کتابِ «یوزپلنگانی که با من دویده‌اند» نوشته‌ی «بیژن نجدی» یه کتابِ هشتاد و پنج صفحه‌ایه از ده تا از داستان کوتاه‌های این نویسنده: سپرده به زمین – استخری پر از کابوس – روز اسبریزی – تاریکی در پوتین – شب سهراب‌کشان – چشم‌های دکمه‌ایِ من ... – مرا بفرستید به تونل – خاطرات پاره پاره‌ی دیروز – سه‌شنبه‌ی خیس – گیاهی در قرنطینه

 

 یوزپلنگانی که با من دویده‌اند - نوشته‌ی بیژن نجدی - چاپ نشر مرکز

 

 

نه کتاب رو می‌شناختم و نه نویسنده رو. بنا به توصیه‌ی یکی از دوستان در شلفاری سراغش رفتم. از قضا کتاب‌خونه‌ی محل هم کتاب رو داشت، و حجمش هم به حد کافی کم بود! خوب چی بهتر از این. زیاد وقت نمی‌گرفت و به امتحان کردنش هم می‌ارزید.

 

فقط خوندن یکی از داستان‌هاش بس بود، تا من رو شدیداً جذب بکنه. یه چیز نو جلوی چشم‌هام می‌دیدم. داستان‌های این کتاب پر هستند از «تشبیهات»، «استعارات»، و «جان بخشی به اشیا‌»های خیلی خاص!  

 

طاهر آوازش را در حمام تمام کرد و به صدای آب گوش داد. آب را نگاه کرد که از پوست آویزان بازوهای لاغرش با دانه‌های تند پایین می‌رفت. بوی صابون از موهایش می‌ریخت. هوای مه شده‌ای دور سر پیرمرد می‌پیچید. آب طاهر را بغل کرده بود. وقتی که حوله را روی شانه‌هایش انداخت احساس کرد کمی از پیری تنش به آن حوله‌ی بلند و سرخ چسبده است و واریس پاهایش اصلاً درد نمی‌کند. صورتش را هم در حوله فرو برد و آنقدر کنار درِ حمام ایستاد تا بالاخره سردش شد. خودش را به آینه‌ی اتاق رساند و دید که بله، واقعاً پیر شده است.

در آینه، گوشه ای از سفره‌ی صبحانه، کنار نیمرخ ملیحه بود. سماور با سر و صدا در اتاق و بی سر و صدا در آینه می‌جوشید و با همین‌ها، طاهر و تصویرش در آینه، هر دو با هم گرم می‌شدند.

 

می‌بینید؟ همون‌قدر که آدم‌های داستان زنده هستن، دونه دونه‌ی اجزاء محیط هم زنده‌اند! هوا دور سر پیرمرد می‌پیچه، و آب بغلش می‌کنه! می‌بینید تصویر توی آینه، و به این بهونه، فضای اتاق چه جوری توصیف شده؟

 

این هم یک نمونه‌ی دیگه از جان بخشی به اشیاء:

 

[...] روزی که آفتاب از مرز خراسان گذشته، روی گنبد قابوس کمی ایستاده و از آنجا به دهکده آمده بود تا صبحی شیری رنگ را روی طناب رخت ملیحه پهن کند...

 

 

با همین استفاده‌ی خاصی که از جان بخشی به اشیاء کرده، یه فضای متفاوت و خوندنی رو آفریده. مثلاً توی این دو خط زیر، نویسنده خیلی ساده می‌تونست بنویسه «و بالاخره ملیحه گریه‌اش گرفت» اما نجدی، این‌جا، کلمات رو این‌طور کنار هم می‌چینه:

 

ملیحه خودش را برد توی چادرش و گریه‌ای که از پل تا درمانگاه با ملیحه راه رفته بود، زیر چادر ملیحه وول خورد چادر روی شانه های لاغر پیرزن لرزید و مشتی از چادر پر از آب دماغ شد.

 

همه‌ی داستان‌های کتاب رو دوست داشتم. اما بعضی‌هاشون یک جور دیگه‌ای توجهم رو جلب کردن. «چشم‌های دکمه‌ایِ من ...» و «روز اسبریزان» هر دوشون همچین خصوصیتی داشتند، و هر دو هم به خاطر زاویه‌ی دیدشون. تو اولی داستان رو از دید یک عروسک داریم. توی دومی دو تا زاویه دیدِ اول شخص و دانای کل رو داریم که در طول داستان زاویه دید بارها، به زیبایی، از یکی به اون یکی عوض می‌شه؛ طوری که انگار یکی از دل اون یکی در میاد!

  

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 15:30 | لینک  | 


 

 

 

مرد دانشمند: مگر نه این که این نامه‌ی شاهان است؟

فردوسی: این شاهِ نامه‌هاست! ندانی که به‌ترین هر چیز را شاه گویند؟ چون شاهی که خوش‌تر گیاهی است و شاهکار که نیک‌تر کرداری است و شاهرود که نیک‌تر رودی است مردمش را و شاهین که برتر پرنده‌ای است؟ و این بهترین نامه است مر یاد پیشینیان ترا، تا بدانی تو که هیچ می‌پندارند، کئی و از کجائی و از کدام پایه‌ئی و بر چه پائی. این شاه نامه‌هاست که با آنان که نیاکانِ به دروغ خویش بر تو می‌شمرند نیاکان راستین خود بشمری، که چه بودند، چه کردند و چه بر ایشان گذشت و چه بر تو می‌گذرد و چونست که بدین پایگاه فرو افتادند و چگونه بایست برخیزند.

   

دیباچه‌ی نوین شاهنامه

 

فردوسی: کاش خشت می‌زدم. اگر بدین سی سال، یک تنه پلی ساخته بودم اینک توس یکی شده بود. من خواستم بدین خشت‌ها که زدم این سرزمین را پلی سازم تا یکی شود، و هیچ‌کس در این همه سال پل توس را نساخت!

 

* * *

فردوسی: چه کسی باد را در بند کرده است؟ هیچ‌کس! پرنده اگر باشی باز پایبند دانه‌ای یا فریفته‌ی دامی، کشته به تیر کمان‌داری یا لقمه‌ای در دهان جگرخواری؛ باد باش، پرنده مباش! پرده باش، آدمی مباش!

 

دیباچه‌ی نوین شاهنامه – بهرام بیضایی

 

مثل همه‌ی کارهای بیضایی خوب بود، اما کلیتش رو توصیه نمی‌کنم (منظورم اینه که از این کارهایی نیست که اگه نخوندید، بتونم بگم نیمی از عمرتون بر فناست). ولی باید اعتراف کنم که تو تیکه تیکه‌ش چیزهای خیلی جالبی دیدم و خوندم. مثل این سه تا تیکه‌ای که بالا براتون آوردم! نمی‌دونم این کتاب بر اساس حقیقت بود، یا زاییده‌ی خیال نویسنده، اما باید بگم که بعد از خوندنش، با تمام وجود معنای این مصرعی رو که توش فردوسی می‌گه «بسی رنج بردم در این سال سی» رو فهمیدم. مطمئنم این بار که بیتی از شاهنامه رو بخونم، با دید تازه‌ای بهش نگاه می‌کنم.

 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 15:6 | لینک  | 


 

بی‌مقدمه می‌گه:   دستبندت استثناً قشنگه!! سلیقه‌ی خودت نیست.

 

خنـده‌ام می‌گیره:   نه، نیست.

 

می‌گـه:   دیدی. دیدی گفتم.

 

نمی‌گم:   هدیه‌ی کسیه که ازش متنفرم. که روزی که گرفتمش به نظرم خیلی زشت بود. که چندین سال از اون روز می‌گذره و چند ماه پیش که دوباره توی وسایلم دیدمش، فکر کردم می‌تونه قشنگ باشه و همون دیقه تصمیم گرفتم که از یاد ببرم که از «کسی» گرفتمش.

می‌خوام بگم:   اصلاً از این چیزها نمی‌خرم که حالا بخوام سرش سلیقه به خرج بدم ...

فـکـر می‌کنم:   ارزش گفتن نداره. کی برای خودت چیزی خریدی که این بار دومت باشه. اون چه می‌دونه که ... .

 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 12:18 | لینک  | 


 

چی کشیده این زن!

 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 15:56 | لینک 


 

بنده همینک دارای یک فقره شماره‌ی دانشجویی هستم؛ که رقم پنجم و ششم‌ش رو دو عدد هشت اشغال کرده‌اند.

 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 19:50 | لینک  | 


 

یــ . دلم می‌خواد خوب باشم. همون‌قدر که خیلی‌ها فکر می‌کنن، هستم؛ نه بیشتر! خـ - -، ا - - - -، پـ - -، د - -

د . من از دیروز یک انسان فارغ‌التحصیل هستم. :دی

س‍ . حسِ درس نیست، واسه این‌که سر خودم رو گول بمالم، می‌شینم کار می‌خونم! یه تیر و دو نشون!!

چـ . من همیشه‌ی خدا باید یه بهونه‌ای برای نت اومدن داشته باشم! (بچه‌ی بد)

پــ . ساعت یک ه!!!

ش‍ . دچار بیش‌فعالیه وبلاگی شدم. می‌دونم. شما به بزرگیه خودتون ببخشید.

هـ . چند تا صفحه جلوم بازه، و اسپیکرها دارن ملغمه‌ای از آهنگ‌ها رو از خودشون بیرون می‌ریزن. ملغمه‌ی جالبی شده. هر چند بی‌نظم. (فکر کنم نظم لازمه‌ی موسیقی باشه)

هـ . هر پنج صفحه باید موضوع چیزی رو که دارم می‌خونم عوض کنم. مغز بیچاره قابلیت‌های خودش رو از دست داده. دیگه نمی‌کشم که مثل کنکورِ پنج سال پیش، دو ساعت بشینم سر یه درس خر بزنم! زیاد سر یه چیز بمونم، یا خوابم می‌گیره یا هنگ می‌کنم.

نــ . جناب تودورف می‌فرمایند:

A text is only a picnic where the author brings the words and the readers bring the sense.

 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 17:35 | لینک  | 


 

-          اون بود؟

-          اون نبود!

-          اون بود؟

-          اون نبود!

-          اون بود!

-          نه، اون نبود ...

گواهی‌نامه داره مگه؟

-          نداره؟

-          نمی‌دونم. ماشین چی؟

-          چی؟

-          خوب آخه ...

-          دلیلِ منطقی داری؟

-          دلیل، آره، اما ... منطقی، نه ...

پس خودش بود.

-          نــبود.

-          بیخیال. اگه بوده باشه، بعداً بهم می‌گه ... احتمالاً.

-          آره.

 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 0:31 | لینک  | 


 

می‌شینم و شروع می‌کنم به خوندن پست‌های وبلاگش. مدت کوتاهیه که پیداش کردم. همون بار اول به قسمت فیدها اضافه شد. و از اون موقع دیگه هیچ باری توی وبلاگش ظاهر نشدم. ده پونزده تا پست جدید که می‌شه. یک بار می‌شینم به خوندن وبلاگش. این «یک بار» حداقل یک ساعتی از وفتم رو می‌گیره. هنوز تموم نشده که شارژ لپ تاپ ته می‌کشه. حوصله ندارم بزنمش توی برق. این که کار نکنه بهانه‌ی خوبیه که پاش نشینم.

نمی‌دونم چرا از وبلاگش خوشم میاد. شاید چون حس می‌کنم که حرفاش حرفای خودمه. هر چند خیلی از حرفاش تا حالا به گوشم نخورده یا از ذهنم نگذشته. شاید هم همین جدید بودن نوشته‌هاش برای منه که جذبم می‌کنه به خوندنش. یه نگاه جدید و چیزی که قبل از این تجربه نکردم. و شاید جای دیگه هم فرصت تجربه‌ش رو نداشته باشم.

خوب می‌نویسه. ساده ست. اما سبک نوشتنش رو دوست دارم. اصلاً پیچیدگی نداره و اون حرفی رو که می‌خواد بزنه رو در عین زیبایی خیلی خوب هم می‌زنه.حتی یک بار سعی کردم که سبک نوشتنش رو تقلید کنم. یادم نیست که کردم یا نه. چرا ... کردم. یه پست نوشتم و گذاشتم و شما هم خوندینش. اون پست رو با در نظر داشتن طرز نوشتن اون شروع کردم. اما نوشتنم به اون سبک یکی دو خط بیشتر دووم نیاورد. آخرش خودم به نوشته‌ی خودم چربیدم.

چرا نوشته های یک غریبه می‌تونه جذاب باشه؟ چرا لحظه‌هایی رو که ازشون می‌نویسه دوست دارم برای خودم مجسم کنم؟ راه رفتنش توی خیابون رو ... درس خوندنش توی کتابخونه رو ... تنهاییش توی اتاقش رو ... پشت کامپیوتر نشستنش رو ... نوشتنش توی دفترش رو! ...

 

پی‌نوشت: یکی از نوشته‌های نیمه تمامِ سال گذشته!

 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 13:43 | لینک  | 


 

Life is beautiful, as long as you haven’t come to money matters.

           

 


برچسب‌ها: انگلیسی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 22:13 | لینک  | 


 

یادته نوشته بودم «یه شروع دیگه از نقطه‌ی صفر». الان توی نقطه‌ی صفر نشستمــــو اصلاً حسش نیست که از جام تکون بخورم. انگیزه‌ای برای شروع دوباره ندارم. من اون مورچه‌ هه نیستم که هر هشتاد باری که دونه‌ش پایین میوفته، برمی‌گرده و کارش رو از نو شروع می‌کنه. البته اون‌قدرها هم شبیهِ هم نیستیم. آخه دونه‌ی من تا به حال هیچ وقت زمین نیوفتاده. هر بار که سرم رو انداخته بودم پایینـــــو همین جوری راست دیوار رو گرفته بودمــــــو داشتم باهاش بالا می‌رفتم، یه جایی همون وسط‌ها، واسه خودش پر در آورده و اوج گرفته و رفته و افتاده، توی لونه‌ای که باید توش میوفتاده. توی لونه‌ی من نیوفتاده!!! نه که بخوام بگم پشیمونم ها! نه! خیلی هم خوشجالم. حرفم سر این نیست اصلاً! حرفم اینه که دیگه حس تکون خوردن، شروع کردن، پیش رفتن، ندارم. می‌خوام همین جا، پایِ دیوار، بنشینمـــــــو چرت بزنمــــو کتاب بخونم! حسابش رو که می‌کنم، می‌بینم تا سه ماهه دیگه هم می‌تونم درست توی همین نقطه بست بنشینمــــو در عین حال زنده بمونم. ...

 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 18:35 | لینک  | 


 

بالاخره تا آخرِ شب یه بهونه‌ای برای گریه پیدا می‌کنی و ...
و حالا چه قدر همه چیز بهتره!

 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:51 | لینک  | 


 

وقتی دراز کشیدم وسط تاریکی، پتو برام می‌شه یه سقف نامرئی ... یه چیز سیاه، مثل تمام حجم سیاهی که دورم رو گرفته. وقتی چشمام رو باز ِ باز می‌کنم و زُل می‌زنم به یه گوشه از اون همه سیاهی؛ وقتی نبود نور فضای کوچیکِ زیر لاحاف رو می‌کنه قدِ یه دنیا؛ زُل می‌زنم به گوشه‌ی تاریکی ... و تاریکی شروع میکنه به بزرگ شدن! رشد کردن. باد کردنش رو به وضوح می‌بینم! چشم‌هام باز ِ بازن و تو اون همه فضا دنبالِ چیزی می‌گردن، برای دیدن ... و می‌بینم، رشد تاریکی رو ... غرق شدن من توی اون رو ... و هر لحظه کوچیک و کوچیک تر شدن خودم رو! (و تاریکی رو حس می‌کنم که از شش جهت دورم معلق مونده و سنگینی پتو رو، و گرمی نفسهای خودم رو) نمی‌فهمم این منم که دارم کوچیک می‌شم و دنیا رو بزرگ می‌بینم؛ یا این که این دنیای تاریکیه که داره دورم باد می‌کنه و کش میاد.

مثل حس آلیس می‌مونه (توی سرزمین عجایب) وقتی که کوچیک شد!

 

 

این‌ها رو هر شبی که می‌خوابم و خوابم نمی‌بره می‌بینم. همه‌ی توصیف‌ها واقعین. هیچ حس منفی یا حس وحشتی هم توی این نوشته نیست. فقط یه حس جالبه. قدرت خیال‌پردازی چشم‌هاست و دنیایی که نور با نبودنش خلق می‌کنه!

 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 19:7 | لینک  |