یادته نوشته بودم «یه شروع دیگه از نقطه‌ی صفر». الان توی نقطه‌ی صفر نشستمــــو اصلاً حسش نیست که از جام تکون بخورم. انگیزه‌ای برای شروع دوباره ندارم. من اون مورچه‌ هه نیستم که هر هشتاد باری که دونه‌ش پایین میوفته، برمی‌گرده و کارش رو از نو شروع می‌کنه. البته اون‌قدرها هم شبیهِ هم نیستیم. آخه دونه‌ی من تا به حال هیچ وقت زمین نیوفتاده. هر بار که سرم رو انداخته بودم پایینـــــو همین جوری راست دیوار رو گرفته بودمــــــو داشتم باهاش بالا می‌رفتم، یه جایی همون وسط‌ها، واسه خودش پر در آورده و اوج گرفته و رفته و افتاده، توی لونه‌ای که باید توش میوفتاده. توی لونه‌ی من نیوفتاده!!! نه که بخوام بگم پشیمونم ها! نه! خیلی هم خوشجالم. حرفم سر این نیست اصلاً! حرفم اینه که دیگه حس تکون خوردن، شروع کردن، پیش رفتن، ندارم. می‌خوام همین جا، پایِ دیوار، بنشینمـــــــو چرت بزنمــــو کتاب بخونم! حسابش رو که می‌کنم، می‌بینم تا سه ماهه دیگه هم می‌تونم درست توی همین نقطه بست بنشینمــــو در عین حال زنده بمونم. ...

 

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 18:35 | لینک  |