سالها پیش بود که این کتاب رو خوندم. از جمله کتابهایی بود که خونده بودم، اما هیچ ازش یادم نمیومد. حتی اسمش! همین قدر یادم بود که یک کتاب با جلد تیره خوندم، که نویسندهش شخصی به اسم گلشیری بوده. اون موقعی که این کتاب رو خوندم، شناختی از نویسنده نداشتم (البته الان هم شناخت خاصی ندارم) سالها بعد فهمیدم که گلشیری یکی از نویسندههای معروف معاصر هست که معروفترین کتابش «شازده احتجاب» هست. از اون به بعد هر کی اسم گلشیری رو میاورد، کلی به حافظهم فشار میاوردم که اسم این کتاب یادم بیاد، اما بیفایده بود. همیشه تنها چیزی که برای گفتن داشتم این بود که «یه چیزی از گلشیری خوندم، یادم نیست چی! راستش، حتی اسمش هم یادم نمیاد!!! شاید همین شازده احتجابش بوده!» و توی همهی این سالها هیچ کس هیچ اسمی از کتابی به اسم «جبّهخانه» نوشتهی هوشنگ گلشیری، جلوی من نیاورد، تا بلکم دوای دردم باشه. خلاصه، گذشت و گذشت تا همین چند هفته پیش که رفتم سراغ کتابخونهی آقای برادر (جایی که قبلاً این کتاب رو از اون جا گیر آورده بودم) و کتابها رو زیر و رو کردم و اون کتاب با جلد تیره که روش اسم گلشیری نوشته شده بود رو دوباره دیدم! دوباره خوندمش، و جالب این که خاطرهای که از کتاب داشتم، یک چیزِ خیلی خیلی محو بود.
کتاب، مجموعه داستان کوتاه (یا شاید هم نسبتاً کوتاه) هست. جبّهخانه (100 ص)، به خدا من فاحـ.ـشه نیستم (35 ص)، بختک (10 ص) و سبز مثل طوطی، سیاه مثل کلاغ (5 ص).
بخشی از آغاز داستان جبّهخانه:
وقتی ماشین کنار خیابان نگاه داست، اول نقاب کلاه راننده را دید. نیمرخش پیدا نبود، در سایه بود. زن را بعد دید: سر و شانهها فرورفته در نرمای طرف راست صندلی عقب، با عینکی تیره، بیهیچ دورهای. موهاش افشان بود و سیاه. مدل ماشین را نتوانست حدس بزند. بزرگ بود و سیاه. سگ را که طرف چ زن دید دستش را دراز کرد و جزوهاش را از روی نیمکت برداشت. توی خانه یا حتی توی بیشهها نمیشود خواند. همیشه چیزی هست که آدم را از صرافت خواندن بیاندازد. اینجا خوب بود، با دو پل در دو سو و در چشمرس، بیآنگه هلالیهای غرفههاشان با آن رنگ نارنجی غروب وسوسهاش کنند. تازه پشت سرش رودخانه بود که از فقط از صدای وزغهاش و نا و نمی که در هوا بود میشد فهمید که هست، یا حتی ادامه دارد. ...
تصویری که از کل کار تو خاطرم مونده بود خیلی محو بود. اما این یک تکه رو به وضوح یادم بود. چراش رو نمیدونم.
... یک شب مجبورم کرد ببرمش قبرستان، به غسالخانه. آنقدر میترسید، آنقدر میترسید که گفتم اگر میخواهی برگردیم. گفت: نه، این یک کار را هم میکنم. میگفت، من ناقصم. هر وقت به تن و بدنم نگاه میکنم میبینم یک چیزی کم دارم. من گفتم، من همینطوری هم خوشبختم. رحیم را هم برده بودیم. رحیم بیشتر از خانم میترسید. رنگش پریده بود. قبلاً فاطمه را فرستاده بودیم تا مردهشورها را راضی کند. سپرده بودیم در مردهشورخانه را باز بگذارند، خودش هم رفته بود، حتی قول گرفته بود که مرده را درست کنار حوض بگذارند. یک مردهی لخت و جوان، به سن و سال تو. چراغقوه دست خانم بود. من و رحیم زیر بازویش را گرفتیه بودیم. میلرزید. از نور چراغقوه میشد فهمید. گفته بود، حتی اگر ترسیدم به زور ببریدم، و هلم بدهید تو. رمال گفته بود، باید تنها باشد ...
برچسبها: گزیده، کتاب، گلشیری، جبّه خانه