یـک ● دارم سعی میکنم به چیزهایی فـکـر کنم که نـیـسـتـم.
دو ● یه درخواست کوچولو: بدیهای آدمها رو به من نگو! مرسی.
سه ● چه قدر این دو تا آدم توی زندگی من شبیه به هم هستن. شاید به واقع هیچ ربطی به هم نداشته باشن، ولی همین که پاشون رو میذارن تو زندگی من، یکی میشن.
چهار ● من قابلیت این رو دارم که به هر انسانی که بتونه من رو بخندونه، بیشتر از اونی که من میتونم بخندونمش، عشق بورزم. و متقابلاً از هر انسانی که نمیشه باهاش خندید فرار کنم.
پنج ● در توضیح بالایی: زندگی من روی سه تا پایهی «خواب، خنده، کتاب» میگذره!
شش ● از خودم بدم اومد. با یه حرکت کوچیک کاری کرده بودم که مورد قضاوت قرار بگیره. که آدمها ازش بدشون بیاد. اون هم آدمهایی که نمیشناختـنش و نمیشناختــشون.
هفت ● حدود یکی دو هفتهای ناپدید میشم. به اینترنت دسترسی ندارم. البته احتمالاً وبلاگ خود به خود به روز میشه (مثل همین الان. با استفاده از تکنوآلرژی بسیار، بسیار پیچرفتهی «پست در آینده» که بلاگفا در اختیار کاربرانِ عزیزتر از جانش گذاشته).
هشت ● عید همگیتون مبارک. تعطیلات خوش بگذره. ایشالله سال خوبی باشه برای همه تون. اگر دم سال تحویل بیدار بودید و قصد کردید از خدا چیزهای خوب خوب بخواید، ما رو هم از قلم نندازید.
نه ● :)
ده ● این نـیـز بـرفـت.
[ ... یـکــــــ ســــــــالـــــ بـــعــــد ... ]
نود ● این نوشته رو قرار بود بیست و ششم ثبت کنم، بیست و نهم بیاد رو وبلاگ و شما قبل از سال نو بخونیدش. اما به علت دور از دسترس قرار گرفتن نابههنگام اینترنت، یعنی از بیست و سوم، تمام نقشههام نقش بر آب شد. خلاصه این که، تبریک دیرهنگام من رو بپذیرید!
برچسبها: پراکنده