مدتیست به خطا مرا فرشتهای پنداشتهاند، ستودنی! دو بار بر کسی نازل شدم، درست آن زمان که نمیدانست دست یاری به سوی که دراز کند. دو بار، ناخواسته، در جایی بودم که کسی که نمیشناختمش در پی چیزی بود که من داشتم. و دریغش نکردم از آنچه که در بر داشتم. و این گونه در نظرش فرشتهای شدم، نازل شده از غیب ... و چنین شد که دل در گرو من کرد و اینگونه خواست که فرشتهای را که به تصورش بر او، و از برای او، نازل شده است در کنار گیرد و از آنِ خویش سازد. و ندانست که من نه از اویم و نه از برای او./ من نه آنم که او پنداشته ست.
به دو دیدار دل دادم.
اول بار که دیدمش دستی به طلب یاری دراز کردم. دستم پس نزد، بگرفت و یاریام نمود. دوم بار به استیصال رسیده و ره گمکرده بودم. در راهم قرار گرفت و رهنمونم شد.
حال که به دو دیده مشتاقش شده و سر در طلبش نهاده ام، یارم نمیشود. دل در کف نهاده به سویش میروم، مینگرد، میبیند و میگذرد.
راجع به «سال بلوا» به عنوان کتاب مورد علاقهم قبلاً به تفصیل صحبت کردم و حالا گزیدههایی از یک کتاب دیگه نوشتهی عباس معروفی: سمفونی مردگان. با این که این کتاب خیلی معروفتر از سال بلوا هستنش، من سال بلوا رو به نوشتههای دیگهی معروفی ترجیح میدم. این کتاب هم سیال ذهن نوشته شده و به نظر من تقلید واضحی هست از کتاب «خشم و هیاهو»ی ویلیام فاکنر، به خصوص توی شخصیت پردازیهاش. شخصیتهای خشم و هیاهو نظیر به نظیر این جا وجود دارند. البته اینی که گفتم به نظر من نکتهی منفیای نیست.
داستان هم داستانِ برادر کشیه (این موضوع رو همین که کتاب رو باز کنید و صفحهی اولش رو که در مورد هابیل و قابیل هست بخونید میفهمید)
کتاب رو دو بار خوندم و هر بار یه سوال بیجواب بیش از همه آزارم داده: آیدا چرا خودش رو آتیش زد؟
مومان دوم – ص 123 و 124
مادر هی جوراب را، فقط یک گله آن را چنگ میزد. انگار زندگی به دور خود میچرخید، و صدای یکنواختی در طول لولهی آب به کندی تکرار، کمک میکرد. آب سرد بود و دستهای مادر سرخ سرخ. درست به رنگ پالتو قرمز رنگی که زمان بچگی تنش میکردند و میبردندش بیرون.
آیدین یاد پالتو که میافتاد دلش مالش میرفت. پالتو قرمز خوشرنگ و خوشدوختی که دیگر برایش تنگ شده بود، و پارچهاش ماهوتی بود، با چهار جیب، و کلاهی که از پشت روی شانهاش میافتاد. به مادر گفته بود: «خیلی قشنگ است، مامان.»
... این زیباترین لباسی بود که در عمرش داشت. ... در آن، همان اندازه احساس آرامش میکرد که پدر در پوستین به غرور دست مییافت.
روزی که پدر میخواست اولین بار اسمش را در مدرسه بنویسد گفت که دیگر نباید این پالتو را بپوشد. آیدین گریه کرد. پدر گفت: «پالتو قرمز مال دخترهاست.»
آیدین باز گریه کرد ... و به پدر نگاه کرد که بسیار خشمگین بود و میگفت: «اگر میخواهی بپوشی بگو.»
آیدین با سر تصدیق کرد. پدر گفت: «پس اسمت را در مدرسه نمینویسم.»
آیدین گریه کرد. پدر یک پاش را روی پلهی مدرسه گذاشته بود میخواست به بچّه بقبولاند. گفت: «اگر میخواهی اسمت را بنویسم، دیگر این را نپوش.»
«خیلی خوب. فقط توی خانه میپوشم.»
پدر اسمش را در مدرسهی انوشیروان عادل نوشت. و بعد دیگر او آن پالتو را ندید. اما رنگش قرمز بود و گرم بود. نه مثل دستهای مادر که حالا سرد بود و اگر میخواست روی بخاری بگیرد، حتماً استخوانهاش تیر میکشید، و آن وقت ناچار میشد دندانهاش را به هم بفشرد، و به دیوار مقابل خود نگاه کند. شاید به این فکر هم باشد که چرا پدر بچّهها این همه خشمگین و یکدنده است. اگر بمیرند، حرفش را تغییر نمیدهد.
* * *
مومان سوم ص 250
چشمهاش را که میبست من با لبخند سر تکان میدادم و نگاهش میکردم. اما نمیتوانست که چشمهاش را ببندد. پیاده رو شلوغ بود. چرخدستیها، تنهها، و بدتر از همه بچههایی که تند میدویدند. دلش میخواست در بیابان راه برود. جایی که هیچکس نباشد تا او بتواند چشمهاش را ببندد و راه برود. نمیدانست چرا دلش میخواهد یکی مدام بهش محبت کند. و نمیدانست که چرا دوست دارد من همیشه در ذهنش باشم. ولی میدانست وقتی از خواب بیدار میشود، من یادش میآیم، و دوستش دارم، و نیستم. شبها میترسید بخوابد، چون بعضی وقتها مرا میدید، و وقتی بیدار میشد، من پر زده بودم و رفته بودم. میترسید بخوابد، چون میدانست وسط خواب ناگهان پا میشود، مینشیند، به اطراف نگاه میکند، و بعد مثل بچههای پدر مرده در آن اتاق سیمانی سرد، گریه میکند. با دنیایی حسرت در دل، و غمی عجیب گریه میکرد، رنگش میپرید و دستهاش به لرزه میافتاد.
* * *
مومان چهارم ص 275
نوک انگشت را که به تخم چشم فشار بدهی، درخت دو تا میشود. پاهای من هم چهار تا میشوند. زلزله هم میآید. اورهان هم مست میکند. با یک انگشت همهی دنیا را میشود تکان تکان داد. بروم جلو آینه. صورتم را نزدیک آینه بگیرم و با صدای بد بگویم حرامزاده، حرامزاده. با صدای ته حلق. حرامزاده، بیا حلالت کنم. حلال حلال ...
تا به حال هیچ به این فکر کردهای که فرشتهی نگهبانت، شاید، همان پیرمرد بد اخمی باشد که کمی آنسوتر پشت سرت ایستاده است؟
گزیدههایی از نمایشنامهی مگسها نوشتهی سارتر. فکر کنم این رو قبلاً هم گفتم که انتخاب بخشهایی از یک نمایشنامه، به مراتب سختتر از انتخاب بخشهایی از یک داستانه!
اورست: من به حال خود تأسف نمیخورم. نمیتوانم به حال خود تأسف بخورم. تو به من آزادی این تارهایی را عطا کردی که باد از تار عنکبوت جدا میکند و در ده پایی زمین به اهتراز در میآیند. من سنگینتر از یک تار نیستم. و در هوا زندگی میکنم. میدانم که شانس دارم و آنطور که باید قدر آن را میدانم. انسانهایی نیز هستند که متعهد به دنیا میآیند. امکان انتخاب ندارند، آنها را در راهی انداختهاند، و در پایان راه عملی در انتظار آنهاست، عمل خودشان ...
***
الکتر: گوش کن! ... صدای بالهایشان را که به خرخر کورهی آهنگری میماند گوش کن ... ما را احاطه میکنند اورست. در کمین ما هستند؛ الان میریزند سرمان، و من هزاران پای لزج را روی بدنم حس خواهم کرد. کجا فرار کنیم، اورست؟ آنها باد میکنند، باد میکنند، ببین به بزرگی زنبور شدهاند. آنها همهجا به صورت گردبادی انبوه ما را دنبال خواهند کرد. وحشتناک است! من چشمهای آنها رو میبینم. میلیونها چشم که به ما نگاه میکنند.
***
این دو تا دیالوگِ ژوپیتر رو هم شاید بشه گفت که جملات کلیدی نمایشنامه بودن:
ژوپیتر: راز دردناک خدایان و فرمانرویان این ست که انسانها آزادند، آنها آزادند اژیست. تو این را میدانی و آنها نمیدانند.
ژوپیتر: هنگامیکه آزادی یکبار در روح انسانی مشتعل شد، خدایان دیگر در برابر این انسان ناتوانند زیرا این کار مربوط به انسانهاست و به انسانهای دیگر بستگی دارد که او را رها کنند یا خفه نمایند.
***
اورست: هزار راه برای رسیدن به تو کشیده شده و من فقط میتوانم راه خودم را دنبال کنم. زیرا من یک انسان هستم، ژوپیتر، و هر انسان باید مبتکر راه خویش باشد.
اینم چند تا جملهی پراکنده:
من میخواهم یک شاه بدون سرزمین و بدون ملت باشم.
جنایتی را که مسببش نتواند تحمل کند، دیگر جنایت هیچکس نیست؛ تقریباً یک سانحه است.
برای اینکه بتوانی رنجهای روحت را فراموش کنی به رنج کشیدن در جسمت احتیاج داری.
اورست: خوب گفتی: بدون کینه. و بدون عشق. میتوانستم دوستت بدارم. میتوانستم ... ولی چه طور؟ برای دوست داشتن، کینه ورزیدن باید خود را فدا کرد. چه زیباست مردی از خانوادهی ثروتمند، کاملاً استوار در میان اموالش، که یکباره خود را فدای عشق، فدای کینه میکند و با خود زمینش خانهاش و خاطراتش را فدا میکند. من که هستم و برای فدا کردن چه دارم. من به زحمت وجود دارم: هیچ یک از اشباح که امروز در شهر سرگردانند بقدر من شبح نیستند. عشقهای من شبحوار بودند، مردد و پراکنده چون بخار؛ ولی از عشقهای غلیظ زندهها بیخبرم. (مکث) شرم: من به زادگاهم بازگشتهام و خواهرم از بازشناختنم خودداری میکند. حالا باید به کجا بروم به کدام شهر باید رو آورم؟
و این هم یک پاراگراف آخر نمایشنامه، میذارمش توی دنباله تا لذت خوندن نمایشنامه رو برای دوستانی که هنوز نخوندنش از بین نبرم!
دنباله
در مورد یه نفر زیاد مینویسم. در مورد خودش به طور خاص نه. بیشتر در مورد لحظهها، اتفاقها و خاطراتی که اون به شکلی در یه گوشه از اونها حضور داشته. یه خصوصیت مشترک – که همون حضور این فرد هست – باعث میشه که این خاطرهها در ذهنم موندهگارتر بشند تا جایی که تحریک بشم اینجا بنویسمشون. همین باعث شده بود که چند وقتی بنشینم و به این فکر کنم که آیا این آدم برای من یک فرد خاص به حساب میاد که باعث میشه خاطراتی که باهاش داشتم برام پررنگتر از خاطرات دیگه باشه؟ چند روز پیش که دیدمش جواب سوالم رو گرفتم. خاص بودن این شخص برای شخصِ من نیست که به خاطراتم رنگ میده؛ خاص بودن ذاتی خود اون فرد هست که لحظههایی رو که درشون وجود داشته باشه رو رنگی میکنه.
دید متفاوتی داره. آدم تیزبینیه که متوجه خیلی چیزها میشه که من بیتوجه از کنارشون رد میشم. همین دید خاصش باعث میشه خیلی چیزهایی رو که شاید قبلاً بارها باهاشون مواجه شدم رو برای اولین بار در زندگیم ببینم. این جوریه که لحظههام رو نو میکنه و متفاوت.