یکی از اخلاقهای بدی که دارم «عصبی/عصبانی/بی اعصاب» بودنه. راستش نمیدونم کدوم یکی از این سه تا کلمهای که توی گیومه گذاشتم توصیف مناسبتریه برای اونچه که من هستم، همین قدر میدونم که زود از کوره در میرم. کورهم چندان داغ نیست، هیچ وقت هم خیلی دووم نمیاره. ولی همیشه همون انفجار اولیه و پرتاب ناگهانی و کنترل نشدهی گدازه ها، خرابی ای رو که نباید، به بار میاره. اصولاً آدم عصبانیای نیستم. مشکل اینجاست که هر وقت عصبانی، یا ناراحت، یا خسته، یا بیحوصله، یا نگران، یا کلافه ... باشم پرخاشگر میشم. به عبارتی، هر وقت هر نوع موج احساسی منفی در وجودم در جریان باشه اعصابم راحتتر تحریک و برآشفته میشن و معمولاً نتیجهش یه برخورد نا به جاست که موجبات ناراحتی و دلخوری اطرافیانم رو فراهم میکنه.
تا این لحظه متأسفانه راهی برای تغییر یا درمان خودم پیدا نکردم. فقط اگر با طرفم خیلی ندار باشم قبلش بهش یه هشدار میدم که «ببین الان حالم خوش نیست گیر نده، سوال هم نپرس». چند وقت پیش گفتم بذار طبق معمولی که به مشکل برمیخورم، دست به دامن اینترنت و کتاب بشم. رفتم یه کتاب Anger Management (مدیریت خشم) دانلود کردم نشستم به خوندن. هی خوندم، هی به حال خودم تأسف خوردم، هی خوندم، هی تأسف خوردم. حالا تازه اول کتاب بودها، طرف هم هیچ حرف مهمی هم نزده بود، صرفاً داشت مقدمه چینی میکرد که این خشمِ فلان فلان شده چه دودمانها که به باد نداده، چه خانوادهها که از هم نپاشونده، چه زحمتها که پایمال نکرده، چه فرصتهای شغلی که به هدر نداده و ... ولی هیچ کدوم اینا در لحظه برا من اهمیت نداشت، همین قدر که کتاب انگر منج منت دست گرفته بودم جای تأسف داشت منم برا همین نشسته بودم هی تأسف میخوردم. خلاصه، خوندم و خوندم و یک پنجم کتاب رفت و چشمهام خسته شد و کامپیوتر رو خاموش کردم و گرفتم خوابیدم. صبح که بیدار شدم یک انسان خسته و کلافه بودم. آخه تمام شش هفت ساعت گذشته رو توی خواب داشتم با کس و ناکس، از رئیس و مرئوس و دوست و آشنا و فامیل گرفته تا دشمنِ فرضی، دعوا میکردم. ای بابا! اینم شد زندگی! من حتی اعصاب ندارم کتاب کنترل اعصاب بخونم!