راجع به «سال بلوا» به عنوان کتاب مورد علاقه‌م قبلاً به تفصیل صحبت کردم و حالا گزیده‌هایی از یک کتاب دیگه نوشته‌ی عباس معروفی: سمفونی مردگان. با این که این کتاب خیلی معروفتر از سال بلوا هستنش، من سال بلوا رو به نوشته‌های دیگه‌ی معروفی ترجیح می‌دم. این کتاب هم سیال ذهن نوشته شده و به نظر من تقلید واضحی هست از کتاب «خشم و هیاهو»ی ویلیام فاکنر، به خصوص توی شخصیت پردازی‌هاش. شخصیت‌های خشم و هیاهو نظیر به نظیر این جا وجود دارند. البته اینی که گفتم به نظر من نکته‌ی منفی‌ای نیست.

داستان هم داستانِ برادر کشیه (این موضوع رو همین که کتاب رو باز کنید و صفحه‌ی اولش رو که در مورد هابیل و قابیل هست بخونید می‌فهمید)

کتاب رو دو بار خوندم و هر بار یه سوال بی‌جواب بیش از همه آزارم داده: آیدا چرا خودش رو آتیش زد؟

 

مومان دوم – ص 123 و 124

 

مادر هی جوراب را، فقط یک گله آن را چنگ می‌زد. انگار زندگی به دور خود می‌چرخید، و صدای یکنواختی در طول لوله‌ی آب به کندی تکرار، کمک می‌کرد. آب سرد بود و دست‌های مادر سرخ سرخ. درست به رنگ پالتو قرمز رنگی که زمان بچگی تنش می‌کردند و می‌بردندش بیرون.

آیدین یاد پالتو که می‌افتاد دلش مالش می‌رفت. پالتو قرمز خوشرنگ و خوش‌دوختی که دیگر برایش تنگ شده بود، و پارچه‌اش ماهوتی بود، با چهار جیب، و کلاهی که از پشت روی شانه‌اش می‌افتاد. به مادر گفته بود: «خیلی قشنگ است، مامان.»

... این زیباترین لباسی بود که در عمرش داشت. ... در آن، همان اندازه احساس آرامش می‌کرد که پدر در پوستین به غرور دست می‌یافت.

روزی که پدر می‌خواست اولین بار اسمش را در مدرسه بنویسد گفت که دیگر نباید این پالتو را بپوشد. آیدین گریه کرد. پدر گفت: «پالتو قرمز مال دخترهاست.»

آیدین باز گریه کرد ... و به پدر نگاه کرد که بسیار خشمگین بود و می‌گفت: «اگر می‌خواهی بپوشی بگو.»

آیدین با سر تصدیق کرد. پدر گفت: «پس اسمت را در مدرسه نمی‌نویسم.»

آیدین گریه کرد. پدر یک پاش را روی پله‌ی مدرسه گذاشته بود  می‌خواست به بچّه بقبولاند. گفت: «اگر می‌خواهی اسمت را بنویسم، دیگر این را نپوش.»

«خیلی خوب. فقط توی خانه می‌پوشم.»

پدر اسمش را در مدرسه‌ی انوشیروان عادل نوشت. و بعد دیگر او آن پالتو را ندید. اما رنگش قرمز بود و گرم بود. نه مثل دست‌های مادر که حالا سرد بود و اگر می‌خواست روی بخاری بگیرد، حتماً استخوان‌هاش تیر می‌کشید، و آن وقت ناچار می‌شد دندان‌هاش را به هم بفشرد، و به دیوار مقابل خود نگاه کند. شاید به این فکر هم باشد که چرا پدر بچّه‌ها این همه خشمگین و یکدنده است. اگر بمیرند، حرفش را تغییر نمی‌دهد.

 

* * *

مومان سوم ص 250

 

چشم‌هاش را که می‌بست من با لبخند سر تکان می‌دادم و نگاهش می‌کردم. اما نمی‌توانست که چشم‌هاش را ببندد. پیاده رو شلوغ بود. چرخ‌دستی‌ها، تنه‌ها، و بدتر از همه بچه‌هایی که تند می‌دویدند. دلش می‌خواست در بیابان راه برود. جایی که هیچ‌کس نباشد تا او بتواند چشم‌هاش را ببندد و راه برود. نمی‌دانست چرا دلش می‌خواهد یکی مدام بهش محبت کند. و نمی‌دانست که چرا دوست دارد من همیشه در ذهنش باشم. ولی می‌دانست وقتی از خواب بیدار می‌شود، من یادش می‌آیم، و دوستش دارم، و نیستم. شب‌ها می‌ترسید بخوابد، چون بعضی وقت‌ها مرا می‌دید، و وقتی بیدار می‌شد، من پر زده بودم و رفته بودم. می‌ترسید بخوابد، چون می‌دانست وسط خواب ناگهان پا می‌شود، می‌نشیند، به اطراف نگاه می‌کند، و بعد مثل بچه‌های پدر مرده در آن اتاق سیمانی سرد، گریه می‌کند. با دنیایی حسرت در دل، و غمی عجیب گریه می‌کرد، رنگش می‌پرید و دست‌هاش به لرزه می‌افتاد.

 

* * *

مومان چهارم ص 275

 

نوک انگشت را که به تخم چشم فشار بدهی، درخت دو تا می‌شود. پاهای من هم چهار تا می‌شوند. زلزله هم می‌آید. اورهان هم مست می‌کند. با یک انگشت همه‌ی دنیا را می‌شود تکان تکان داد. بروم جلو آینه. صورتم را نزدیک آینه بگیرم و با صدای بد بگویم حرامزاده، حرامزاده. با صدای ته حلق. حرامزاده، بیا حلالت کنم. حلال حلال ...

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 8:11 | لینک  |