این قسمت متن رو حدودا دو سال پیش نوشتم:

اسم کافه پیانو رو به نظر چند باری از چند جایی شنیدم! کجا و چه طور یادم نیست. لابد یه جاهایی توی گوشه گوشه‌ی این دنیای مجازی که ازش می‌گذرم. اولین برخورد نزدیکم باهاش وقتی بود که از روی لینکی وارد وبلاگ فرهاد جعفری شدم. پستِ لینک شده رو خوندم و بعد وارد صفحه‌ی اصلی وبلاگ شدم و چند تا دیگه از پست‌ها رو خوندم. یه خاطره از عباس معروفی و ... و یه نوشته مربوط به کافه پیانو! تازه این‌جا بود که فهمیدم توی وبلاگ شخصیِ نویسنده هستم! با خودم قرار گذاشته بودم که بعدها هم باز سری به این وبلاگ بزنم، که تا الان هیچ وقت این کار رو نکردم. یه مدت بعد هم توی یکی از وبلاگ‌های در و همسایه خوندم که:

گرچه کتاب «کافه پیانو» پر از اشتباهات فاحش املایی، رسم الخطی و نشانه­گذاری ­(punctuation) است، اما می­توان به غایت از خواندنش و لحن راحت نویسنده لذت برد. روزمره نوشته است و بدون لفافه. نویسنده هیچ ابایی ندارد که بزرگترین ضعفش را عیان کند و خیلی راحت از همان ابتدا متوجه می­شوی که هر بار خواسته بقیه متنش را بنویسد، ابتدا چند صفحه ای «ناتور دشت» سلینجر را خوانده بعد قصه خودش را پرداخته است. با همه این اوصاف، این کتاب خواندنی­ست. مزۀ بوی بخار چای تلخ می­دهد. حیف است نخوانده بماند.

همه‌ی این‌ها توی خاطرم بود، تا این که دو تا از دوستان کتاب رو خوندن، پیشنهادش کردن و به من هم قرضش دادن تا بخونم و چنین شد که اینجانب کافه پیانو رو خوندم!

 

اینم گزیده‌هایی از این کتاب:

 

ص ۲۶۲

تمام بچه مذهبی‌هایی را که دیده‌ام – مگر علی – از دم این تیپی‌اند. یعنی اگر ده تا رولکس هم بسته باشند پشت دستشان؛ باز هم زمین و زمان را از روی وقت نمازشان اندازه می‌گیرند.

 

... توضیح دادم: [سرخپوست ها] معتقدن خدا وقتی توی کارگاه سفالگریش داشته آدمو میساخته؛ سه تا نمونه می‌سازه. اولی رو میذاره تو کوره، زود درش میاره. سفید پوستا رگ و ریشه‌شون برمی‌گرده به این نمونه. دومی رو می‌زاره، دیر ورِش می‌داره. سیاپوستا از قماش این دومین. تازه خدا دستش میاد که چه قدر زمان لازمه که آدمو بزاره تو کوره تا یه چیز خوش آب و رنگ از آب در بیاد. نه خام خام باشه، نه به کلی بسوزه.

گفت: اونام لابد سرخپوستان!

 

ص ۲۳۵

راست می‌گفت. به چیزی که عادت می‌کنم؛ محالِ ممکن است عوضش کنم و دلم می‌خواهد تمام عمر باهام باشد ...

 

ص ۲۳۴

... که من هر بار آن را خوانده‌ام؛ پیش خودم گفته ام شرط میبندم که بُل؛ یک نسخه ناتور دشت را گذاشته جلویش و با خودش عهد کرده که یکی بهترش را بنویسد.

 

ص ۶۱

نمی‌خواهم بگویم پری‌سیما طوری توی رویاهایش گیر افتاده که هر بار که می‌خواهم مجسمش کنم؛ میبینمش که یک بلوز دامن صورتیِ کم حال – از آنها که دهه ی چهل توی آمریکا می پوشیدند و دامنش پر بود از چین های ریز و بلند که من می‌میرم برایشان – تنش است. نشسته لبه‌ی یک تکه ابر قلمبه و پاهایش را انداخته پایین. کفشی چیزی هم پایش نیست. و یک لیوان شیر هم گرفته توی دستش و دارد مثل یک گربه‌ی اشرافی که به ظرف شیرش خیره شده – که تازه پرش کرده‌اند و منتظر است که صاحبش برود پی کار و زندگی اش تا بتواند بیوفتد به جانِ ظرفِ شیر – با اشتیاق بهش نگاه می‌کند.

 

از این‌جا به بعدش جدیده:

دلایل زیادی برای دوست داشتن و دوست نداشتن کتاب وجود داشت. از طرفی به قول کلبه دنج، لحن راحت نویسنده آدم رو با کتاب همراه می‌کرد. از طرف دیگه فضای کافه، محبتی که راوی به زن و دخترش داشت، و بخشی از توصیفات و نگاهش دوست داشتنی بودن واقعاً! اما پای داستان پردازییش که میومد وسط نمی‌تونستم به راحتی بگم که خوبه. از این کتاب‌ها بود که وقتی داری خوندنش رو به یه دوست توصیه می‌کنی باید بگی: «شاید کتاب خوبی نباشه، اما تیکه های جالب زیاد داره». و مطمئن باشی که از خوندن بخش‌های زیادیش لذت می‌بره، هر چند شاید وقتی کتاب رو می‌بنده راضی نباشه. در حال حاضر که حدود سه سالی از خوندن این کتاب می‌گذره درست یادم نیست که چه ایرادهایی می‌تونستم بهش بگیرم، اما می‌دونم بزرگترین ایرادی که از نظر من به این کتاب وارده اینه که کتاب نیست! طرح، فکر و یکپارچگی که پشت یک کتاب وجود داره رو من توی این کار ندیدم و همین هم مایه‌ی تعجبم شده بود که اصلاً چی شده که محتوایی که از نظر من کتاب نیست در قالب فیزیکی یک کتاب توی دست‌های منه! کافه پیانو برای من، بیشتر شبیه یک وبلاگ بود، با پست‌هایی بلند و یه جاهایی واقعا هنرمندانه، که روایت‌گر گوشه‌هایی از زندگی شخصی و بخشی از زندگی کاری کافه‌چی یا همون راوی داستان بود. کافه‌چی‌ای که از قضا یک وبلاگ شخصی هم داره، درست مثل نویسنده‌ی کتاب. و همین دلیل خوبی می‌شه برای منحرف کردن ذهن آدم به این سمت که «نویسنده هم شاید یک کافه‌ی شخصی داشته باشه!» بخش‌های کتاب در عین این که به ساخت فضای ذهنی و فضای زندگانی راوی کمک می‌کنن، حوادثی کمابیش مستقل دارن. درست شبیه نوشته‌های یک وبلاگ. و از یه جایی به بعد مرز بین خیال و واقعیت، زندگی و داستان جوری به هم میریزه که میشه درست شبیه نوشته‌های وبلاگ‌نویسی که زیادی از تجربه‌های شخصیش گفته، و حالا داره سعی می‌کنه با بهره بردن از خیال پردازی و استعداد نویسندگیش خواننده رو گیج کنه و به شک بندازه و با این کارش از امن بودن فضایی که پشت نوشته‌هاش برای خودش ساخته مطمئن بشه.

 

حالا این همه گیر دادم، یه چیز خوب هم بگم. یه بخشی از تخیل فرهاد جعفری/راوی بود که به شخصه خیلی ازش لذت بردم. تخیلش یه جورایی دنباله داره! این رو بخونید:

 

ص ۱۸۳

همان پولیوری که هر وقت می‌پوشید و کلاهش را هم که از همان کامواست می‌گذاشت سرش – طوری که کمند موهای عسلی رنگش از زیر کلاه بیرون می‌زد و می‌افتاد روی شان‌هایش و تا نزدیکی کمرش هم می‌رسید – جفت این اسکی بازهای بلوند سوئدی می‌شد که روزهای آفتابی می‌روند اسکی و از ارتفاعات که سرازیر می‌شنوند موهای‌شان توی باد همین جوری پیچ می‌خورد و گاهی برمی‌گردد و می‌چسبد به عینک‌های آفتابی خوشگلشان.

طوری که نمی‌توانند جلوی‌شان را ببینند و نیمه‌های مسیر؛ روی برف‌ها می‌خورند زمین و همین طوری که دارند هی پشتک و وارو می‌زنند و اختیارشان دیگر دست خودشان نیست – و چوب‌های اسکی‌شان هم هر کدام پرت شده است یک طرف – تا پایین پیست سر می‌خورند.

 

این‌جا راوی داشته زنش، پری‌سیما رو توصیف می‌کرده و این‌طور تصویر می‌کرده که وقتی فلان پلیور رو می‌پوشه می‌شه درست شبیه این اسکی بازهای بلوندِ سوئدی. پاراگراف اول برای دادن همچین تصویری کافیه، اما انگار تخیل راوی دست از تصویر سازی برنمی‌داره. شاید حتی یادش می‌ره که الان توی تخیلات خودشه. انقدر تصویر سازی رو ادامه میده که پری‌سیما، پلیور به تن، جای اسکی‌باز رو می‌گیره، با چوب‌های اسکی، از ارتفاعات سرازیر می‌شه، باد به صورتش می‌خوره، موها جلوی دیدش رو می‌گیرن، اختیارش رو از دست می‌ده، زمین می‌خوره و تا پایین پیست سر می‌خوره!!! شبیه این کارتن‌ها می‌مونه که طرف موقع فکر کردن یه دونه ابر بالا سرش باز می‌شه و یه سری اتفاقات توی اون ابره میوفته. فرقش اینه که خود طرف هم محو تماشای اتفاقات توی ابر می‌شه و یادش می‌ره که از یه جایی به بعد باید دکمه‌ی pause رو بزنه. این همون چیزی هست که بالا بهش گفتم تخیل دنباله‌دار!

 


برچسب‌ها: کتاب، نقد، کافه پیانو

نویسنده:  آیِ با کلاه | در ساعتِ 20:43 | لینک  |