از دغدغه‌های اوایل بیست سالگیم این بود که کتاب خوندن‌هام رو با کسی شریک شم. ایده‌ش فکر کنم از یکی از برنامه‌های تلویزیون اومده بود و رفته بود توی مغزم جا خوش کرده بود؛ برنامه‌ای که یکی از کتابخانه‌های نابینایان رو معرفی می‌کردئ و از وجود چیزی به اسم «کتاب گویا» خبر می‌داد. با خودم می‌گفتم، من که کتاب می‌خونم، بلند بلند بخونم چند نفر دیگه هم فیض ببرن. نمی‌دونستم همچین کتابخونه‌هایی نیروی داوطلب می‌خوان یا نه. نمی‌دونستم هم که از کی بپرسم. اوایل فکر میکردم باید کار راحتی باشه. همونی که همیشه توی دلت و با حرکت چشم‌هات می‌خونی رو این بار بلند بلند و صدا دار می‌خونی. بعد که یکی دو بار امتحان کردم دیدم ظاهرش راحته، اما مهارت می‌خواد. باید بتونی متن رو درست بخونی، لحن و حسش رو درست بگیری، سرعت مناسبی انتخاب کنی، به حد کافی نفس داشته باشی، درست و به جا نفس بگیری، تپق نزنی و و و ... من هر بار یا نفس کم می‌آوردم یا تپق می‌زدم.

گذشت، تا به امروز. امروز هم که نه، چند ماه پیش. یه فکر خوب و یه جرکت خوب، از طرف یه عده آدم دوست‌داشتنی، حالا توی بیست و اندی سالگی بهم این فرصت رو داده که دغدغه‌ی سال‌های جوانیم رو دوباره ناخنکی بزنم. نمی‌دونم این مدت که از این‌جا می‌گذشتید نگاه‌تون به بنر کنار وبلاگ افتاده یا نه.

 

 

 

کتابخانه‌ی عطار نیشابوری، مدتیه که برای تهیه‌ی کتاب‌های صوتی برای کودکان نابینا فراخوان داده. تنها کاری که لازمه بکنید اینه که یک کتاب کودک بردارید و با صدای خودتون بخونیدشد. توضیحات کامل در مورد نکاتی که در مورد انتخاب کتاب و نحوه‌ی روخوانی باید راعایت کنید توی لینک‌هایی که گذاشتم هست.

 

من این پست رو خیلی وقت بود می‌خواستم بنویسم و تنبلی می‌کردم تا به امروز. البته توی همین خیلی وقتی که من تنبلی می‌کردم فراخوان یکی دو باری تمدید شده و از همین لحظه که بنده در خدمتتون هستم تا آخر تابستون برای این کار وقت دارید.

 

از سر و روی وبلاگم مشخصه که چه قدر کتاب توی زندگیم بوده و هست. کودکی، نوجوانی و بزرگسالی من رو کتاب‌ها ساختن. نه خیلی سفر کردم، نه خیلی آدم دیدم و نه حتی اهل فیلم دیدن بودم. توی خونه بزرگ شدم، توی مدرسه، توی دانشگاه، و کمی هم توی شهر. هر چی غیر از این‌ها دارم، که کم هم نیستن داشته‌های این چنینیم، رو کتاب بهم هدیه داده. دنیای بچه‌های نابینا جا داره که خیلی تاریک‌تر و خیلی بسته‌تر از دنیای من باشه، پس شیرینه برام اگر بتونم توش چراغی روشن کنم. گذشته از این‌ها، کتاب کودک خوندن شیرینه. قصه‌ها رو بلند بلند خوندن هم شیرینه. برای کسی بلند بلند قصه گفتن هم باید از همه این‌ها شیرین تر باشه. من بچه‌ی کوچیک دور و برم نبودن، اون‌هایی که دایی، خاله، عمه و عمو شدن باید این شیرینی رو تجربه کردن باشن. بیایید این شیرینی ها رو، نه به کس دیگه، که به خودمون هدیه کنیم.

 

بخوان ...

بخوان که صدای تو خوب است.

 


برچسب‌ها: کتاب گویا

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 11:30 | لینک  |