از وقتی که ساعدی رو کشفش کردم دوستش داشتم. پیشتر از این که کشفش کنم باهاش آشنا شده بودم اما جدیش نگرفته بودم. یک جورهایی ساده از کنارش گذشته بودم.برای همین هم وقتی که کشفش کردم از خودم بیزار شدم بابت همهی اون سالهایی که نادیده گرفته بودمش. فرصتی دست داده که بیشتر ازش بخونم. اثراتی از چیزهایی که خواهم خوند به اینجا هم خواهد رسید.
این هم بخشی از سفرنامهی غلامحسین ساعدی به مناطق جنوبی کشور، نقل شده در کتاب شناختنامۀ ساعدی نوشتهی جواد مجابی - صفحهی ۷۱
باد سختی میوزید و پنجرهها را به هم میکوفت و دریا را به هم میزد. و آدم از این که پا روی خشکی دارد احساس امنیت و خوشحالی میکرد. هیچ صدایی غیر از نعرۀ توفندگی دریا به بالای قلعه نمیرسید. و ماهیگیران از آن بالا همچون مورچههایی دیده میشدند که به کمک هم مویی را از دریا بیرون میکشیدند.
برچسبها: گزیده، کتاب، ساعدی