Dying

Is an art, like everything else, l

I do it exceptionally well. l

 

A short part from “Lady Lazarus” by Silvia Plath

 


برچسب‌ها: شعر، مرگ، انگلیسی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 22:7 | لینک  | 


 
ثبت نام ارشد شروع شده. راه میوفتم که برم کتاب‌خونه؛ قبل از رفتن از مامان می‌پرسم: اون طرف‌ها پست‌خونه سراغ داری؟
می‌گه: یُخ. نِجَه کی؟ بیر شِی گُـندَرجاخ‌سـان؟
-    نه بابا، چیزی نمی‌خوام بفرستم، ثبت‌نام ارشد شروع شده! اصلاً بی‌خیالش، فردا که می‌رم دانشکده، همون نزدیک‌مون یه دفتر پست هست.
-    آخی صاباح وقت اِلیـَـجـاخ‌سان؟
-    آره، احتمالاً وقت می‌کنم.
-    ایـستـیـسـَن کیتاب‌خانه یَ یِــتـیـشَـن‌ده نگهبان‌نان سُـروش!
به مامان می‌گم: باشه. تو ذهنم می‌گم: چه فکر خوبی! نگهبانِ دمِ در کتابخونه باید بدونه.  

مسیر کتابخونه رو تو ذهنم مرور می‌کنم بلکم یادم بیاد که جایی تویِ مسیر پست‌خونه‌ای دیده باشم. یادم میاد، و با این یادآوری خنده‌م می‌گیره. به خودم می‌گم، فکرش رو بکن، از نگهبانه بپرسی این طرفا پست‌خونه کجاست، اونم برگرده بگه «چهارراه لشکر»! به نظرم احمقانه ترین جوابِ ممکنه میاد! (مثل این می‌مونه که برای پرداخت قبض آپ پاشی بری بانک مرکزی) 

***

پستِ لشکر با این که پست‌خونه‌ی مرکزی تهران به حساب میاد، اما هیچ وقت برای من، معادل پست‌خونه نبوده. پستِ لشکر، جایی هست که هر وقت مهلتِ یه کاری تموم می‌شه و دستِ تو از دنیا کوتاه، تبدیل می‌شه به تنها ملجاء و پناهگاهت!!! این تصویریه که تو بزرگسالی ازش پیدا کردم. حتی تو بچگی‌هام هم برام معادل پست‌خونه نبود. جایی بود که هر بار که از جلوش رد می‌شدیم، مامان به یه ساختمون بزرگ و فدیمی اشاره می‌کرد و می‌گفت: به این می‌گیم لانه زنبوری.

خیلی پیش اومده که سواره یا پیاده رد بشم از جلوش، اما هیچ وقت حتی به مخیله‌م هم خطور نکرده  که اقدام به ورود به اون هشت ظلعی‌های لونه زنبوری بکنم.

***

تو ایستکاه اتوبوس پیرمردی، از سر تا پام رو (که چیزی ازش معلوم نیست) با چشم‌هاش مرور می‌کنه. من هم در جواب، نگاهم رو می‌دوزم به دختربچه‌یِ چهار پنج ساله‌ای با لباس‌های بنفش و کلاهِ پشمیِ سفید؛ بچه به خاله‌ش زل زده؛ و کلاهِ پشمی که تا بالایِ چشم‌هاش اومده، هر از چندگاهی از سر شیطنت، مسیر نگاه‌های مستقیمش رو قطع می‌کنه! تا این که ...

تا این که، همه‌ی نگاه‌ها به یه سمت برمی‌گرده ... اتوبوسی که داره از سرِ چهارراه نزدیک می‌شه.

***

چند ایستگاه بعد، از بین جمعیت، خودم رو بیرون می‌کشم و در حالی که دارم یه لبخند قابل قبول روی صورتم نقش می‌زنم، جلوی نگهبان ظاهر می‌شم.
-    سلام. یه سوال. شما می‌دونید این دور و برها، مرکز پست، یعنی پست‌خونه کجا هست؟
-    چهارراه لشکر 

لبخند تصنعی روی صورتم، ناخودآگاه به یه خنده‌ی واقعی و پت و پهن رو صورتم تبدیل می‌شه و می‌گم: «نه دیگه این‌قدر پست‌خونه!!! یه چیز کوچیک‌تر» 

نگهبانِ اول با دومی مشورت می‌کنه، جواب منفیه. تشکر می‌کنم و می‌رم که خودم رو به سالن مطالعه برسونم، در حالی که خواننده داره تو گوشم فریاد می‌زنه: 

So close no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trust in who we are
And nothing else matters
... 

 

دوازده آبان هشتاد و هفت

 پی‌نوشت:
۱.       جملات ترکی و فارسی طوری نوشته شدن که کسایی که ترکی نمیدونن توی فهم کلیت ماجرا دچار مشکل نشن. در ضمن، من بلد نیستم چه جوری ترکی بنویسم، اگر چیزی ایراد داشت، پیش پیش معذرت میخوام!
۲.       تو اینترنت دنبال یه عکس از پست لشکر گشتم، گفتم بذارم این‌جا، برای اونایی که تا حالا ندیدنش، اما چیزی پیدا نکردم. به نظر میاد هیچ عکاسی علاقه نداشته ازش عکس بگیره.
۳.       این اون آهنگی که بالا نوشتم. این هم لیریکش.
۴.   نمی‌دونم نظرتون راجع به همه‌ی چیزایی که این بالا خوندید چی بود! امیدوارم خیلی قاطی پاطی نبوده باشه.

 


برچسب‌ها: خاطره، پست

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 22:20 | لینک  | 


 
در پی گم  شدن ترکستان (برای اطلاعات بیشتر برید نظردونی پست قبل)، تصمیم گرفتیم که از دو تن از دوستان دعوت به همکاری کنیم، تا با بر دیده‌ی منت نهادن سخن حافظ که میگه «ترکستـانی دیگر بباید ساخت، وز نو آدمی»، در عملیاتی شهـادت طلبـانه، اقـدام به ساخت و راه اندازی ترکستـان در بلاگفا بنـُـمایـیم!!!

 بدین ترتیب، از این جانبان:
خودم (معروف به فار فار®)
فانی (معروف به همون فانی)
و زلزله (فاطی سابق)

دعـوت به عمل می‌آوریـم تا تمـام تلاش خـود را جهت نصب و راه‌اندازی یک عدد ترک‌ستـان (به منظور استفاده‌ی تمام ترک‌های مقیم بلاگفا) در بلاگفا مبذول بدارند.

پیشاپیش دستتون درد نکنه :دی

* * *

پی‌نوشت:
پس از بررسی‌هایِ کارشناسیِ (!!!) فراوان، آقای حسن الماسی (از همین لحظه معروف به پروفاشنال) هم به عنوان چهارمین مدعو به همکاری، تأیید صلاحیت شدن!

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:50 | لینک  | 


  

شنیدی می‌گن: این راه که می‌روی به ترکستان است.

خیلی وقته که دارم این راه رو می‌رم، اما هنوز به ترکستان نرسیدم.

.

.

.

به هیچ جــــــا نرسیدم . . .

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 22:0 | لینک  | 


 

تا وقتی که دست‌کش‌های سفید دستت نکنی، هیچ وقت نمی‌فهمی که چیزی که دست گرفتی، چه‌قدر سیاه ست!

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 23:35 | لینک  | 


 

بخش اول

 

یـــک. آیا می‌دانید که یک روز عطارد بلندتر از یک سال آن است؟!

دو . آیــا مـی‌دانید که بر سطح زهره هم باران می‌بارد؟!

سـه. آیا می‌دانید که خورشید در زهره از غرب طلوع می‌کند؟!

چهار. آیا می‌دانید که اگر بدون لباس فضایی از جو زمین خارج شوید متلاشی خواهید شد؟!

پنــج. آیا می‌دانید که فریاد‌های شما، در محیط بین سیاره‌ای بی‌صداست؟!

 

 

 

سلام.

احتمالاً دارید فکر می‌کنید که اینا دیگه چیه؟! بخش جدیدِ وبلاگم نیست. بیش‌تر جنبه‌ی سرگرمی داره! یه عده از دوستان تا الان فهمیدن، برای اون عده‌ای هم که تا حالا موردی پیش نیومده که بدونن خودم می‌گم: یکی از علاقه‌مندی‌های من آسمون شب و علم نجومه! البته الان دو سالی هست که دورش رو خط کشیدم و هیچ فعالیتی ندارم، اما ته دلم هنوز هم یه جایی براش بازه.

همیشه گفتم که ستاره‌شناسی نه تنها یک دانشــه، که یک سرگمی هم هست. خیلی‌ها اطلاعات عمومی خوبی درباره‌ی ستاره‌شناسی دارن، در حالی که شاید چیزی از علوم دیگه ندونن! شاید از دلایل جذابیت و عمومیتش، یکی زیبایی آسمون و ستاره‌ها باشه، و یکی هم دردسترس بودنش!

 

از همه‌ی این مقدمه‌چینی‌ها که بگذرم، این‌ها رو گذاشتم، چون فکر کردم که شاید برای خیلی‌هاتون جالب باشه.

توی قسمت نظرات وبلاگ زابیل که یه مدتی هست که آموزش نجوم به طور آنلاین راه انداختیم :دی، و این می‌تونه ادامه‌ی اون باشه. (زابیل، اینا رو با دقت بخون بعداً میام ازت می‌پرسم ت )

چند وقت پیش هم آقای الماسی دوره‌ی آنلاین آموزش «چرا باید گوگل ریدر را دوست بداریم» برای من گذاشته بودن، که طی اون کلی چیزهـای خوب خوب یادم دادن و در پایان این دوره‌ی آموزشی یه جمله گفتن: «حالا تو یه چیزی بگو که من ندونم» منِ فلک‌زده‌ی بیچاره‌ی بی‌نوا هم که دستم از دنیای تمام علوم کامپیوتری و اینترنتی کوتاهه، کلی کاسه‌ی چه کنم، چه کنم دست گرفتم و کلی همه‌ی عطاری‌های شهر رو گشتم، دنبالِ چیزی که توی دکون هیچ کدومشون پیدا نشـــه ... تا این که آخر به این نتیجه رسیدم کـــه من هر چی در مورد کامپیوتر و اینترنت بخوام بگم، به احتمالِ نود و نه درصد ایشون نه تنها قبلاً اون رو می‌دونن، که همون درجا دو تا چیز هم به اون‌چه که من گفتم اضافه می‌کنن! خوب حالا، آقای حسن الماسی، من نصف این «آیا می‌دانید که» ها رو به این امید نوشتم که: «حالا من یه چیزی گفته باشم که تو ندونی»!!! :دی

 

 

برای خوندن توضیحات مربوط به «آیا می‌دانید که» ها برید به ادامه‌ی مطلب.

در ضمن، برام جالبه که بدونم چه قدر از این‌ها رو از قبل می‌دونستید J .

 

 


برچسب‌ها: علمی، ستاره شناسی
دنباله

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 8:20 | لینک  | 


 
یک سال از اون سه شنبه گذشت.  

زود رسیدم، طبق معمول. اون هم زود رسیده بود. 
می‌گم: بَـــه، سلام، رکورد شکوندی صبح سحری! (دستم رو می‌برم زیر مقنعه)
می‌گه: باز تو داری رادیو پیام گوش میـدی؟
هدفـون‌ها رو در میارم و می‌گم: نه بابا، آهنگ بود. قطعـش کردم. حالا چی شده زود اومـدی؟
می‌گه: بابام با ماشین رسوندم، که بتونم اونـا رو بیارم.
و با دست دو تا جعبه‌یِ شیرینیِ رویِ طاقچه رو نشون می‌ده. خیلی وقت بود که قول داده بود؛ قول داده بود که شیرینی بیاره؛ شیرینی قبولیش رو. یه روزی رو انتخاب کرده بود که با دکتر «ق» کلاس داشته باشیم؛ که می‌شد: صبح سه‌شنبه، کلاس ترجمه‌ی ادبی.

من مثلاً زود اومده بودم که یکی بزنم تو سرِ خودم و یکی هم تو سرِ ترجمـه‌هـایِ نیمـه‌کـاره‌م۱ ... که با دیدن شیرینی‌ها کلاً بی‌خیال می‌شم. حرف میره سرِ قبولیش و سرِ شیرنی‌هایی که سرِ طاقچه منتظرن.

بیست دقیقه‌ای گذشته. سه تا دیگه از بچّه‌ها هم می‌رسن، شوخی و خنده و گپ‌هایِ قبلِ کلاس ... که موبایل الهام می‌گه: خِـرت خِـرت۲. نگـاه‌ش می‌کنه، چیزی می‌خونه و از کلاس میـره بیـرون. یک دیقه بعد برمی‌گرده و روی یکی از صندلی‌ها، یه جایی درست وسطِ بحث من و رها، می‌شیـنه. خبری از خنده‌های یک دیقه قبل رویِ صورت‌ش نیست. رها رو صدا می‌زنم، با سر به الهام اشاره می‌کنم و قیافم رو می‌کنم شکل علامت سوال؛ که یعنی: «چی شد این یه دفعه؟». رها در جواب شونـه‌هاش رو می‌ندازه بالا؛ که یعنی: «چه می‌دونم».

می‌گم: الهــــــــام؟ ...

که یه دفعه بغضش می‌ترکه و سرش رو می‌گذاره رویِ میز. من و رها و دو تای دیگه، به عبارتی، چهار تا آدم گنده جمع شدیم دور یه آدم گنده، و همه مونـدیم که الان باید چی کار کنیـم؟!!! نمی‌دونیـم اجازه داریـم بهش دست بزنیـم یا نه. اجازه داریـم چیـزی بهش بگیـم یا نه. یا اصلاً اگر بخوایـم چیـزی بگیـم، چی باید بگیـم؟ یا در چه مورد؟

الهام که خوب می‌دونه همه‌مون، شدیداً منتظر یک توضیـحــیم، بعد از چند دیقه سرش رو بلند می‌کنه و می‌گه: قیصر رفت.

درست یادم نیـست که چه عکس العملی به این جمله نشون دادم، اما خوب یادمه که هیـچ حرفی نداشتـم که بهش بزنم. خوب می‌دونـستم که چه‌قـــدر قیصر رو دوست داشت.

تو صندلی کناریـش می‌نشیـنم و منتـظر می‌مونم. به حرف میـاد کم‌کم. می‌گم: کِی؟ کجا؟ کی خبرش رو داد؟ می‌گه: دیشب، تو بیمارستان. الان یکی از بچه ها اس ام اس داد. زنگ زدم به خودش جواب نداد، زنگ زدم به شوهرش. منی که تا حالا با طرف فقط سلام و علیک رسمی کرده بودم، سرش داد زدم که: این چیـه؟ اول صبحی شوخیـتون گرفته؟ گفت: نه خانم «ف»، ما الان تو بیمـارستـانیـم.

به قرمزی چشم‌هـاش نگاه می‌کنم و چشم‌هـام خیس می‌شه. نه به خاطرِ این که قیصر مرده. من قیصر رو نمی‌شـناختم. به جز یه کتاب شعر که دوم دبستان ازش خونده بودم، به جز شعرش تو کتابِ ادبیات دبیرستان، و به جز حرفایی که الهام ازش زده بود ... چیز دیگه‌ای در موردش نمی‌دونستـم. من قیصر رو نمی‌شناختـم، و اون روز برای مرگ قیصر گریه نکردم. به حال الهام گریه کردم، که خوب می‌دونستـم که چه عزیزی رو از دست داده!

اس ام اس ها هر چند دیقه یه بار می‌رسیـدن. و هر کدوم یه جور این خبر رو با خودشون میـاوردن. کلاس شروع شده بود. الهام آروم موبایلش رو از جیبش کشید بیرون و خوند، بعد جوری روی میز گذاشتـش که من هم ببیـنم. نوشته بود:

از رفتنت دهان همه بـاز ...
انگـار گفته بـودند:
            پـرواز!
            پـر  واز! ۳

الهام اون روز سرِ کلاس شیریـنی داد. شیریـنی قبولی کارشناسی ارشد، به عنوان نفر سوم دوره‌ی کارشناسی. دوره‌ی کارشناسی‌ای که آخرین نمره‌ش رو از دست قیصر گرفته بود. همون نمره‌ای که معدلش رو انقدر بالا کشیـد تا به عنوان نفر سوم با معدل، اسمش بره تو لیست قبولی‌های ارشد.

 

حالا یک سال از اون سه‌شنبه می‌گذره!

 زیرنویس:

۱. معمولاً زودتر سرِ کلاس حاضر می‌شدم، که شاید در مورد ترجمه‌هایی که تو هفت روز گذشته‌ی هفته کاری در موردشون نکرده بودم، توی این یک ساعت مونده به کلاس، فرجی حاصل بشه.

۲. این صدای ویبره رفتن موبایل الهامه، اون طوری که خودش صداش رو در میاره!

۳. این یکی از شعرهای خودِ قیصره، به اسم حیرت، که توی آخرین مجموعه‌ی اشعارش، «دستور زبان عشق»، چاپ شده.

 


برچسب‌ها: قیصر امین پور، خاطره، سه شنبه

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:32 | لینک  | 


  

یک سال از اون سه شنبه گذشت. *

 

 کـودکـی‌ها

 

 

باد بازیگوش

   بـادبـادک را

بـادبـادک

دست کودک را

 هر طرف می‌بُرد

 

 کودکی هایم

 با نخی نازک به دست بـاد

آویزان!

 

 

قیصر امین‌پور – دستور زبان عشق

 

* شاید تو نوشته‌ی بعدی بگم که دقیقاً کدوم سه‌شنبه!

 


برچسب‌ها: شعر، کودکی

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 23:8 | لینک  |