اولین باری که رسماً اشتباه کردم و بابتش چیزی رو از دست دادم، وقتی بود که توی دیکته‌ی کلاس اول، گوسفند رو نوشتم، گوفسند!

 


برچسب‌ها: اشتباه

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:35 | لینک  | 


 

به همراه برادر جانمان سریال دانلود می‌کنیم. هر کس از مقرّ خودش. اوشون از اول، اینجانب از آخر. به این ترتیب شش قسمت اول سریال دست اوشون هست، دو قسمت آخرش دست من. بعد من موندم این جا، تک و تنها، در مقر خودم، با وسوسه‌ای که هر لحظه داره بیشتر و بیشتر بهم فشار میاره. فکر این که بشینم قسمت بیست و یکم سریال رو ببینم (و مسلما پشت بندش قسمت بیست و دوم رو) عین خوره افتاده به جونم ... و من هنوز در مقابل این وسوسه سر تسلیم فرود نیاوردم.

 

اصلاً دلیل اصلی نوشته شدن این خطوط هم همین وسوسه هست. یک ساعتی میشه که خیمه زدم جلوی کامپیوتر، چشم دوختم به مانیتور، بدون این که کاری داشته باشم. هر چند وقت یک بار هم نشانگر موس بی اختیار میره که روی یکی از فایل‌ها دابل کلیک کنه، که قهرمانانه جلوش رو می‌گیرم و به هر سختی‌ای که شده تا ضربدر قرمز بالای پنجره می‌کشونمش و یه دونه می‌زنم تو سرش و ... تا یک ربع همه چیز آروم میشه. اما این‌جوری دووم نمیارم. اینه که دست به دامن اینترنت شدم و شروع کردم به نوشتن این‌ها که مثلاً حواس خودم رو پرت کنم و بگم آدم خیلی مشغولی هستم و اصلاً، هیچ جوره، گوشه چشمی به اون دو قسمتی که واسه خودشون افتادن گوشه‌ی فولدر videos ندارم!

 

برام دعا کنید!

 


برچسب‌ها: سریال، وسوسه

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 1:26 | لینک  | 


 

پیش‌نویس: نوشتن این رو خیلی وقت پیش شروع کردم. بیش از یک سال. هر چیز جدیدی که خوندم یه تیکه‌هایی بهش اضافه شد. تا این که بالاخره امروز تمومش کردم.

چون متن خیلی طولانی هست، فقط پاراگراف اول رو این‌جا، توی صفحه اصلی، می‌بینید. امیدوارم حوصله‌ی خوندنش رو داشته باشید.

 

کارهای بهرام بیضایی کلاً متفاوتن. متفاوت با اون چه که تا الان خوندم. البته باید اعتراف کنم که خیلی نمایش‌نامه و فیلم‌نامه‌ی فارسی نخوندم، اما کارهای داستانی زیاد خوندم و تفاوت این نویسنده با سایر نویسنده‌هایی که چیزی ازشون خوندم برام کاملاً محسوسه. مطمئن نیستم این متفاوت بودن رو چه جوری باید توضیح بدم؛ چون بالاخره کارهای همه‌ی نویسنده‌ها با هم فرق دارن! ولی این نوع متفاوت بودن کارهای بیضایی برام یه چیز کاملاً جدید و شدیداً جذابه! یه تازگی خاصی دارن همه‌ی کارهاش! جالب این که از چند تا کاری که ازش خوندم، هیچ دو تایی در یک سبک نبودن! یعنی تا این‌جای آشنایی من با کارهای بیضایی، اون حتی کسی نبوده که خودش رو تکرار کنه! (از اون‌جایی که آشنایی من تا این لحظه تنها محدود به سه تا کار می‌شه، یه کمی زوده که بخوام نظری بدم و احتمالش زیاده که حرفی بزنم که درست نباشه).


برچسب‌ها: کتاب، بیضایی، نمایشنامه
دنباله

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 16:33 | لینک  | 


 

من این اتوبوس قدیمی‌ها رو خیلی خوب یادمه. کله‌شون گرد بود. یه در جلویِ جلو داشتن، برای آقایون. یکی هم تهِ ته، برای خانوم‌ها. درهاشون آکاردئونی بودند. که همین خطر موندن دست و پای مردم لای در رو زیاد می‌کرد. روی همه‌شون آرم شرکت واحد رو کشیده بودن. کنار در جلویی نوشته بود «ارائۀ بلیط نشانۀ شخصیت شماست» و کنار در عقبی «عدم تحویل بلیط یعنی مال حرام در زندگی». یکی از سوالات اساسی زندگانی من در اون دوره این بود که «عدم» یعنی چی؟

 

رنگ صندلیها آبی بود. پلاستیکی بودن و سفت. نشستن روشون اصلاً راحت نبود. اتوبوس یک ترمز کوچولو که می‌گرفت لیز می‌خوردی ده سانت می‌رفتی جلو. میله‌هاشون جدی جدی میله بود، یعنی فلزی. نه مثل الانی‌ها که پلاستیکی هستن یا حداقل رو کش پلاستیکی دارن. روشون هم رنگ آلمینیوم زده بودن که جا به جا رنگشون رفته بود و زنگ زده بودن. دستت رو که بهشون می‌گرفتی دستت عرق می‌کرد. روی همه‌ی شیشه‌هاش علامت استاندارد چسبونده بودن. پنجره‌ش هم از بالا باز می‌شد. باید یه زائده‌ی فلزی دو شاخ رو می‌گرفتی دو تا شاخش رو به هم می‌چسبوندی تا قفل شیشه باز بشه و بتونی بــکشیش. سفت بود، یا حداقل برای اون موقع من بود.

 


برچسب‌ها: اتوبوس

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 21:4 | لینک  | 


 

ببینم. تا حالا فکر کردید به حال و روز این مگس هایی که جنازه‌شون رو روی هره‌ی پنجره‌تون، بین شیشه و پرده پیدا می‌کنید؟ به نظرتون اون لحظه‌های آخر، وقتی که حسابی از حال رفته بودن، داشتن به چی فکر می‌کردن؟

 

مگسه همین جوری بی‌جون افتاده لبه‌ی هره. دیگه نای جم خوردن نداره. هنوز نمی‌دونه از کجا خورده! یا به کدوم تیر غیبی گرفتار شده! لابد اون دم آخری با خدای خودش که حرف میزنه می‌گه: آخه من چه گناهی به درگاهت کرده بودم که سزاوار همچین عذابی باشم؟ هیچ از وضعیتی که توش گرفتار شده سر در نمیاره. می‌گه نکنه نفرین کسی دامن گیرم شده! یا شایدم طلسمم کردن! آسمون رو جلوی چشم‌هاش می‌بینه اما هر چی تلاش می‌کنه که به سمتش بره نمی‌تونه. یه نیروی نامرئی عجیب و سفت و سخت راهش رو بسته. هر جوری هم که طرفش می‌ره نمی‌تونه سوراخی، راه فراری چیزی توش پیدا کنه. بد وضعیتیه. هی بالا، پایین، چپ، راست. نه! راهی نیست. فایده ای نداره.

 

درست مثل وقت‌هایی می‌مونه که تو داری کابوس می‌بینی. همون قدر ترسناک. وقت‌هایی که قدرت انجام یک چیزی رو از دست میدی. میخوای بدویی، نمیشه. جیغ بزنی، نمیشه. گیر افتادی، توی عالمی که توش دستت به جایی بند نیست. احساس ناتوانی مفرط توأم با حس تنهایی روی سرت هوار میشه. هیچکس نیست به دادت برسه. خودتی و قدرت نداشته ت. این موقع ها فقط مغزه که کار میکنه. هی فکر میکنی. فکر میکنی. فکر میکنی که چی کار کنی ...

 

برای تو بالاخره یه جوری تموم میشه. یا از جای بلندی میوفتی و خودت رو توی رختخواب پیدا میکنی. یا از صدای جیغ خودت از خواب میپری. اما برای مگسه این ها راه حل نیست. اینقدر میمونه، میمونه، تلاش میکنه، خسته میشه، گرسنه میشه (نمیدونم ناامید هم میشه یا نه) تا این که مرگ حرف آخر زندگیش رو بزنه!

 


برچسب‌ها: مگس

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 22:55 | لینک  | 


 

این روزها به طرز شگفت آوری می‌خوابم. بدون این که خم به ابرو بیارم. قضیه‌ی خواب بهاره نیست. چیز دیگه ست! چند روزی گرفتار خواب بهاره بودم. صبح تا شب رو خواب آلود بودم. یا حتی چیزی بیش از خواب آلود: صبح که از جام بلند می‌شدم هنوز خواب بودم. صبحانه هم که می‌خوردم و حاضر هم که می‌شدم همچنان خواب بودم. از در می‌زدم بیرون و تا رسیدن به ایستگاه اتوبوس بیست دیقه توی خواب راه می‌رفتم. با همین وضعیت دو تا اتوبوس عوض می‌کردم و می‌رسیدم سر کار! از صبح تا عصر همه‌ی کارهام رو با دقت تمام، پشت کامپیوتر در حالی که خواب بودم انجام می‌دادم. خودم رو می‌رسوندم خونه و می‌خوابیدم تا شام. بیدارم می‌شدم، همون‌طور خواب آلود شامم رو می‌خوردم و باز می‌خوابیدم. و فرداش روز از نو روزی از نو!

 

این خواب شگفت آوری که بالا صحبتش رو کردم اما از جنس دیگه ای هست. اصلا خوابم نمیاد. اما سرم رو که روی بالش میذارم (من تقریبا همیشه ی خدا سرم روی بالشه! دراز کش درس و کتاب می‌خونم، تلویزیون نگاه می‌کنم، با کامپیوتر کار می‌کنم، یا با تلفن حرف می‌زنم ...) و قصد می‌کنم چشم‌هام رو ببندم به خوابی عمیق و چندین ساعته فرو می‌رم که به هیچ وجه میلی به بیدار شدن ازش ندارم! به این ترتیب می‌تونم روزی چندین و چند بار عمیقاً بخوابم!

 


برچسب‌ها: خواب

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:43 | لینک  | 


 

تابستون اساساً شب‌هاش خنک‌تره. اما نه توی این شهر لامصّب که محض رضای خدا هم که شده یه چیزش سر جاش نیست. توی روز خورشید این قدَر آتیش به جونِ این آسفالت‌های کفِ خیابون‌هاش می‌کنه که یه شب تا صبح طول می‌کشه تا شهر بتونه از شرّ گرمایی که به خوردش رفته خلاص بشه. تازه دم دم‌های سحر، وقت اذون صبح هوا ذره‌ای خنک می‌شه که به یه ساعت نکشیده باز خورشید در میاد و روز از نو، روزی از نو.

 

 


برچسب‌ها: تابستان، گرما

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:15 | لینک  | 


یه هو دلم برات تنگ شد!
.
.
.
اصلاً به من چه!
.
.
.
جوجو رو نگاه کن ...
.
.
.
:*


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 13:46 | لینک 


و باز هم بخشی از کتاب نثر شمیسا. می‌دونستید این کلمه‌ها مغولی هستند:

 ییلاق و قشلاق (سردسیر و گرمسیر)، نوکر (ملازم)، کومَک (کمک)، جلُو (دهنه اسب)، کنکاش (مشورت)، قورخانه (اسلحه خانه)، قشون (ارتش)، یورش (هجوم)، قیچی (مقراض) [نام فارسی این وسیله چی می‌تونه باشه؟!]، قدغن (نهی)، آقا (لقبی که برادر و پسرعموهای خان می‌دادند)، آغا (لقب زنان حرمسرا)، خانم و بیگم (لقب زنان خان و بیگ)، داروغه (کلانتر)، چپاول (غارت)، آزوقه (خوار و بار)، یراق (اسلحه مرد و مرکب)، بلوک (نام قستمی از ده).


برچسب‌ها: مغول

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 9:44 | لینک  | 


 صبح ساعت هشت و نیم، توی اتوبوسِ نشستم و سرم رو تکیه دادم به چارچوبِ* پنجره. ماشین که راه میفته، خورشید از پشت ساختمون‌های چند طبقه فرصت سرک کشیدن پیدا می‌کنه و شروع می‌کنه به تیغ تیغ تیغ فرو کردنِ نورش توی چشم‌هام. منم که می‌بینم این جوریه، چشم‌هام رو می‌بندم و می‌ذارم خورشید هر قدر که می‌خواد پشت پلک‌هام آفتاب مهتاب بازی کنه.

 * چه مسخره ست که به چیزی که از آهنه و پلاستیک بگی چهار چوب! کسی لغت بهتری براش سراغ نداره؟ شاید باید می‌گفتم «قاب پنجره».


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 14:33 | لینک  | 


 

This is the first time I am actually beginning to write, sitting beside an eleven-year-old child, watching an already seen cartoon, having no access to the computer because somebody is sleeping right in front of the desk, and, interestingly enough, having no interest in reading the book which is in my hands right now. So, for the book not to lose its entire functionality I am using it as a writing pad and for me to serve at least part of my functionality I am trying to put my totally scattered, partly pointless thoughts in seemingly organic sentences.

 

بهمن 89 – خونه‌ی آی بی کلاه

 


برچسب‌ها: انگلیسی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:39 | لینک  | 


 

جالبه که معنای بعضی چیزها رو که سالهاست میشنوی رو یه جای خاص و در یه لحظه ی خاص تازه بفهمی. دارم دارالمجانین جمالزاده رو می‌خونم. جمال‌زاده هم که معروف هست به استفاده ی گسترده از ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات توی کارهاش. (کباب غاز رو یادتون هست؟) خوب حالا من دو تا چیز جدید رو یاد گرفتم. همیشه شنیده بودم که «فلفل نبین چه ریزه، بشکن ببین چه تیزه» و هیچ وقت نمی‌دونستم چه جوری می‌شه فلفل رو شکوند و به تیزی رسید. الان دیدم جمالزاده نوشته: «فلفل نبین چه ریزه / بچش ببین چه تیزه»

یه چیز دیگه که یاد گرفتم این بود: «کار نیکو کردن از پر کردن است». من همیشه موقع خوندن این جمله، زیر حرف «ر» توی «کار» کسره میذاشتم و میخوندمش، «کار ِ نیکو کردن ...» الان که استفاده از این ضرب المثل رو توی یه متن دیدم، فهمیدم که «ر» ساکن داره. و تازه دوزاریم افتاد که معناش چی می‌شه! یعنی، وقتی میتونی یه کاری رو نیکو (خوب) انجام بدی، که قبلاً اون کار رو زیاد کرده باشی!

 

الان این رو نوشتم که شادی هام رو باهاتون قسمت کرده باشم.

 

اواخر هشتاد و هفت، یا اوایل هشتاد و هشت

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 11:8 | لینک  |