جمعه 20 دی هشتاد و هفت

صبح زود بیدار شدم، چای و شیر ... صبحانه آماده شد. دراز کشیدم به درس خواندن و دفعه ی بعد که چشم‌هام باز شدند یازده و نیم بود. دنبال این دفتر می‌گشتم که از سر بی حوصلگی کتاب تهوع سارتر را که یک هفته ای هست از کتابخانه بیرون آمده و روی میز من جا خوش کرده، بدون این که ورقی بخورد را باز کردم. این طور شروع می‌شود:

بهتر از همه آن است که رویدادها را روز به روز نوشت، برای فهمیدنشان دفتر خاطراتی داشت، از اختلاف‌های کوچک و امور واقع کوچک، ولو آن که ناچیز به نظر بیایند غفلت نکرد، و از همه چیز مهم تر رده بندی شان کرد. باید گفت که این میز، خیابان، مردم، کیسه‌ی توتونم را چه طور می‌بینم، زیرا همین‌ها است که تغییر کرده. باید دامنه و ماهیت این تغییر را به دقّت معلوم کرد.

 

بخش دیگه ای از همون دست نوشته ها.

 


نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 15:11 | لینک  |