموزی مستمر، هنوز هم که هنوزه وقتی وسط یه متن به یه عدد می‌رسیم یا وقتی که معلمه می‌گه صفحه‌ی فلان کتاب رو باز کنید، همگی چند ثانیه‌ای هنگ می‌کنیم، بعد به حالات ایکیوسان مانندی به مغزمون فشار می‌آریم و نهایتاً اقدام درخور رو انجام می‌دیم! باور نمی‌کنید؟ خب بذارید توضیح بدم.

 

سوال: مشکل ما با شمارش فرانسوی‌ها کجاست؟

جواب: دقیقاً از اونجایی که اعداد شصت و نه رو رد می‌کنند.

 

ببینید تا شصت و نه همه چیز عادی هست اما از این جا به بعد کار پیچیدگی هایی به وجود میاد. من از شما می‌پرسم: بعد از ۶۹ چنده؟ هوم؟

بعله! دقیقاً آقا! دقیقاً اشتباه کردید! توی فرانسه بعد از ۶۹ عدد بسیار زیبا و جذاب «شصت و ده» رو داریم. و در ادامه، شصت و یازده، شصت و دوازده، ... شصت و نوزده! هیچ خودتون رو نگران نکنید، به گیرنده‌هاتون هم دست نزنید! اصل جنس خرابه.

خب. این یه مرحله از عجایب کار بود. حالا به نظرتون بعد از «شصت و نوزده» که به رقم میشه ۷۹ چه عدد باید بیاد! مسلمه که ۸۰. ولی این فرانسوی‌ها که عین بچّه‌ی آدم بهش نمیگن هشتاد! به جاش، به عدد هشتی که جلوش یه دونه هم صفر باشه میگن «چهار-بیست». اعداد بعدی به ترتیب میشن: چهار-بیست و یک، جهار-بیست و دو، چهار-بیست و سه ... تــــــــــا چهار-بیست و نه!

خب. یه شانس دیگه بهتون میدم. بیاید حدس بزنیم که بعد از چهار-بیست و نه (۸۹) چه اتفاقی میوفته! آفرین! زدید وسط خال! «چهار-بیست و ده، چهار-بیست و یازده، چهار-بیست و دوازده ... چهار-بیست و نوزده»!

 

خب حالا خودتون رو بذارید جای ما و تصور کنید که معلمه بگه صفحه ی «صد و چهار بیست شونزده» رو باز کنید. معمولا یه کم زمان میبره که تا بفهمیم که منظورش صفحه ی ۱۹۶ هست. یا وقتی مثلا داریم متن می‌خونیم  و وسطش می‌نویسه «در سال ۱۹۹۴ فلان اتفاق افتاد» با دیدن عدد همه‌مون به تته پته می‌اوفتیم و یه کم زمان می‌بره تا الفاظ «هزار و نه صد و چهار بیست و چهارده» به فرانسوی از دهنمون خارج بشه.

 

زیر نویس مهم: توی لهجه‌های دیگه‌ی فرانسوی، مثلاً بلژیکی، برای هفتاد، هشتاد و نود واژه‌ی مجزایی دارن و به عبارتی شمارششون عینهو آدمی‌زاد هست.

 

زیر نویس غیر مهم (صرفاً جهت ابهام زدایی): صرفاً به منظور همراهی و همزمانی با نوشته‌ای که پگاه در باب اعداد ترکی گذاشته، این نوشته، که سومین نوشته از مجموعه نوشته‌های «از دست این فرانسوی‌هایِ ...» ست، زودتر از موعد منتشر شد.

 

نوشته‌های مرتبط: بخش یک - بخش دو 


برچسب‌ها: فرانسه، شمارش، اعداد، زبان

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 16:11 | لینک  | 


مسیر آبی رو طی کردیم و برخی مسیرها بیش از یک بار طی شدند

به همین اندازه که تو عکس می‌بینید خوشحال بودیم فقط قوری نداشتیم :دی

و مسلماْ این کار رو پیش از تعطیلی‌های تهران به مناسبت آلودگی هوا انجام دادیم.


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 18:3 | لینک  | 


 

به پگاه میگم: صدای تلویزیون نمی‌ذاشت درس بخونم. هشت تا ده شب رو گرفتم خوابیدم که آخر شب که همه می‌خوابن بیدار بمونم درس بخونم.

میگه: یعنی با صدای تلویزیون می‌تونی بخوابی؟ (شرح بدخوابی‌های پگاه رو تو وبلاگ خودش بخونید)

میگم: پس چی! من تو سیل و زلزله هم می‌تونم بخوابم. این که چیزی نیست!

 

یعنی اون ضرب المثل «دنیا رو آب برد فلانی رو خواب» رو برای من ساختن!

اگر تهران یه سیل درست و حسابی اومد (عمراً اگه زبونم رو گاز بگیرم) و شما یکی از اون نجات یافتگانی بودید که یه بلندی خشک یافتن و روش ایستادن، به آب‌های خروشان زل زدن و دارن به زندگی از دست رفته شون فکر می‌کنند، بعد اون وسط چشمتون افتاد به یه دشک شناور که یه نفر روش از این پهلو به اون پهلو می‌شه و لحافش رو تا زیر چونه بالا می‌کشه، شک نکند اون یه نفر خودمم.

 


برچسب‌ها: خواب، سیل

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 5:2 | لینک  | 


 

یه بار می‌خواستیم بریم فرودگاه. عجله داشتیم. باید یکی از اقوام رو بدرقه می‌کردیم. سفر حج بود فک کنم. حلالیت و التماس دعا و از این حرف‌ها. از جلوی مترو تاکسی‌ها مستقیم می‌رفتن برای فرودگاه. دو نفر بودیم، رفتیم نشستیم توی ماشینِ خالی.  کمی بعد نفر سوم هم اومد. اما هیــــــــــــــــــچ خبری از نفر چهارم نبود. تاکسی هم که تا پر نکنه راه نمیوفته. راننده هی راه به راه داد می‌زد «فرودگاه یه نفر» و ما بی‌صبرانه منتظر بودیم که مسافر چهارم از راه برسه و راهی‌مون کنه. هر بار که سیل جمعیت از سوراخ‌های ورودی و خروجی ایستگاه مترو بیرون می‌زد، صدای راننده بالاتر می‌رفت و ما مشتاقانه‌تر به تک تک آدم‌هایی که تازه قدم به سطح زمین گذاشته بودن نگاه می‌کردیم بلکه اون وسط یک چهره‌ی مشتاق پیدا کنیم که با شنیدن کلمه‌ی فرودگاه به سمت ماشین خیز برداره و خوشحال از این که شانس آورده و تاکسی پر به تورش خورده کنارمون جا خوش کنه ...

 

تقریباً یک سال بعد بود. بعد از ظهر، از دانشگاه برگشتنی در حال گذر از جلوی متروی انقلاب و از کنار ردیف تاکسی‌های منتظر، صدای راننده توی گوشم صدا کرد: «کرج یه نفر». به قیافه‌ی منتظر افراد توی تاکسی فک کردم. به این فک کردم که برم بشینم توی تاکسی، نقش «یه نفر» رو به عهده بگیرم و کار سه نفر دیگه رو راه بندازم. من که کار و بار اون روزم تموم شده بود. کلاس‌هام رو رفته بودم، توی خونه هم چیز خاصی انتظارم رو نمی‌کشید! به این فک کردم که «یه نفر» بودن هم می‌تونه از مصادیق افعال فداکارانه باشه ... موجبات اشتغال زایی هست حتی ... یا از اسباب استفاده ی بهینه از قابلیت اشغال فضا!

تا این فکرها از سرم بگذره به ایستگاه اتوبوس رسیده بودم و راهی خونه شده بودم.

 


برچسب‌ها: تاکسی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 18:12 | لینک  | 


 

کتاب آداب بی قراری نوشته ی یعقوب یادعلی یه داستان سه فصلیه با پرداختی جالب ولی داستانی گیج کننده. مشکل کار اینجاست که هر سه فصل داستان در عین حال نمیتونن درست باشن. مثلا این جوری که اگر فصل یک و دو اتفاق افتاده باشن، فصل سه نمیتونه اتفاق بیوفته، یا مثلا اگر یک و سه واقعی باشن فصل دوم میشه توهم محض و ... جالبتر این که توی هر سه فصل رد پایی از فصل های قبل تر و بعد تر هست برای همین هم نمیتونی به سادگی از هم جداشون کنی و تک تک در نظر بگیریشون! خلاصه که رمان جالبی بود. توصیه میشود.

 

ساکتی گلشاه؟

چی بگم، آقای مهندس؟

زن و بچه ات افغانستان اند؟

همین جا هستن.

چند نفرید؟

شش بچه دارم، زن با مادرش .. نه تا هستیم.

حسابی مشغول بودی، ها. ماشالله به قوتت. چند سالته؟

چهل، چهل و پنجی سن دارم حدودی.

شناسنامه نداری؟

داشتم. خانه مان هنگام بمبارد طیاره ها آوار شد، ماند زیر تل. هر چه گشتم پیدا نشد.

موقع بمبارد خودت خونه نبودی؟ بچه هات کجا بودن؟

خودم نه خانه بودم. سه بچه کشته شدند با زنم.

پس این زن دومته؟ شش تا بچه مال همینه؟

مرد بی زن نه خوبه، تنها بودم. آمدم مشهد. همین زن را دیدم با مادر و دو تا بچه. اهل هرات بودن،  همولایتی خودم. گفتم خدا راضی باشه، اینم بی مرد نباشه.

 

ص ۴۶

برای لحظه ای تصور کرد یک گراز است. گرازی بدون عاطفه و شفقت. بلافاصله این فرض را رد کرد. شاید مهربان نبود اما گراز هم نمیتوانست باشد. گرازها گروهی حرکت میکنند. هر چه بیشتر فکر کرد مطمئن تر شد نه تا به حال به کسی حمله کرده، نه چیزی را شخم زده و نه عضو دسته یا گروهی بوده. پس چه دلیلی برای گراز بودن دارد؟ نه، او هر چه هست، هر چه قدر هم بی رحم و سنگدل، گراز نمیتواند باشد.

 


برچسب‌ها: گزیده، کتاب

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 11:35 | لینک  | 


 

سلام

 

این بار موقع خداحافظی دلم تنگ‌تر از قبل شد. انگار می‌دانست که این سفر بیشتر به طول خواهد انجامید. نامه و توضیح تأخیرت دو روز پیش رسید. هنوز نمی‌دانم چند روز دیگر باید منتظر بمانی. اینجا از روزی که رفته‌ای خورشید هم رفته است. هوا هوای زمستان است و  آسمان گرفته. ابرها دل پری دارند اما انگار واهمه دارند از باریدن، از خالی شدن. دل من اما به سرو سبز وسط باغچه خوش است که بی اعتنا به تغییر فصل بالا بلند است و ...

 

دیروز میترا زنگ زده بود با تو صحبت کند، نبودی، به ناچار سفره ی دلش را برای من باز کرد. نمی‌دانست رفته ای. راست می‌گفت. فرصت نکرده بودیم خبر بدهیم که سفرت جلو افتاده. (زودتر رفتی، دیرتر هم برمی‌گردی؟ به خدا انصاف نیست). حدس بزن چه کارت داشت؟ زنگ زده بود بگوید خان دایی شده‌ای، یا حداقل تا چند ماه دیگر می‌شوی ... اگر ... به همین اگر که رسید بغضش ترکید. می‌ترسد هنوز. حق هم دارد بنده ی خدا. من هم بودم نگرانی امانم را می‌برید. فکر کن نه ماه منتظر بنشینی با کلی امید و آرزو و بعد بچه عمرش به دنیا نباشد! مرتضی هم کم ضربه نخورد. زن و شوهر هر دو هم امیدوارند هم نگران. هیچ کدام هم جرأت نمی‌کند حرفهایش را با طرف مقابل در میان بگذارد، از ترس این که مبادا حال و روز آن یکی از اینی که هست هم بدتر بشود. کلی باهاش حرف زدم، دلداریش دادم، شوخی کردم، خنداندمش، خندید، گفت بهتر شده، تشکر کرد، اما راستش می‌دانم که هیچ کدام از حرفهایم به اندازه‌ی شنیدن صدای تو دلگرمش نمی‌کرد. به خدا که من به این رابطه‌ی خواهر و برادری شما حسودیم می‌شود.

 

این روزها کار چندان خوب پیش نمی‌رود. بیشتر بیکاری است تا کار. هیچ وقت فکر نمی‌کردم بیکاری هم انقدر خسته کننده باشد. گاهی یاد آن روزهایی می‌افتم که وقت سر خاراندن هم نداشتیم. آرزوی همچین روزی را می‌کردیم. این روزها اما کامپیوتر بازی هم حوصله‌ی آدم را سر می‌برد. راستی، امروز صبح شیر باز سر رفت ... مامان همیشه می‌گفت شیر منتظر است رویت را بکنی آن ور که سر برود! تا وقتی که بالا سرش بایستی یک غل هم نمی‌زند، کافی است به کار دیگری مشغول شوی تا سر برود! خلاصه، شیر سر رفت، آمدم گاز را تمیز کنم نزدیک بود دیر کنم و از سرویس جا بمانم که خب خدا را شکر، به کوری چشم دشمنان این مقصود حاصل نشد!!!! تکه‌ی آخر راه را که می‌دویدم مجبور شدم لبخند پت و پهنی هم تحویل بقال سر کوچه بدهم که از روی رودروایستی هم که شده دیگر آن‌طور چپ چپ نگاهم نکند! اصلاً این شیر را از همین بقالی خریده بودم! اصلاً شیرهایی که از این‌جا می‌خریم بی برو برگرد سر می‌روند! اصلاً من می‌دانم، این آدم چشم دیدن من را ندارد، شیرهایی که قرار است سر بروند را به من می‌اندازد!!! ... توهم توطئه ... دست‌های پشت پرده ... کاسه‌های زیر نیم کاسه!

 

زیرنویس: این یکی رو تلاش نکردم به جایی برسونم. برای این که می‌شد همین جور ادامه ش داد ... شاید بعدترها حوصله م کشید و ادامه ش دادم. :)

 


برچسب‌ها: نیمه‌کاره، داستان، نامه

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 21:11 | لینک  | 


 

وقتی تصمیم گرفتن برات سخته؛ وقتی دو به شک هستی؛ وقتی همه‌ش داری فکر می‌کنی که کاش یکی بود بهم بگه که باید چی کار کنم ... این جور موقعهاست که خواسته ناخواسته همه‌ش دنبال چیزی می‌گردی که جایی که هستی، راهی که انتخاب کردی، تصمیمی که گرفتی رو تأیید کنه ... درست همین موقع‌هاست که همه چی برات به یک سری نشانه تبدیل می‌شه و یه معنای ضمنی پیدا می‌کنه. حتی اون هدیه‌ی کوچولو و ساده ولی بسیار دوست داشتنی‌ای که روش نوشته: «بعد از رسیدن ها، گامی دگر باقی ست».

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 19:55 | لینک  | 


 

وقتی یه خانمی نشسته توی ایستگاه اتوبوس، یه اتوبوسی هم میاد و ایشون سوار نمی‌شن، به هیچ وجه به این معنا نیست که ایشون منتظر نشستن که شما بیای و سوارش کنی! به این فکر کن که شاید چهار تا (مسیر) اتوبوس دیگه هم از همون ایستگاه می‌گذرن!!!

 

پی‌نوشت. گفتم شاید لازمه که تذکر بدم!

 

خواهش: بیایید به آرامش همدیگه احترام بذاریم ...

 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:23 | لینک  | 



در زندگی م اگر یک کار نیکو کرده باشم از نوعِ تو نیکی می‌کن و در دجله انداز، که خداوند بخواد یک در دنیا صد در آخرت بهم پاداشی چیزی بده اون همانا نگاشتن پست «کـ.ـار نیکو کـ.ـردن ...» بود. فکر می‌کنم این پست از زمان ثبتش تا حالا پر بازدیدترین نوشته‌ی من از طریق سرچ گوگل بوده. یعنی آمار وبلاگ نشون میده که کمِ کم روزی یک نفر دنبال معنای این ضرب المثل گشته!

 

عکس جهت اثبات مدعا و معرفی گوگل وب مسترز.

برای دیدن در اندازه ی بزرگ کلیک کنید.

 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 15:7 | لینک  |