شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۱
دور همیم، من هم که فعلا در ننوشتن هایم گیر کردم، پس بذارید براتون خیلی بی مقدمه یه خاطره بگم روحمون شاد شه!
کلاس سوم بودم. یه خونهی دو طبقه مینشستیم. یه روز تعطیل برای بالاییها مهمون اومد در حد زیاد ... یک ایل و تبار ... و رفت. فرداش من خواستم برم بیرون دیدم کفشهام نیست! این ور رو بگرد. اون ور رو بگرد ... نبود! مگه میشه؟ آب شده بودن رفته بودن تو زمین؟
بعد از جستجوهای بسیار، مشورت گرفتن از همسایه بالایی و تماس با مهمانهای مربوطه مشخص شد که بچهی مهمون کفشهای من رو دیده خوشش اومده. مال خودش رو گذاشته مال من رو پوشیده رفته خونه شون!!!
من از همین تریبون از حسن نظر بچه ی مهمون و از دقت نظر پدر و مادر مربوطه کمال تشکرم رو اعلام میکنم!
برچسبها: کفش، خاطره
نویسنده: آیِ با کلاه | در ساعتِ 0:35 | لینک
|