یک. دیشب یکدفعهای دلم برای کودکی تنگ شد ... برای سادگی و پاکی ...
دو. مدتیست که بد خواب شدم، ناجور. آخه یکی از تفریحات زندگی من خوابیدنه؛ و همیشه هم ادعام این بوده که «من هر ساعتی از روز که اراده کنم میتونم بخوابم!». البته این ادعا هنوز هم کاملاً درسته، مشکلی که هست اینه که من دیگه شبها نمیتونم بخوابم. از بعد از امتحانات که حدود بیست روزی عادت کرده بودم به شب بیداریهاییِ تا ساعت سه، این شبها هم دیگه خواب درست و حسابی ندارم. یک ساعت توی جام غلط میزنم تا خوابم ببره L بدیش اینه که چشمام خستن، وگرنه میشستم و کتاب میخوندم، اما خواب توشون نمیره! (این نکته قالب توجه جناب احمدی، که چندی پیش دلایل ساعت دو صبح به روز کردنِ وبلاگم رو جویا شده بودن)
سه. آیِ با کلاه: «مهربونم، چرا این جوری پشت ابرها قایم شدی و یواشکی از اون پشت نگام میکنی؟ ... انگار که از غریبه رو گرفتی ... یعنی ما دیگه غریبهایم دیگه ...»
همینجور نشستم و دارم با یکی از عزیزترینهام، بعد از چندین ماه بیخبری حرف میزنم و از هوای خنک شب لذت میبرم، که متوجه حضور یه مهمونِ ناخونده میشم: پسر همسایه که رو پشتبومشون، پشت پردهی سیاه شب قایم شده، و اون هم داره یواشکی نگام میکنه (البته بهتره بگم دید میزنه).
چهار. دلم برای آسمون تنگه ... خیلی ...
پنج. دیشب اینقدر حرف تو حرف شد که از عقد دختر عمم، رفتیم رسیدیم به جشنهای هفت شب و هفت روزی که قدیمها برای عروسی میگرفتن؛ و مامان شروع کرد از جزئیات اتفاقات و مراسمی گفتن که از روز اول تا شبِ هفتم اتفاق میافته ... و چه مراسماتِ جالبی!
شش. شما خوب هستید؟
برچسبها: پراکنده