یک سال از اون سه شنبه گذشت.  

زود رسیدم، طبق معمول. اون هم زود رسیده بود. 
می‌گم: بَـــه، سلام، رکورد شکوندی صبح سحری! (دستم رو می‌برم زیر مقنعه)
می‌گه: باز تو داری رادیو پیام گوش میـدی؟
هدفـون‌ها رو در میارم و می‌گم: نه بابا، آهنگ بود. قطعـش کردم. حالا چی شده زود اومـدی؟
می‌گه: بابام با ماشین رسوندم، که بتونم اونـا رو بیارم.
و با دست دو تا جعبه‌یِ شیرینیِ رویِ طاقچه رو نشون می‌ده. خیلی وقت بود که قول داده بود؛ قول داده بود که شیرینی بیاره؛ شیرینی قبولیش رو. یه روزی رو انتخاب کرده بود که با دکتر «ق» کلاس داشته باشیم؛ که می‌شد: صبح سه‌شنبه، کلاس ترجمه‌ی ادبی.

من مثلاً زود اومده بودم که یکی بزنم تو سرِ خودم و یکی هم تو سرِ ترجمـه‌هـایِ نیمـه‌کـاره‌م۱ ... که با دیدن شیرینی‌ها کلاً بی‌خیال می‌شم. حرف میره سرِ قبولیش و سرِ شیرنی‌هایی که سرِ طاقچه منتظرن.

بیست دقیقه‌ای گذشته. سه تا دیگه از بچّه‌ها هم می‌رسن، شوخی و خنده و گپ‌هایِ قبلِ کلاس ... که موبایل الهام می‌گه: خِـرت خِـرت۲. نگـاه‌ش می‌کنه، چیزی می‌خونه و از کلاس میـره بیـرون. یک دیقه بعد برمی‌گرده و روی یکی از صندلی‌ها، یه جایی درست وسطِ بحث من و رها، می‌شیـنه. خبری از خنده‌های یک دیقه قبل رویِ صورت‌ش نیست. رها رو صدا می‌زنم، با سر به الهام اشاره می‌کنم و قیافم رو می‌کنم شکل علامت سوال؛ که یعنی: «چی شد این یه دفعه؟». رها در جواب شونـه‌هاش رو می‌ندازه بالا؛ که یعنی: «چه می‌دونم».

می‌گم: الهــــــــام؟ ...

که یه دفعه بغضش می‌ترکه و سرش رو می‌گذاره رویِ میز. من و رها و دو تای دیگه، به عبارتی، چهار تا آدم گنده جمع شدیم دور یه آدم گنده، و همه مونـدیم که الان باید چی کار کنیـم؟!!! نمی‌دونیـم اجازه داریـم بهش دست بزنیـم یا نه. اجازه داریـم چیـزی بهش بگیـم یا نه. یا اصلاً اگر بخوایـم چیـزی بگیـم، چی باید بگیـم؟ یا در چه مورد؟

الهام که خوب می‌دونه همه‌مون، شدیداً منتظر یک توضیـحــیم، بعد از چند دیقه سرش رو بلند می‌کنه و می‌گه: قیصر رفت.

درست یادم نیـست که چه عکس العملی به این جمله نشون دادم، اما خوب یادمه که هیـچ حرفی نداشتـم که بهش بزنم. خوب می‌دونـستم که چه‌قـــدر قیصر رو دوست داشت.

تو صندلی کناریـش می‌نشیـنم و منتـظر می‌مونم. به حرف میـاد کم‌کم. می‌گم: کِی؟ کجا؟ کی خبرش رو داد؟ می‌گه: دیشب، تو بیمارستان. الان یکی از بچه ها اس ام اس داد. زنگ زدم به خودش جواب نداد، زنگ زدم به شوهرش. منی که تا حالا با طرف فقط سلام و علیک رسمی کرده بودم، سرش داد زدم که: این چیـه؟ اول صبحی شوخیـتون گرفته؟ گفت: نه خانم «ف»، ما الان تو بیمـارستـانیـم.

به قرمزی چشم‌هـاش نگاه می‌کنم و چشم‌هـام خیس می‌شه. نه به خاطرِ این که قیصر مرده. من قیصر رو نمی‌شـناختم. به جز یه کتاب شعر که دوم دبستان ازش خونده بودم، به جز شعرش تو کتابِ ادبیات دبیرستان، و به جز حرفایی که الهام ازش زده بود ... چیز دیگه‌ای در موردش نمی‌دونستـم. من قیصر رو نمی‌شناختـم، و اون روز برای مرگ قیصر گریه نکردم. به حال الهام گریه کردم، که خوب می‌دونستـم که چه عزیزی رو از دست داده!

اس ام اس ها هر چند دیقه یه بار می‌رسیـدن. و هر کدوم یه جور این خبر رو با خودشون میـاوردن. کلاس شروع شده بود. الهام آروم موبایلش رو از جیبش کشید بیرون و خوند، بعد جوری روی میز گذاشتـش که من هم ببیـنم. نوشته بود:

از رفتنت دهان همه بـاز ...
انگـار گفته بـودند:
            پـرواز!
            پـر  واز! ۳

الهام اون روز سرِ کلاس شیریـنی داد. شیریـنی قبولی کارشناسی ارشد، به عنوان نفر سوم دوره‌ی کارشناسی. دوره‌ی کارشناسی‌ای که آخرین نمره‌ش رو از دست قیصر گرفته بود. همون نمره‌ای که معدلش رو انقدر بالا کشیـد تا به عنوان نفر سوم با معدل، اسمش بره تو لیست قبولی‌های ارشد.

 

حالا یک سال از اون سه‌شنبه می‌گذره!

 زیرنویس:

۱. معمولاً زودتر سرِ کلاس حاضر می‌شدم، که شاید در مورد ترجمه‌هایی که تو هفت روز گذشته‌ی هفته کاری در موردشون نکرده بودم، توی این یک ساعت مونده به کلاس، فرجی حاصل بشه.

۲. این صدای ویبره رفتن موبایل الهامه، اون طوری که خودش صداش رو در میاره!

۳. این یکی از شعرهای خودِ قیصره، به اسم حیرت، که توی آخرین مجموعه‌ی اشعارش، «دستور زبان عشق»، چاپ شده.

 


برچسب‌ها: قیصر امین پور، خاطره، سه شنبه

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 10:32 | لینک  |